تبليغاتX
دیگری
شنبه 1387/02/21
با خودم دعوا كردم!!

امروز حسابی دعوای‌مان شد! زديم به تيپ و تاپ هم و كم مانده بود كار به كتك كاري برسد كه از حضور ديگران شرم كردم. ولي دو سه بار نزديك بود يك مشت درست و حسابي حواله فك اين پسره مزخرف كنم! حالا هم هنوز آشتي نكرده‌ايم. فكر هم نمي‌كنم به اين زودي‌ها دوباره روابط حسنه شود. همين الآن هم كه به يادش مي‌افتم عصباني مي‌شوم. باور كنيد يكي از همين روزها يك كتك مفصل نوش جان خواهد كرد تا ديگر اين‌طوري به پر و پاي من نپيچد.

****
پي‌نوشت: در توضيح پست قبلي بايد بگويم، مجله الشراع لبنان اولين جايي بود كه ماجراي ايران ـ كنترا را فاش كرد. بيش‌ترش را خودتان پيگيري كنيد.

ساعت 22:15 | | لینک
جمعه 1387/02/20
كوتاه‌ترين ديوار

احتمالا اخبار مربوط به حوادث یکی دو روز گذشته لبنان را دیده و یا شنیده‌اید. اگر هم نه پس حتما برای‌تان مهم نبوده است. نمی‌خواهم آن اخبار را تکرار کنم. فقط وقتی شنیدم فعالیت همه رسانه‌هاي وابسته به جناح ۱۴ مارس متوقف شده، بدجوری حالم گرفته شد. چرا تا هر اتفاقی می‌افتد، اولین جایی که باید تعطیل شود، رسانه است؟ حتی كه در لبنان که آزادترین رسانه‌ها خاورمیانه را دارد؟
در اين ميان، خبر تصرف دفتر مجله "الشراع" توسط نيروهاي حزب الله، بيش از بقيه توجه‌ام را جلب كرد. نمي‌دانم چرا تا نام اين مجله را مي‌شنوم، گوش‌هايم تيز مي‌شود. با نام مجله الشراع لبنان بود كه حيات سياسي من آغاز شد. و چه شروع ترسناكي! عجب سالي بود، سال ۶۵!
***
پي‌نوشت: اگر مي‌خواهيد فهرست‌وار بدانيد در ماه‌هاي اخير در لبنان چه گذشته، اين‌جا را ببينيد.

ساعت 23:3 | | لینک
چهارشنبه 1387/02/18
نگراني از روزهاي آينده

من تقريبا اطمينان دارم جرج بوش در ماه‌هاي باقي‌مانده رياست‌جمهوري‌اش به ايران حمله نمي‌كند؛ اما مجموعه اتفاقات روزهاي اخير به شدت نگرانم كرده است.
ابتدا اعلام شد، لبنان تابستان داغي را در پيش خواهد داشت، سپس يك ناو آمريكايي جديد به خليج فارس آمد كه گفتند مي‌تواند به‌عنوان هشداري به ايران تلقي شود. سپس چندين ناو آمريكايي، بريتانيايي و فرانسوي به سواحل لبنان رسيدند و كابينه لبنان نيز در نشستي كه تا پنج صبح طول كشيد، تصميم گرفت فرمانده امنيتي فرودگاه لبنان كه يك شيعه است را بركنار كند. همچنين شبكه مخابراتي حزب الله را برچيند و با افزايش دستمزد كارگران به ميزاني كه خواسته‌اند، مخالفت كرد. اتفاقات امروز را هم احتمالا شنيده‌ايد كه درگيري مسلحانه در بيروت بود و هشدار به دولت كه اگر كاري به شبكه مخابراتي حزب الله داشته باشد، با آن مانند مزدوران اسرائيلي برخورد مي‌شود. حتما مي‌دانيد آخرين مزدور اسرائيلي، آنتوان لحد بود.
حالا هم فرودگاه بين‌المللي بيروت بسته است و احتمالا حزب الله و طرفدارانش در آن تحصن خواهند كرد. فردا هم سيدحسن نصرالله قرار است سخنراني كند. در اين سخنراني حتما نتيجه مذاكرات محرمانه‌اي كه بين بري، قبلان، فضل‌الله و نصرالله صورت گرفت، مشخص خواهد شد.
در همين حال، وليد جنبلاط، تعارف را كنار گذاشته و خواهان اخراج سفير ايران از لبنان و لغو پروازهاي تهران ـ بيروت شده است.
در همين اثنا هم مذاكرات ايران و آمريكا درباره عراق متوقف شده است.
به همه اين‌ها اضافه كنيد ركود شديد اقتصاد آمريكا (و تاثير آن بر اقتصاد كل دنيا) و افزايش به رويه قيمت نفت و طلا را.
همه اين‌ها يعني اتفاقاتي در حال وقوع است كه مي‌تواند نتيجه‌اش براي ايران خوب نباشد و اين باعث مي‌شود، نتوانم نگران نباشم.

ساعت 22:2 | | لینک
سه شنبه 1387/02/17
گهي در شعله مي‌غلتم

شك نكردم. تا گفت دو جلدي با تخفيف مي‌شود ۱۲ هزار تومان، گفتم بده! اصلا "بيدل دهلوي" كسي نيست كه درباره‌اش شك و ترديد داشته باشي. حالا هم حسابي مستم از آن‌چه حضرتش فرموده.
راستي اگر كسي ديوان اشعار "امير خسرو دهلوي" را پيدا كرد، من به هر قيمتي مي‌خواهم. نو يا كهنه‌اش هم فرقي نمي‌كند. فقط تصحيح خوبي داشته باشد.

ساعت 11:32 | | لینک
دوشنبه 1387/02/16
خسته شدم!!

آقاي محترم! خانم عزيز! من چپ نيستم و هيچ وقت هم نبوده‌ام. بيشترين مشكلم هم با همين چپ‌ها و چپ‌روي‌ها است. لطفا بي‌خيال ما شويد.
ضمنا اگر خيالتان راحت مي‌شود، بگويم كه من به ليبرال دموكراسي معتقدم. پس لطفا اين همه ايميل نفرستيد!

ساعت 13:44 | | لینک
شنبه 1387/02/14
رقصم گرفته بود!!

خدا رحمت كند كيومرث صابري فومني و مجله "گل‌آقا"يش را. يادم مي‌آيد در همان سال‌ها كه نفت كوپني بود و براي داشتن قطره‌اي از آن بايد ساعت‌ها در صف مي‌ماندي؛ شعري چاپ كرده بود در مجله‌اش ـ نام نويسنده را به‌خاطر ندارم ـ به اين مضمون كه يك بنده خدايي بعد از سه روز در صف ايستادن، موفق مي‌شود نفت بگيرد! و در ادامه مي‌گويد:
مرا قر در كمر باشد، فراوان
ليك، اما اصلا من نمي‌دانم
كجا بايد بريزم اين قر پيچيده خود را
به من گفتند آن ياران ديرينم
همين‌جا در همين‌جا
روبروي شعبه نفتي...
و الي آخر
حالا اين شده است حكايت بنده و دانشگاه آزاد اسلامي كه بالاخره بعد از شش ماه دوندگي و ثبت بيش از ۵۰ امضا بر برگه‌هاي مختلف، توانستم يك نامه كوچك دريافت كنم!
اگر ده سال پيش كه داشتم براي ورود به اين دانشگاه، برگه پر مي‌كردم، مي‌دانستم قرار است چنين بلايي سرم بيايد؛ امكان نداشتم اين اشتباه را انجام دهم. اما چه كنم كه آدمي‌زاد عقلش دير مي‌رسد!

ساعت 15:45 | | لینک
چهارشنبه 1387/02/11
يكي شدن

تا همین چند سال پیش در شهر كه قدم مي‌زدي، آدم‌هايي با قيافه‌هاي متفاوت مي‌ديدي. لزوما هم زيبا يا زشت نبودند، اما متفاوت بودند و اين تفاوت زيبا بود. حالا مدتي است كه هيچ قيافه متفاوتي در شهر ديده نمي‌شود.
دخترها با دماغ‌هاي عمل‌كرده و صورت‌هاي برنزه و موهاي طلايي و بدني از رژيم، لاغر شده؛ آدم را ياد شيرهاي نزار مي‌اندازند و متاسفانه همه مثل هم لباس مي‌پوشند و مثل هم راه مي‌روند و مثل هم حرف مي‌زنند و مثل هم مي‌خندند و ...
پسرها هم موهاي‌شان را بالا مي‌دهند و زير ابرو بر مي‌دارند و لباس‌هاي تنگ مي‌پوشند. آن‌ها هم متاسفانه هيچ تفاوتي با يكديگر ندارند و همه مثل هم هستند.
البته اشتباه نشود. منظورم اين نيست كه اين مدل‌ها بد هستند. بد يا خوب‌شان اصلا به من ربطي ندارد. اما واقعا تن به اين يكسان‌سازي دادن، چه دليل يا علتي دارد؟
من وقتي در خيابان‌هاي تهران راه مي‌روم، احساس مي‌كنم در چين زمان مائو هستم. با اين تفاوت كه دستور پوشيدن لباس متحدالشكل، از سوي حكموت صادر نشده. مد آن را اجباري كرده است.
اين يكسان‌سازي، مشكل ديگري را هم براي كساني كه سليقه ديگري دارند، پديد آورده كه عبارت است از مشكل براي خريد لباس. حالا ديگر به راحتي نمي‌تواني لباس مورد نظرت را بيابي و حتما بايد از همين‌ها بپوشي كه همه مي‌پوشند!
اين‌ها يعني يكسان‌سازي فرهنگي. يعني همه يك مدل را مي‌پسندند و يا اگر نپسندند هم جرات اظهار نظر ندارد.

ساعت 13:39 | | لینک
سه شنبه 1387/02/10
دل‌تنگي

این‌جا یک نفر هست که من را یاد کسی می‌اندازد. با آن‌كه احتمالا كمترين تشابه ظاهري را با هم دارند، اما نمي‌دانم چرا با ديدنش، ياد آن دوست قديمي مي‌افتم و بي‌خود دلم تنگ مي‌شود.
اين روزها بيش‌تر از هميشه دلم تنگ مي‌شود. دارم پير مي‌شوم!؟

ساعت 16:6 | | لینک
یکشنبه 1387/02/08

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

                                                                         سعدی

ساعت 18:16 | | لینک
جمعه 1387/02/06
شراب تلخ مي‌خوانم!!

یک جایی در همین وبلاگ نوشتم که اهل نوشیدن مشروبات الکلی نیستم ـ حالا هم حوصله ندارم پیدایش کنم و لینک بدهم! ـ اما اين هم واقعيتي است كه هر آدمي احتمالا نياز به مستي و از خودبي‌خود شدن دارد! آن‌هم در اين دوراني كه واقعا دنيا پر از شر و شور است و حتما بدون شراب تلخ نمي‌توان دمي از مشكلات آن آسود.
شراب من كه با آن حسابي مست مي‌كنم و بي‌خود مي‌شوم؛ خواندن است. وقتي كتاب، مقاله، يادداشت، گزارش و به‌طور كلي نوشته خوبي مي‌خوانم، آ‌ن‌قدر لذت مي‌برم كه از دنيا فارغ مي‌شوم. حساب زمان از دست در مي‌رود و نمي‌فهمم چه مدت وقت صرف شده است. البته با اين حساب، اين روزها من دائم الخمر شده‌ام و لابد بايد براي درمان خود چاره‌اي بيانديشم!
اين همه را گفتم كه بگويم خاطرات "شهرنوش پارسي‌پور" كه در زمانه منتشر مي‌شود را از دست ندهيد. البته حتما تا به‌حال آن‌ها را ديده‌ايد كه به صورت سريالي در زمانه درج مي‌شوند. من هم ديده بودم، اما به عمد گذاشتم تعدادشان زياد شود تا از خواندن‌شان لذت بيشتري ببرم. در حقيقت حالا مانند يك كتاب شده‌اند. لذت‌بخش است خواندن‌شان.

ساعت 16:49 | | لینک