خوشي آخر بگو اي يار چوني
از اين ايام ناهموار چوني
بروز و شب مرا انديشه توست
كزين روز و شب خونخوار چوني
از اين آتش كه در عالم فتادست
ز دود لشكر تاتار چوني
درين دريا و تاريكي و صد موج
تو اندر كشتي پربار چوني
منم بيمار و تو ما را طبيبي
بپرس آخر كه اي بيمار چوني
منت پرسم اگر تو مينپرسي
كه اي شيرين شيرين كار چوني
وجودي بين كه بيچون و چگونهست
دلا ديگر مگو بسيار چوني
*دوستان اصرار كردند كه اگر سراينده اشعار را ننويسي همه فكر ميكنند كه از خودت هستند! البته پرواضح است كه من تا كنون شعري نسرودهام؛ پس براي اينكه دزدي نكرده باشم از اين به بعد نام سراينده اشعار را مينويسم. شعر بالا از مولوي است.
هذیان نیست
تو گفتی تكه از خودت را بفرست
از روی زندگی نمی شود پرید
من هنوز چیزی مثل جان می كنم
ایران جان نمی شود
تا... تو كنده باشی
من خواب نیستم
مرگ من میزی نیست كه دیگران چیده باشند
مرگ من اتفاقی خواهد بود
بی صدا
بی من حتا
چیزی در سرم جان می كند
چیزی اتفاقی مثل خودم
بی پر بی پروا
بی جا
مرا می كند از جا
تا تكه های خودم را
از روی مرگ
پریده باشم
خفه شدم از بس خودم را سانسور كردم!!!
یکدوره از كار در همشهري بهپايان رسيد. امروز آخرين صفحه گزارش را هم بستم و تمام. البته فعلا قصد رفتن از اين روزنامه را ندارم و شايد در قسمت ديگري مشغول بهكار شدم كه هنوز قطعي نيست. شايد شد شايد هم نه. كسي چهميداند آينده چهخواهد شد. فعلا چند روزي استراحت و رسيدن به كارهاي عقب افتاده را در پيش دارم. اگر در همشهري ماندم حتما در مورد شغل جديدم خواهم نوشت.
گاري سيب فروش سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد
سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد
بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد
يا نه مثل همه مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد
غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
برای پست قبلي، دوستي باعنوان ... كامنت گذاشته است. به نظرم رسيد چند نكته را در اينباره بگويم.
۱- دوست عزيز ايكاش نام خود را مينوشتيد تا ديالوگ جديتري شكل ميگرفت. اينطور كه شما وارد شدهايد، نميتوان بهدرستي گفتوگو كرد. ميدانيد، با آدمي كه پشت ديوار است، نميتوان حرف زد. من بخش كامنتهاي وبلاگم را نه بستهام و نه اديت ميكنم. از هيچ حرفي هم ناراحت نميشوم. از سايه بيرون بياييد.
۲- منظور شما را بهخوبي دريافتم. متاسفانه در آن جريان مورد اشاره، من حداكثر تلاشم را كردم تا اتفاق ناخوشايندي پيش نيايد ولي بيتحملي و شتابزدگي دوستان مشكلي كه حل شده بود ( بدون آن که کسی از وجودش خبر داشته باشد) را دوباره بهشكل شديدتري ايجاد كرد.
۳- برخي اوقات تمام كاسه كوزهها سر كسي شكسته ميشود كه كمترين تقصير را دارد! متاسفانه اينبار من هدف اين موضوع بودم. بنا بهدلايلي نميتوانم جريان را دقيق توضيح بدهم ولي همين قدر از من بپذيريد كه ناراحتترين فرد در آن جريان من بودم.
۴- وجدانم آسوده است كه هيچگاه در حق كس بد نخواستهام.
۵- قضاوت خداوند از قضاوت هر انساني برايم مهمتر است. او همهچيز را ميداند.
۶- عليرغم ميلم براي اولين و آخرين بار در اين مورد اينجا نوشتم. شايد روزي شرايطي بود كه بهصورت شفاهي توضيح بدهم.
پست وسوسه بنا بهدلايلي حذف ميشود. شايد روزي دلايلش را گفتم.
يک هفتهای نبودم. با رضا رفته بوديم خوزستان برای تهيه گزارش. البته نه اينکه اهواز و آبادان و خرمشهر اينترنت نداشتند؛ نه. من آنقدر سرم شلوغ بود که به کافی نت رفتن نمیرسيدم. در هر صورت الآن تهرانم. خدا را شکر! هيچجا شهر خود آدم نمیشود!
آخرين مطالبی که نوشتم برخی از دوستان با محبت را نگران کرده بود. عدهای کامنت گذاشتند و چند نفری هم زنگ زدند. از همه متشکرم! راستش را بخواهيد اوضاع در اين روزنامه آنقدر قمر در عقرب است که شنبهای يکهو به سرم زد اين آگهی را بنويسم، اما به فاصله کوتاهی، شاهد از غيب رسيد تا دوستان گمان نکنند که من بيش از حد افسرده يا بدبين هستم. آنطور که شنيدهام قرار است اتفاقات ناخوشايند هم چنان ادامه پيدا کنند و در نتيجه من بايد از همشهری بروم. يعنی محترمانه اخراج میشوم! امروز(که جمعه باشد) قرار است با شخص شخيص سردبير جلسهای داشته باشيم که تکليف روشن شود. نتيجه را اين جا خواهم نوشت، اما تا آن زمان آگهی قبلی به قوت خود باقی است.
كسي يه كار سراغ ندارد؟ بدجوري دنبال كار هستم. البته مطبوعاتي. چون كاري غير از آن بلد نيستم.
امروز در این سودا رنگی دگر است این دل
من معذرت میخواهم از شما؛ از همه کسانی که گاه این پنجره را میگشایند و خزعبلات مرا میخوانند.
میدانم که به مقدار زیادی سیاه مینویسم. ببخشید! راستش حالم بد است. بد بد بد. آنقدر بد که حتی نمیتوانم گریه کنم. چه سخت است که نتوانی به دیگران بگویی چه مرگت شده!
این یادداشت را پائیز سال گذشته نوشتم و در همشهری چاپ شد. روزنامهای که آن روزها دوستش داشتم و امروز نه! این یادداشت را خیلی دوست دارم و هرچند برای پائیز عزیز نوشتمش، اما سخت به حال و روز این روزهایم میخورد. اگر حوصله کردید بخوانیدش.
دوست داشتم از دوست داشتني هايم بنويسم؛ از آنچه سرپايم نگه مي دارد؛ آنچه هر روز صبح به عشقش از خواب بيدار مي شوم؛ آنچه هر شب با يادش مي خوابم و اگر خستگي هايم بگذارند، شب خوابش را مي بينم، اما هر چه گشتم نيافتمش. گفتم شايد آنقدر دور است كه نمي بينمش، ولي از كدام جهت بايد بروم تا بيابمش؟ اصلا آن چيست كه دوستش دارم؟
صبح كه از خواب بلند مي شوم، آنقدر خسته ام كه انگار نخوابيده ام. تو هم اين طور شده اي؟ تا به حال خواب ديده اي كه از چيزي مي گريزي و هر چه بيشتر تلاش مي كني كمتر به نتيجه مي رسي و بعد صبح كه از خواب بلند مي شوي، گويي واقعا دويده اي؟ تمام بدنت خسته و كوفته است و توان ايستادن نداري.
پيش ترها راه مي رفتم. سر تا سر روز را. از كجا تا كجا. آنقدر راه مي رفتم كه ديگر ...
راستش را بخواهي يادم نمي آيد بعد از آن همه راه رفتن به كجا مي رسيدم، اما فكر كنم مي رسيدم. آن روزها باران هم بيشتر مي باريد؛ زياد و تند؛ آنقدر زياد كه سر تا پا خيس مي شدم. وقتي زير باران راه بروي و دانه هاي درشتي كه هنوز به زمين نرسيده اند تا چركين بودن آن را يادآور شوند، به صورتت بخورند، آن وقت معلوم نمي شود صورتت از قبل خيس بوده و عابرهايي كه با چترهاي بازشان تند تند راه مي روند تا خيس نشوند، متوجه اشك هايت نمي شوند. ديگر باران هم نمي آيد. بلا مي آيد. دود مي آيد. ديگر راه رفتن هم لذت گذشته را ندارد. زود خسته مي شوي؛ يا بايد كنار خيابان پاركي براي نشستن گير بياوري يا به ماشين هاي آهني كه با سرعت از وسط خيابان ويراژ مي دهند، مقصدت را بگويي. آن روزها دلم براي بقيه بيشتر از اين روزها تنگ مي شد. بعد از آن همه راه رفتن يكدفعه احساس مي كردم چهار - پنج ساعت چقدر زياد است؛ از وقتي دوستم را نديده ام. راستي تو دلت براي من تنگ نشده است؟ آخرين باري كه به يادم بودي كي بود؟ اصلا يادت مي آيد كسي به اسم من را؟ من گاهي به ياد تو مي افتم. وقتي راننده ماشینی بعد از يك بوق ممتد سرش را از پنجره بيرون مي كند و چيزهايي مي گويد كه ديگر به شنيدنشان عادت كرده ام.وقتي...
مي داني دلم چه مي خواهد؟ برايت مي گويم.
دلم لك زده است براي نفس نفس زدن زير باران. وقتي سربالايي وليعصر را تندتند مي روي تا اشك هاي بي امانت را نبينند و آخر سر مي رسي به امامزاده صالح با آن حياط كوچك و درخت بزرگي كه يك روز ديگر نبود و بعد از آن انگار امامزاده ديگر لطف قديم را نداشت. بنشيني گوشه اي و كاپشنت را روي صورتت بكشي و يك دل سير گريه كني؛ آنقدر كه خادم حرم نگرانت شود و بيايد سراغت.
بيا صادق باشيم. حداقل به هم راستش را بگوييم؛ آخرين باري كه از خودت سراغ گرفتي كي بود؟ آخرين باري كه عقده هايت را فرياد زدي بدون آنكه به آدم هاي دوروبرت نگاه كني كي بود؟ دلم مي خواهد فرياد بزنم؛ شايد اين كار را كردم؛ يكي از همين روزها؛ اگر مرگ امانم داد، حتما.
يكشنبه با رضا شاهرخي نژاد امينآباد بوديم. همانجايي كه با شنيدن اسمش همه به ياد ديوانهخانه ميافتند. اما مقصد ما خود منطقه بود. ميگويم منطقه چون هنوز معلوم نيست ده است يا شهر. وضعيت اسفبار بود. مردم آب خوردن نداشتند. ميگفتند يكبار در زمان هاشمي به اين وضعيت اعتراض كردهاند كه سربازان گمنام امام زمان عدهاي را گرفتهاند و بردهاند و آنقدر زدهاند كه شما ضد انقلاب هستيد. هر چه فكر كردم نفهميدم كه آب شرب خواستن، چه ربطي به ضد انقلاب بودن دارد! در هر صورت از زمان سردار سازندگي به اين طرف كسي ديگر بهفكر اعتراض هم نيفتاده است. مردم بيچاره در فاضلاب خودشان و شهر تهران كه به آنجا سرازير ميشود، دست و پا ميزنند. آب خوردنشان را ميخرند كه آنهم گاه هست و گاه نيست. در مملكت امام زمان، انرژي هستهاي حق مسلم آدمها است ولي آب خوردن نه!! البته كه بايد به دولت حماس كمك مالي كرد و آب شرب پايتخت را به وزارت اطلاعات سپرد. لازم است در باره كشته شدن يا نشدن عدهاي يهودي در زمان حكومت هيتلر اظهار نظر كرد و مردم را بدست دوستان اسلحه بهدست سپرد. اين مدل حكومت لابد مطبق نظر علماي عظام قم نشين است كه به آن اعتراضي نميكنند. وگرنه حتما مانند قضيه ورود چند زن و دختر به ورزشگاه علم شنگه راه ميانداختند. بگذريم.
چند روزي طول كشيد تا توانستم از شوك خارج شوم و در اين باره چيزي بنويسم. گذارش از امينآباد امروز در همشهري چاپ شدهاست. يادداشتي هم كه من در مورد حاشيهنشيني نوشتهام را در ادامه ميآورم. بيمناسبت نيست دوباره مقاله سعيد حجاريان درباره حاشيهنشيني كه سال ۸۱ در همشهري چاپ شده بود را هم بخوانيد. براي خواندنش اینجا را كليك كنيد.
ادامه
بريد آس دل از حکـم نا بـهنگـامـت
فتاد از کف من دست لاغر اندامت
و ریخت آن تب سرخ از لبان داغت باز
گـداخـت جان مـرا بـو سـه های آرامــت
تکان تکان تن رقصان عاشقـت با من
سرود مرده غزل های مانده در کامت
تو حلقه حلقه پر از التهاب دود و غـزل
به دست، جان و تنم در میانه با جامت
قمار بازی خوبیست، شرط می بـندم
اگر پـیـالـه تو باشی و آن تـن رامــت
به باد می دهم امشب تـمام دینم را
اگر که قبله تو باشی و حلقه دامت...
بــریــد آس دل از حـکـم نـا بهــنگـامــت
شکست شرط مرا عهد بی سر انـجامت
***
دوباره آخر بـازی ...من و بريدن و تو...
هـجوم خـاطـره های هـمـیشه نا کامــت
توضیح: برای اینکه كسي گمان نكند چنين غزلي از ذهن ناقص من در ميآيد يا ميخواهم دسترنج ديگران را مصادره كنم و يا به قانون كپي رايت احترام نميگذارم؛ براي همه اينها، باز تكرار ميكنم كه هيچكدام از متنهايي كه در قسمت "جان برلب آمده" ميآيند، از من نيستند و بهعنوان مثال اين غزل از سرودههاي فاطمه شمس است.
ماجراي كامنتهاي بينام و نشاني كه در وبلاگها گذاشته ميشوند البته چندان جديد نيست ولي هنوز هم قرباني ميگيرد. (هنوز به من نرسیده است) شايد آخرين نمونهاي كه من سراغ دارم آزاده بهشتي است كه از الطاف بيكران كس يا كساني بهرهمند شدهاست.
مورد ديگر جنگ وبلاگي ليلي است با گردباد. با آنكه موضوع چندان به من ربط نداشت چيزكي نوشتم و بد نديدم اينجا هم بياورمش.
۱- با اينكه با تعريفهاي تو من جوجه روشنفكرنماي عقدهاي نيستم،( البته احتمالا) دوست دارم چيزكي در اينباره بنويسم.
۲- روزگاري نهچندان دور در اين سرزمين كلمه روشنفكر يك فحش بود. شايد از آن زمان كه آلاحمد خيانت همه را فراموش كرد و از خيانت روشنفكران نوشت. در هر صورت تفكر فرديدي كه آلاحمد متاثر از آن بود و پس از انقلاب بر همه شئونات زندگي ما حاكم شد، برخي كلمات را فحش ترجمه كرد كه روشنفكر يا لائيك يا ليبرال از جمله آنها بودند. البته اين اثرات هنوز هم در اين مملكت قابل مشاهده است.
۳- چپ بودن در ايران _ و شايد خيلي از كشورهاي جهان سومي _ مد است. ربطي هم به پايگاه فرهنگي يا اجتماعي يا حتي اقتصادي افراد ندارد. همه ميخواهند ژست چپ بودن بگيرند. يا در اقتصاد يا در سياست و يا در روشنفكري. اصلا كلمه روشنفكر در ايران مساوي چپ است. انگار نميتوان روشنفكر ليبرال بود! هركس ميخواهد سري در سرها در آورد لزوما بايد چپ باشد؛ يا حداقل ژست آنرا بگيرد. اين وسط يكي مثل آلاحمد پيدا ميشود كه كمونيسم را با اسلام پيوند ميزند!!!! و يكي مثل شريعتي سوسياليزم را با شيعه!!! آنوقت است كه ديگر به هيچ طريقي نميتوان جلوي اين حماقت دستهجمعي را گرفت. همه چپ هستند از ديندار تا بيدين. از مدرن تا اورتودكس. وقتي هم سر ميكني در زندگيشان ميبيني هركدام يك كاخ دارند و به قدر تمامي كاپيتاليستهاي دنيا حقوق بدبخت بيچارهها را نوشجان كردهاند.
۴- بيخود از اين جماعت دو آتشه حراف نترس كه آتششان مثل شعله بوته خار است. زود ميگيرد، بالا ميرود و بههمان سرعت هم خاموش ميشود. خصوصيات اين جماعت مدام در فيگور را درست نوشتهاي. به همه اينها، بيسوادي و خشك مغزي و جمود فكري را هم اضافه كن كه اتفاقا اين آخري علت اصلي بدبختي شان است.
۱- روزنامه هاشمي هم آمد تا سردار سازندگي (همان عالیجناب سرخپوش خودمان) شب انتخابات محتاج روزنامهاي كه از هاشمي پول گرفت، براي معين نوشت، آگهي قاليباف را چاپ كرد و تيتر يكش را به كروبي داد؛ نشود! مبارك است انشاءا...
۲- بخش نظرات وبلاگم نميدانم چرا كار نميكند. كمك.
۳- همه چيز خوب خوب خوب است پس چرا حال تهوع من خوب نميشود؟
پينوشت: بخش نظرات درست شد. اما اين سيستم بلاگ فا كم كم دارد عصبانيام ميكند.
اينجا، باغچه را بيل زدهاند
مغز ما را شخم...
***
الكي نخند. بالا بياوري حالت زودتر خوب ميشود...
***
...
***
يك چيز جديد فهميدم
اگر در باران گريه كني اشكهايت را كسي نميبيند...
۱- معاون رئیس جمهور گفته فقط خانوادهها ميتوانند به ورزشگاه بروند! تصور كنيد يك خانواده با بچه و پدربزرگ و مادربزرگ و عمه و خاله و دايي و... در استاديوم آزادي! البته بد هم نيست همه در فضاي باز و چمن يك جمعه با نشاط دارند و فوتبال هم تماشا ميكنند! خانمها هم ديگر به آقايون قر نميرنند كه در يك روز تعطيل بجاي كمك به آنها به استاديوم ميروند! سنت و فاشيسم هميشه هم بد نيستند!!!
۲- جلا آل احمد در مقدمه كتاب "در خدمت و خيانت روشنفكران" گفته بود :"سنتگرايي غايي و تحجر فكري روحانيت در اغلب موارد نفيكننده اصول روشنفكري است." اما كسي به اين گفته او كه در خانوادهاي روحاني بزرگ شده بود و سنت حوزه را ميشناخت، توجهي نكرد و در عوض همه رفتند سراغ غربزدگي كه ادامه غلطي از تفكر مغشوش فرديد بود! حالا خواندن اين نظرات ميتواند به دوستان اولترا روشنفكر ما كه بد ادعاي فمينيست بودن دارند، نشان دهند كه مشكل كجا است!!!
۳- دلم بهحال خودمان ميسوزد كه يك عده آدم بيتحليل ذوقزده كه فقط ادعا دارند ( آنهم طبق طبق) ميخواهند راهبلد ما بشوند! خانمها و آقايان لطفا در كنار مطالعات مدرن اندكي هم به سنت اين مرز پرگهر! توجه كنيد!!!
پينوشت:اين اخبار مربوط به بند ۲ هستند.
ـ نامه آيتالله مكارم شيرازي به رئيس جمهوري درباره حضور بانوان در ورزشگاهها
ـ طلاب و روحانيون حوزه علميه قم در مدرسه فيضيه تجمع كردند

گروهي، محله نظام آباد را سيسيل تهران ميخوانند. در اين تشبيه به مقدار زيادي مبالغه شده است؛ ولي در هر صورت من متولد و ساكن اين نقطه از پايتخت هستم و از اين بابت اصلا ناراحت نيستم. جزيره سيسيل ايتاليا را هم دوست دارم و در دعواي شماليها و جنوبيهاي ايتاليا طرفدار جنوبيهاي خونگرم هستم! (یکی نیست بگويد به تو چهربطی دارد!)
اينها را نوشتم تا بگويم با آنكه تا بحال مطالب كسي غير از خودم را در اين وبلاگ نگذاشتهام (چون وبلاگ شخصیام است)، نميتوانم از اين گزارش زيباي جواد نصرتي كه روز پنجشنبه در همشهري چاپ ميشود بگذرم.
گذارش درباره دستگيري پدرخوانده مافياي ايتاليا است.در ادامه حتما بخوانيدش.
ادامه
به آيندهبيني و فال ورق؛
من به چشمان درشت تو
تو به قصههاي پريان معتقدي،
به روزهاي شوم، به خواب و رويا؛
من فقط به دروغهاي تو
I found an island in your arms
Contry in your eyes
Arms that chain us
Eyes that lie
1- تا بحال شدهاست كه احساس كنيد حال عالم و آدم از شما بهم ميخورد؟ تا بحال شدهاست كه ناگهان بفهميد همه ميخواهند روي صورتتان بالا بياورند و خجالت ميكشند؟ شايد هم مراعات انسان بودنشان را ميكنند!
ميدانستم اين احساس در برخي آدمهاي دوروبرم وجود دارد ولي هرگز تصور نميكردم اين چنين آدمهايي اكثريت باشند. اين هم از خوبيهاي دنياي مجازي است كه به زور هم كه شده سر آدم را از زير برف در ميآورد!
2- اين فرم وبلاگ ايرادات اساسي دارد كه به مروربه آنها پيبردم. از سوي ديگر پول خريد هاست و دامين را هم ندارم.
***
نيامده بودم كه بروم. آنهم پس از اين همه سبك سنگين كردن. كار روزنامهنگاري بيش از هر چيز سرسختي را به من آموخته است. پس باتوجه به دو توضيح بالا، تغييرات اساسي در وبلاگم ايجاد ميكنم.
***
اصلا اينها را براي چهكسي مينويسم؟!


