دلم ميخواهد برانكو را خفه كنم. همان پروفسوري كه قد گاو هم نميفهمد!
بد حذف شدیم. تحقيرآمیز بود. مثل هميشه. حالا چرا اينطور شد؟
1- فوتبالمان سياسي شده است. آدمها به تيم ملي دعوت ميشوند تا جاسوسي حكومت را بكنند. همراهان تيم هم فقط مواظبند كه كسي دست از پا خطا نكند. نتيجه هيچوقت مهم نبوده است.
2- محمد دادكان تيم را ارنج ميكند وگرنه هر كسي ميفهمد ضعف تيم كجا است. دادكان ميخواهد تا سرحد امكان بازيكنان پرسپوليس و آنهايي كه در تيم او هستند را در تركيب جا بدهد. ديگر مهم نيست نتيجه كار چه ميشود.
3- برانكو و تيمي كه به آلمان برده اصلا در حد جام جهاني نيستند. تجربه نشان داده برانكو تعويض بلد نيست. اگر تركيبي كه به زمين فرستاده تا دقيقه 90 خوب بازي كنند كه ميبريم وگرنه او نميتواند از ذخيرهها درست استفاده كند.
4- علي دايي بايد در هر شرايطي بازي كند. مگر خودش نخواهد. تقريبا در هيچجاي دنيا اين وضعيت وجود ندارد. همه بازيكنان بزرگ تعويض ميشوند ولي كسي نميتواند به دايي چپ نگاه كند. تازه اين بخشي از ماجرا است. آقاي دايي هركس را كه بخواهد از تركيب تيم ملي خط ميزند. نمونهاش ايمان مبعلي.
5- برانكو لجباز است. اگر همه دنيا بگويند طالبلو و عنايتي بهتر از آنها كه در زمين هستند، بازي ميكنند، باز هم برانكو به بازيهاي سالهاي قبل اشاره ميكند و همان تركيب قبلي را به ميدان ميفرستد.
6- احتمالا ما ايرانيها آرزوي يك مربي تيم ملي خوب و فدراسيوني كه در تركيب تيم دخالت نكند را بهگور خواهيم برد.
هنوز هم دلم ميخواهد برانكو را خفه كنم. اين مردك با آبرو، حيثيت، اميد و اعصاب هفتاد ميليون ايراني بازي ميكند. كاش بعد از جام جهاني به ايران ميآمد تا به استقبالش ميرفتيم!! كاش اين مردك دراز هم به آمريكا فرار نميكرد. تا از خجلتش در ميآمديم و دلاوريها و افتخار آفرينيهايش را جبران ميكرديم!!
اگر آدم در روزنامهای كار كند كه در دبي توزيع ميشود، حتما حق دارد شعري از نزار قباني را بدون ترجمه روي وبلاگش بگذارد. اگر هم حق نداشته باشد، من اينكار را ميكنم!!
حديثك سجاده فارسيه
وعيناك عصفورتان دمشقيتان
طيران بين الجدار وبين الجدار
وقلبي يسافر مثل الحمامه فوق مياه يديك
وياخذ قيلوله تحت ظل السوار
واني احبك
ولكن اخاف التورط فيك
اخاف التوحد فيك
اخاف التقمص فيك
فقد علمتني التجارب ان اتجنب عشق النساء
وموج البحار
انا لااناقش حبك .. فهو نهاري
ولست اناقش شمس النهار
انا لااناقش حبك
فهو يقرر في أي يوم سياتي .. وفي أي يوم سيذهب
وهو يحدد وقت الحوار .. وشكل الحوار
اجازه بدهید در این روزها که همه یا بهفکر جام جهانی هستند یا اعترض به قوانین زنستیز، من یک پیشنهاد يا يك فراخوان بدهم. فكر ميكنم بر خلاف تصور خانمهاي محترم، قوانين مردستيز فراواني در ايران وجود دارد. از همه دوستاني كه چنين نظري دارند درخواست ميكنم كه موارد اين تضييع حقوق را بربشمرند.
این هم یک خبر از خبرگزاری که تا بهحال اسمش را هم نشنيده بودم، ولي گويا از پشت پرده خبر دارد و به جناح احمدينژاد نزديك است. البته صحت و سقم خبر برعهده خود سايت است. فردا براي انتشارش خفت من را نگيريد!!
دوست عزيزي انزار داد كه داري در اين وبلاگت مدام نق ميزني. و شدهاي مثل ... (يكي از همكاران سابق كه مدام ناله ميكرد). از آنطرف يوسف جملهاي نوشته كه صداي آدم را در ميآورد (... بدبختانه ما پیش از آب و نان، آوازخوان شدیم و این است که حالا دوره گردی می کنیم و...) حالا بايد چه كنم؟
داستان ما آدمهاي اين نسل (كه هنوز نميدانم آدم بزرگ شدهايم يا نه) تا اينجا آنچنان گذشته است كه دوست و دشمن نسل سوختهمان ميخواند. نه بچگي كرديم. نه جواني. و حالا هم بزرگي نميكنيم. سرنوشت غمانگيزي دارد نسلي كه ما هم جزو آن هستيم و تازه موفقهايش هستيم! وگرنه آنقدر آدم از اين نسل يا در جوي آب افتاده يا سر مسائل بهظاهر سياسي به ... رفته كه حد ندارد.
ما سوختيم. شايد بهتر باشد بگويم، سوزاندنمان. پدران و مادران خودمان. با ايدئولوژيها و كارهايشان. با ايدهآلها و راههايي كه رفتند و نبايد ميرفتند و راههايي كه بايد ميرفتند و نرفتند.
يوسف جان! اين داستان را اگر ادامه دهيم، جز مرور خاطرات تركخورده گذشته و تجربيات همه تلخ هيچ چيز عايدمان نميشود. پس بگذار و بگذر شرح اين هجران و اين سوز جگر را.
آوز بخوان استاد! آواز بخوان...
پینوشت: وقتي اين مطلب را براي فرستادن آماده ميكردم خبري ناخوشايند شنيدم كه بعدا دربارهاش مفصل خواهم نوشت.
شدهام مثل شبد! همان سگي كه مدام بهدنبال دمش ميدويد و هيچوقت هم نميرسيد!!
از صبح تا شب آنقدر در اين تحريريه ميدوم كه جنازهام به خانه ميرسد و آخر سر هم هنوز همانجايي هستم كه پارسال اين موقع بودم و سال قبل و سالهاي قبلترش. همينطور بگير و برو تا آنروز كه از مادر زادم. اينكه چرا پيش نميروم هم خودش موضوعي است كه لابد داستاني دارد كه من نميدانم. اين ندانستن هم برود بغلدست هزاران هزار ندانستن ديگر. چه اهميتي دارد. اصلا زندگي ما به همين ندانستنها ميگذرد.
خلاصه كه داستاني است، زندگي اين روزهاي من. پر است از حواسپرتي و پركاري و دردسر و البته مقادير متنابهي خستگي. براي چه؟ نميدانم. اين را هم نميدانم.
چه ميخواستم و چه شد. آنچه از زندگي ميخواستم و از روزنامهنگاري، اين نبود. شايد هم زيادي روي ابرها راه ميرفتم. شايد.
درهر صورت ميگذرد. بهقول يادگاريهاي سربازها، روي صندلي اتوبوسهاي شركت واحد، چون ميگذرد غمي نيست. ميگذرد. شايد فردا بهتر باشد. شايد.
راستي اين شعر استاد محمدرضا شفيعي كدكني هم از آن اشعاري است كه بارها خواندهامش و هنوز هم زبان حال است.
آدمي را آب و ناني بايد ٬ آنگاه آوازي
در قناري ها نگه كن در قفس ٬ تا نيك دريابي
كزچه در آن تنگناشان باز شادي هاي شيرين است
كمترين تصويري از يك زندگاني
آب
نان
آواز
ور فزون تر خواهي از آن
گاهگه پرواز
وز فزون تر از آن خواهي شادي آغاز
ور فزون تر
باز هم ميخواهي بگويم باز
آنچنان بر ما به نان و آب
اينجا تنگسالي شد !
كه كسي ديگر به فكر آوازي نخواهد بود
وقتي آوازي نباشد
شوق پروازي نخواهد بود
ميگويند رفته. زائري را ميگويم. سردبير همشهري. هنوز هيچ خبري رسما اعلام نشده. البته خودش هم در وبلاگش چیزهایی گفته بود؛ اما در هر صورت اينجا ايران است. خبر اتفاقات ابتدا بهصورت غير رسمي منتشر ميشود و بعد رسمي.اين اتفاق چندان دور از ذهن نبود.
راستي باز هم همان سئوال اساسي: كسي كه در يك مجموعه كار ميكند تا چهاندازه حق دارد موضعگيري و اخبار غير رسمياش در مورد مسائل مختلف را با صداي بلند اعلام كند؟ در روزهايي كه من در گير پاسخگويي به اين پرسش بودم بالاخره كسي پيدا شد و با اسم مستعار در روزنامه الكترونيكي روز مطلبي نوشت و بسياري از نكات را گفت. البته بهنظر ميرسد اوضاع خيلي براي قديميها ناجور است كه جرات نكردهاند با نام خودشان بنويسند. براي ما كه در مافياي قدرتمند همشهري حتي يك رفيق هم نداريم، (سهل است، كه دشمن هم داريم) اين موضوع چندان بد نيست. (منظور رفتن زائري و آمدن انتظامي است)
راستش در این یکسال و اندی که در همشهری هستم آمدن و رفتن هیچ مدیر ارشدی بهسود ما نبوده است و از سوي ديگر وضعيت از اين بدتر هم نميشود. يعني امكان ندارد بدتر بشود. پس هيچ نگراني از آمدن و رفتن كسي نداريم. بهقول معروف ما خانه بهدوشان غم سيلاب نداريم.
مدتي پيش بر سر ماجرايي ميخواستم نامهاي به زائري بنويسم كه منتفي شد. شايد آن نامه را اينجا ميآوردم. ولي حالا كه او رفته است ديگر گفتن ندارد. هرچه بود، گذشت. باشد براي روزي كه دوباره با اين روحاني جواني كه خودش هم نميداند در فرصت سوزي و بيعملي تا چهحد شبيه خاتمي است، همكار شديم.
برای یك خواب بی خوابم
برای یك عطر
یك سلام
یك دست پراز نمی دانم چه
تا بیداری٫ تو نیز نمی دانستی
به بیراهه می روم
من اما می دانم
سلام واحه نیست
و نه عطری
كه نیست تا من بخوابم
دستهات اما
دستهات چه را از من دریغ كردند
اینگونه كه برای یك خواب بی خوابم
امروز از صبح، شايد هم از شب پيش!! بد شروع شد؛ اما از آنجا كه تصميم گرفتهام ديگر از بديها زياد نگويم، به چند نكته خوب اشاره ميكنم.
۱- كيانوش فريد پس از مدتها در وبلاگش نوشته است. از اين موضوع خوشحالم.
۲- اين شعر از استاد رويايي هم خواندني است و هم جديد.
۳- يك سال پيش شايد هم بيشتر، به كسي گفتم حاضر نيستم دوستيام را با برخي آدمها بهسادگي بههم بزنم. حالا خودم و او به اين نتيجه رسيدهايم كه فكر درستي بوده است. اينروزها كه گذشتند روزهاي خوبي نبودند ولي براي من رفاقت چند نفر را اثبات كردند. خسرو، رسالت بوذري و نيما رسولزاده آنقدر به من لطف كردند (خودمانياش ميشود حال دادند) كه اصلا توقع نداشتم. اين دوستان بيشتر از خودم بهفكر من بودند. در اين روزهايي كه رفاقتها بوي ش... ميدهند داشتن دوستان خوبي مانند اينها كه من دارم چيزي در حكم كيميا است. از اين بابت هم خوشحالم.
توضيح: ما اصولا آدمهاي خوشحالي هستيم.
محافظه كار شدهام؟ نميدانم. ولي از سه چيز مطمئن هستم
۱- يكپارچهگي ايران بايد حفظ شود. بههر قيمتي.
۲- فقط احمقها بخاطر يك دستمال قيصريه را بهآتش ميكشند.
۳- شقايق گودرزي هيچ ربطي به گودرز شقايقي ندارد.( اينرا خطاب به آنهايي ميگويم كه در قرن ۲۱ هنوز الگوي زندگيشان انقلابيهاي يك قرن پيش است.)
مازاد يعني اضافي. اضافي يعني زائد. زائد يعني مزاحم. مزاحم يعني ...
من در همشهري نيروي مازاد اعلام شدم.



