تبليغاتX
دیگری
دوشنبه 1386/01/27
سينماي ما

يكي دو شب پيش به اتفاق دوستان به يكي از سينماهاي مثلا باكلاس تهران رفتيم،‌ براي ديدن فيلم «خون بازي». کاری به فیلم ندارم و نمی‌خواهم درباره آن بنويسم. مسئله مهم‌تر، رفتار مردم در سينما است.
در طول فيلم آقا و خانم جواني كه كنار دست من نشسته بودند، مدام با هم صحبت مي‌‌كردند. يك‌بار هم كه موبايل خانم زنگ زد و قطع شد،‌ آقا گير داد كه موبايل را چك كند و ببيند چه كسي زنگ زده! بعد هم بند كرد به خانم كه بگو كي بود! همه اين اتفاقات به هنگام نمايش فيلم رخ مي‌داد.
در رديف جلوتر، يك خانم مدام مي‌خنديد. هرچه فكر كردم كجاي اين فيلم خنده‌دار است،‌ نفهميدم. آخرسر معلوم شد كه مشغول صحبت با موبايلش است.
اما اتفاقات جالب‌تر بعد از نمايش فيلم افتادند. به بخشي از آن‌ها توجه كنيد:
۱- يك خانم جوان به يك خانم ميان‌سال: آخر معلوم نشد، بهرام رادان اين دختره رو مي‌گيره يانه!!!
۲- يك آقا به يك نفر همراهش: اين فيلم براي چي اسكار گرفته!!!!!!!!!!!!!!!!
۳- آقاي اول به آقاي دوم: فيلم رئيس را ديدي؟
    آقاي دوم: نه.
    آقاي اول: من ديدم.
    آقاي دوم: مال كي هست؟
    آقاي اول: ابراهيم حاتمي‌كيا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت 17:49 | | لینک
شنبه 1386/01/25
ای یارک من چونی، يك بوسه به چند اي جان
ساعت 17:9 | | لینک
دوشنبه 1386/01/20
نقش مركب

محمدا رسول الله والذين معه أشداء على الكفار رحماء بينهم


اگر چندبار اين آيه را تكرار كرديد و سپس از خودتان نپرسيديد كه چرا ملوانان انگليسي آزاد مي‌شوند و دوستان و همكاران ما هنوز در زندان هستند، آن‌وقت حتما شما هم معناي آن را نفهميده‌ايد.
جالب اين كه شاعر مورد قبول همين آقايان و خانم‌هاي مهرورز گفته بود:

گرچه قرآن را مرتب خوانده‌ايم                          از قلم نقش مركب خوانده‌ايم

ساعت 14:53 | | لینک
شنبه 1386/01/18
آرزوها

دوست نازنینم محمد مطلق که مدت‌هاست نديده‌امش، دعوتم كرده به بازي جديدي كه اگر درست فهميده باشم بازي آرزوها است. اين يكي سخت‌تر از قبلي است. آخر آدمي مثل من خيلي آرزوها دارد و تقريبا بيشترشان را هم كسي نمي‌داند. چون كلا به گفتن آرزوهايم عادت ندارم و مثل رازي بري خودم نگه‌شان مي‌دارم. اما براي اجابت دعوت دوستم هم كه شده، مي‌نويسم.
آروز دارم براي يك روز هم كه شده در ايراني آباد، آزاد و سربلند زندگي كنم. روزي كه هيچ مستبدي بالاي سرم نباشد و به راحتي نفس بكشم! مي‌دانم كه آرزوي محالي است، اما بالاخره هست ديگر!
آرزوهاي كوچك‌تر و بزرگ‌تري هم دارم كه بماند. ولي كاش آسمان جمع مشتاقان پريشان نمي‌كرد. آيا آسمان اين كار را مي‌كند يا ما!؟ در هر حال يك‌هو دلم براي زماني كه در همشهري، ضميمه ايرانشهر را به همراه دوستاني مثل محمد درمي‌آورديم، تنگ شد.
گويا من هم بايد پنج نفر را معرفي كنم. سولماز شريف، فهيمه خضر حيدري، حسام فروزان، ميثم يوسفي را دعوت مي‌كنم. نفر پنجم هم محبوبه حسين‌زاده است كه فعلا در اوين است و دعوتش مي‌كنم تا از يادمان نرود كه براي آرزوهاي ما در زندان است.

ساعت 18:1 | | لینک
دوشنبه 1386/01/13
کشور تبلیغات

«_ کشور تبلیغات بر مبنای وحدت کلمه استوار است. کافی است یکی بگوید نه! تا افسون باطل شود. آن وقت است که نظم به خطر می­افتد و آن صدای مخالف باید خفه شود.

.....
_ در کشور تبلیغات یک مرد - هر که می­خواهد باشد و هرقدر حقیر و ناچیز باشد -  همین­که با مغز خودش فکر کرد نظم عمومی را به خطر خواهد انداخت. خروارها کاغذ چاپ شده، شعارهای رژیم را منتشر می­کنند. هزارها بلندگو و صدها هزار اعلامیه و اوراق تبلیغاتی که مجانا توزیع می­شود، گروه گروه ناطق و واعظ که در همه میدان­های عمومی و چهار راه­ها خطابه می­خوانند. هزاران کشیش از فراز منبر خود همان شعارها را تکرار می­کنند؛ به حدی که همه ذله می­شوند و سرسام می­گیرند. در این میان کافی است یک مرد حقیر یک موجود تنها و ضعیف بگوید نه! و به گوش نفر پهلو دستی خود زمزمه کند که نه! و یا شب هنگام روی دیوار بنویسد نه! تا نظم عمومی به خطر بیافتد.»

رمان نان و شراب - نوشته اینیاتسیو سیلونه - ترجمه محمد قاضی- انتشارات زرین - چاپ هشتم - سال 1367

ساعت 2:24 | | لینک
یکشنبه 1386/01/05
نوروز ما

از دو جا می­توان فهمید که زمان چقدر زود می­گذرد. اولی اینترنت است که هنوز هیچ کاری نکرده، گذشت یک ساعت زمان را نشان می­دهد و تو را به این هول می­اندازد که به­زودی کارت اینترنتت تمام می­شود! و دومی هم این نوروز است که تند تند از راه می­رسد. از تمام دوستانی که نوروز را تبریک گفتند و نگفتند تشکر می­کنم و متقابلا به همه آن­ها آغاز سال 86 را تبریک می­گویم. اگر از احوالات این جانب خواسته باشید هم باید بگویم درگیر اسباب­کشی هستم. برای همین به هیچ کار دیگری _حتی فیلم دیدن و ویژه­نامه نوروزی خواندن هم_ نرسیده­ام و کلی کار عقب افتاده دارم.

این خانه بدوشی هم عجب درد بدی است!!

ساعت 14:54 | | لینک