يكي ديگر از دوستان هم رفت. چند روز پيش آمد، خداحافظي كرد و امروز تهران را به مقصد كشوري ديگر ترك ميكند. دوست ديگري هم قرار است بهزودي برود. چندتايي پيشتر رفتهاند و چندتايي هم در تدارك سفرند. چند روزي است كه احساس ميكنم همه ميروند؛ يكي يكي چون نسيم «از اين كوير وحشت» ميگذرند و من همچون «گون بسته پا»ي اينجا ماندهام.
اينجايم، بر تلي از خاكستر و زير آسمان وطني كه در آن فقط مرگ را به مساوات تقسيم ميكنند.
اين تقدير من است. حكم ازلي.
حافظ گفت: «گر تو نميپسندي تغيير ده قضا را» و خود نيك ميدانست «قضاي آسمان اين است و ديگرگون نخواهد شد»
غم قياس بين آنچه ميخواستم بشوم و اين كه شدهام، لحظهاي رهايم نميكند. و وحشت از روزهايي كه شتابان از پي هم ميآيند و مرا با خود ميبرند به سوي آينده. آيندهاي كه نيك ميدانم سياهتر از سياهچالهاي است كه امروز در آن گرفتار آمدهام. روزهايم به سگدو زدن ميگذرد براي چندرغاز آخر ماه كه همه به قسط و كرايه خانه ميرود. و شبهايم به كابوس. كابوس قياس بين آنچه ميخواستم بشوم و اين كه شدهام.
انگار حسين پناهي اين شعر را براي من گفته است:
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی؟
در تمامي كتب تاريخي كه بعد از انقلاب اسلامي نوشته شده، اقدامات خيانتبار دولتمردان رژيم پهلوي به تفصيل بيان شده است. در يك مورد سالها پيش ميخواندم كه به محمدرضا پهلوي (آخرين پادشاه سلسله پهلوي) لقب «ژنرال پنج درصد» داده شده بود. چون گويا از هر قراداد مهمي پنج درصد پورسانت ميگرفته. البته از پسر رضاخان ميرپنج انتظاري بيش از اين هم نيست. بالاخره پسر بايد نشاني از پدر داشته باشد.
اين در ذهنم ماند تا هفته پيش خبر بازداشت جناب «مجید یزدانی» همسر «فاطمه واعظ جوادی» را شنيدم. فاطمه جوادي هماكنون رئيس سازمان محيط زيست ايران است و از آن جالبتر اينكه دختر حضرت آيتالله جوادي آملي استاد اخلاق است. حالا بشنويد كه داماد استاد اخلاق كارش در سازمان تحت رياست همسرش، گرفتن پورسانت از قراردادها بوده. آنهم نه پنج درصد و ده درصد. بيش از 30 درصد. در يك قلم كه من از سال پيش خبر داشتم، حضرتش خواستار سهم 40 درصدي در پروژه جزيره «آشورا ده» شده بود تا مشكل اين پروژه را كه از زمان دولت قبلي پابرجا مانده، حل كند. اين درخواست كارد را به استخوان محمدرضا يزدانپناه _ مدير سازمان مناطق گردشگري_ رساند و او هم نامهاي نوشت به سران و...
خلاصه دردسرتان ندهم كه داماد استاد اخلاق جمهوري اسلامي، دست ژنرال پنج درصد را به صورت قپاني از پشت بسته! اينها همه در دولتي است كه امام زمان رويكار آمدنش را خواستار بوده!
فاطمه واعظ جوادی، همزمان با آغاز فعالیت خود بهعنوان معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست در دولت نهم، «مجید یزدانی» همسر خود را بهعنوان بازرس ویژه رئیس سازمان منصوب کرد. یزدانی در حال حاضر نماینده سازمان محیط زیست در کمیته ملی طبعیتگردی و مشاور رئيس سازمان است.
در هفتههاي گذشته در حاليكه همه جناحها و گروهها با چراغ خاموش حركت بهسوي انتخابات آينده مجلس را آغاز كردهاند، اصلاحطلبان مشغول انجام يك جنگ رواني درميان موافقان خود شدهاند.
شكست در انتخابات رياست جمهوري براي گروههاي دوم خردادي آنقدر سخت و ناگوار بود كه به فكر تجديد نظر در همهچيز افتادهاند و مثل كسي كه از سايه خود هم ميترسد، ديگر هرگونه حركتي را تندروي ميدانند. انگار در طول اين هشت سالي كه در مصدر امور بودهاند، اصلا حركتي كردهاند كه حالا به دنبال تندروي يا كندروي هستند. بهقول يكي از نيروهاي ملي-مذهبي، خاتمي مثل ماشيني بود كه كنار خيابان پارك شده و حداكثر، چراغي ميزند.
اما جنگ رواني اصلاحطلبان، درباره حضور «حسن روحاني» بهعنوان نفر اول ليست دوم خرداديها در انتخابات مجلس است. آنها كه خود اين خبر را منتشر كردند، حالا آنرا دروغ خوانده و انتشارش را به مخالفان اصلاحات نسبت ميدهند. درحقيقت آقايان دوم خردادي، برآنند تا از اين طريق، ميزان موافقت مردم با اين انتخاب را بسنجند. وگرنه در اين مدت و يك بار براي هميشه خبر را تكذيب ميكردند. احتمال حضور روحاني در ليست دوم خرداديها و از آن نظر بعيد نيست كه كساني چون علي رازيني و واعظ طبسي، در انتخابات خبرگان رهبري مورد حمايت اين طيف قرار گرفتند.
البته اصلاحطلبان حكومتي حق دارند هركسي را در ليست خود قرار دهند. همانطور كه مثلا در انتخابات دور ششم مجلس، احمد پورنجاتي – همكار روحالله حسنيان در جمعيت دفاع از ارزشهاي انقلاب اسلامي و مدافع ريشهري- در ليست اين گروه بود؛ اما قبل از آن لازم است اين سئوال پاسخ داده شود كه اصلاحطلب كيست و اصلاحطلبي چيست؟ آيا كسي كه در اتفاقات پس از حادثه كوي دانشگاه در جمع بسيجيان ميگفت «مخالفان نظام را قطعه قطعه ميكنيم»، اصلاحطلب است؟ با اين تفسير، چرا حق نداريم كسي كه اين قطعه قطعه كردن را انجام داده است، اصلاحطلب بدانيم؟
اين پست به دعوت سولماز شريف نوشته شده است.
***
كلاس اول دبستان بودم كه بار اولينبار نام اوين را شنيدم. پيش از آن، در دنياي كودكي خودم نميدانستم زندان يعنيچه و چهجور جايي ميتواند باشد. حتي نميدانستم چه آدمهايي ممكن است به زندان بروند. و چه عجيب كه از همان ابتداي آشنايي با مقوله زندان، دانستم آدمهاي غيرتبهكار هم ميتوانند زندان بروند.
آن زمان، باز هم بهدرستي نميتوانستم درك كنم يك نفر آدم كه دزدي نكرده و آدم نكشته، چرا بايد زنداني شود. يعني مفهوم مخالف سياسي را نميفهميدم. اما از همانروز كه عزيز ما از بند آزاد شد، مفهوم شكنجه را فهميدم. البته تا مدتها سئوال ذهن من اين بود كه كابل چيست؟ و چهقدر درد دارد؟
يك شب چند نفر آمده بودند و خانه را گشته بودند و داييام را با خودشان برده بودند. به من ميگفتند، رفته است «مسافرت»! اما من ميدانستم او و دايي ديگرم در اوين هستند.
يكبار چند نفر از خانواده رفتند ملاقات و برگشتند. ميگفتهاند، گفته است «مصاحبه نكرده و نميكند.» و من از خودم ميپرسيدم، مگر آمدن در تلويزيون چه بدي دارد؟
زمستان بود كه دايي حسين از اوين آزاد شد. بعد از 100 روز انفرداي. و من چه ميدانستم انفرادي يعني چه؟ لاغر شده بود و سر و ريش، همه سفيد. تعريف ميكرد و من دهانم باز باز كه چه ميگويد. از سلولي به اندازه يك تخته در و بازجويي و تخت و كابل و صندلي ارج و سرماي زمستان و نوشتن و نوشتن و نوشتن.
همان روزها بود كه با مقوله اعدام هم آشنا شدم. مردي كه ديده بودمش، اعدام شد. بعد از آنكه تلويزيون نشانش داد. پرده آبي پشت سرش از يادم نميرود.
بعدتر فهميدم كه مادرم هم در رژيم قبلي، يك ماهي را در زندان "كميته مشترك" سابق و "توحيد" فعلي، گذرانده است.
بعدها، خيلي از افراد دور و برم گذرشان به اوين افتاد، اما من هنوز هم، روزي را كه پدر و مادرم آمدند و بعد از مدرسه من را بردند خانه دايي حسين كه تازه از مسافرت!!! آمده بود؛ فراموش نميكنم و هنوز هروقت از جلوي در آهني بزرگ اوين رد ميشوم، ياد آن روز ميافتم.
اوين براي من جزئي از زندگي است. بخشي از كودكي، نوجواني و جواني. و انگار اينطور كه سرنوشت ماست، بخش هميشگي زندگي و مرگ ما.
پانوشت:
رسم است كه براي ادامه كار، كساني را دعوت كنيم. اما من اين كار را نميكنم كه اوين دعوتي نيست!!
اتفاق جالبي افتاده است. امروز، روزنامه "ديلي تلگراف" چاپ لندن، گزارشي درباره روند بازسازي جنوب لبنان منتشر كرده است.
خبرگزاري مهر، وابسته به سازمان تبليغات اسلامي، ترجمهاي از اين خبر منتشر كرده كه ميتوانيد متن آنرا در آدرس زير بخوانيد
http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=526186
ماجرا وقتي برايم جالب شد كه من صبح، ترجمه كاملا متفاوتي را از اين خبر در آدرس زير خوانده بودم.
http://cyrusonline.blogfa.com/post-1018.aspx
حالا خود قضاوت كنيد كه چهكسي راست ميگويد و كدام طرف، رسالت خبررساني را انجام داده است.
اصل اين گزارش را هم در آدرس زير ببينيد.
http://www.telegraph.co.uk/news/main.jhtml?xml=/news/2007/07/30/wmeast230.xml
توضيح اينكه متاسفانه بهعلت مشكلات وبلاگ، مجبور شدم آدرسها را به شكلي كه ميبينيد، كپي كنم!



