مثل اينكه در همهجاي دنيا رسم است گافهاي سياستمداران را بهپاي روزنامهنگاران بگذارند و يا حداقل خود سياستمداران چنين كنند.
در آخرين مورد، برنارد كوشنر- وزير خارجه فرانسه- وقتي نتوانست گافش در مورد حمله به ايران را جمع و جور كند، قضيه را به گردن رسانهها و اشتباه آنها انداخت. شايد كوشنر ناخواسته خبري را منتشر كرده و يا حرف بيربط خارج از موضوعي زده باشد. شايد هم اصلا برنامه همين بوده كه حرفي بزند و بعد هم تكذيب كند تا به اهدافي برسند. به هر حال مانند هميشه و همهجاي دنيا باز هم اعلام شد اين خبرنگاران بودهاند كه اشتباه كردهاند.
انگار در همهجاي دنيا روزنامهنگار جماعت به يك اندازه بدبخت است و فرقي هم نميكند كشوري آزاد مانند فرانسه باشد يك مملكتي رو به زوال مانند ايران.
با اين دوتا كامنت پستهاي اخير، رفتم به خاطرات خوش تابستان و پائيز سال 84 در ساختمان آي تك.
گروه عجيبي شده بوديم. خسرو، ليلي، پرستو، نگار و من. كلي كار ميكرديم و باز هم انرژي داشتيم. شايد بهترين پائيزي كه تا به حال در كارم داشتهام. در اوج بودن را تجربه ميكرديم. چندتا آدم كه هركاري از دستشان بر ميآمد و با اتكا به همين آدمها بود كه خسرو، خيلي راحت اين همه طرح ميداد و به هيچكاري نه نميگفت و هر ويژهنامهاي را در ميآورد. ما ميتوانستيم درباره فوتبال و مصطفي عقاد و جنگ و فلسطين و سينما و و عتبات عاليات و پائيز و هرچيز ديگري كه فكرش را بكنيد؛ بنويسيم.
اما مانند هميشه، روزهاي خوب، خيلي زود تمام شدند و ما مانديم و روزهاي بد و بدتر. پرستو رفت. چرا؟ چند دليل آورد كه مرا قانع نكرد اما شايد براي خودش كافي بودند. شايد هم... بگذريم. ماههاي بعد همه بد بودند. دوست ندارم مرورشان كنم. انگار رفتن پرستو علامت خزان ما بود. بعد از رفتن او، چند ماهي بيشتر دوام نياورديم. از اسب انداختندمان.
دلم براي آن روزها و آن فضا و مدل كار كردن تنگ شده.
دلم براي آن آدمها خيلي خيلي تنگ شده.
۱- بانک مرکزی، چند گزارش اقتصادی درباره حجم دولت و تورم و نقدینگی و... روی سایتش گذاشته که واقعا عالی هستند. من که از اقتصاد چندان سر در نمیآورم هم لذت بردم. فقط ماندهام چطور در این دولت منتشر شدهاند.
۲- جناب رئيس جمهور، امروز به مجلس رفتند براي ارائه گزارش اجراي برنامه چهارم. سخنانشان خواندني است. يكجا فرمودهاند از برنامه جلوتريم و جايي ديگر فرمودهاند با امكانات موجود تحقق اهداف برنامه چهارم ممكن نيست!
۳- اين خارجيها خيلي نامرد هستند كه با رئيس جمهور ما لجبازي ميكنند. من كه اصلا اصلا دوستشان ندارم!
۴- دوستي براي پست قبلي كامنت گذاشته و گفته "دودوك" يك ساز ارمني است و چند فكت هم آورده. بنده هم پس از یک نگاه به ویکیپدیا فهمیدم این گفته درست است. پس از پوزش، تصيح ميشود. فقط، اين دوست نه آدرس سايتش را گذاشته و نه ايميلش را و براي همين من نميدانم همان "پرستو"يي است كه من ميشناسم يا نه.
به هر حال اين ساز از تركستان است يا فرغانه، فعلا صدايش هوش از سر ما ربوده!
۵- به شدت شهوت نوشتن دارم. نميدانم چه كنم!
تكنوازي بسيار زيبايي را از يك ساز ارمنی به نام Duduk گوش ميدهم. متاسفانه به دليل مشكلات فني نميتوانم به جايي لينك بدهم، اما اگر همين كلمه را در اينترنت جستجو كنيد، اطلاعات كاملي دريافت ميكنيد.
وقتي مشغول كپي از روي سي دي بودم، نام نوازنده را نديدم! ولي واقعا عالي است.
در يك بعدازظهر ساكت وخوابزده تابستان، لذتبخش است گوش دادن به صداي غمناك اين ساز.
بشر، بعد از سالها فكر و تلاش عاقبت به اين نتيجه رسيد كه رابطه مشخصي بين آفتابه ـ لگن و شام ـ نهار وجود ندارد. اما از آنجا كه معمولا دستاوردهاي بشري در حوزه معرفتي به ايران وارد نميشوند، ما همچنان سرگرم بررسي اين موضوع هستيم كه آيا با افزايش اداوات و سختافزار، ميتوان شعور و دركي در انسانها ايجاد كرد يا خير؟!
كاملا بيربط: روي ميز كار هركدام از نمايندگان مجلس، يك مانيتور نصب شد.
كاملا بيربط ۲: اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز،
هم بدانسان كز ازل بودم.*
----------------------------
* مهدي اخوان ثالث/ آخر شاهنامه/ ميراث
در ميان اين همه بدي كه تابستان دارد، عاشق بعدازظهرهاي ساكتش هستم. امروز بهطرز عجيبي ساكت است. البته اگر اين همكاران نسبتا محترم بگذارند و دست از اين بچهبازيهايشان بردارند. اعصابم خورد ميشود از اين كارها! ولي بهتر است به اين چيزها فكر نكنم. اگر بروم در بالكن، حتي ميتوانم صداي بالزدن كبوترها را هم بشنوم. بعدازظهرهاي ساكت تابستان حتي اگر با آدمهاي بيربط بگذرد باز هم خوب است.
صبح كه ميآيم اينجا _منظورم محل كار است_ اول از همه كامپيوتر را روشن ميكنم. بعد هم شروع ميكنم به سر زدن به وبلاگهايي كه دوستشان دارم. فرقي نميكند كار داشته باشم يا نه. اول بايد وبلاگها را بخوانم. يكي يكي و با حوصله به تمام آنهايي كه مطلب جديد دارند، سر ميزنم و سر فرصت همه را ميخوانم. اعتراف ميكنم براي يك معتاد اينترنتي _مثل من_ كمتر چيزي به اندازه وبلاگ خواندن لذت دارد. چند تا از وبلاگها هم هستند كه بايد با فيلترشكن بازشان كنم. براي همين است كه يكي از همين سايتهاي معمولي فيلترشكن را هميشه دم دست دارم. بعد از وبلاگها نوبت به سايتهاي خبري ميرسد كه باز هم چندتايشان فيلتر هستند. وقتي همه اينها را خواندم و ايميلهايم را هم چك كردم، تازه روز برايم آغاز ميشود. تازه شروع ميكنم به كار كردن. در همين بين است كه آقاي زرافشان چاي ميآورد و من كه در خانه اصلا لب به اين مايع نميزنم، زير ليوانيام را سر ميدهم زير استكان چايي كه دارد فرود ميآيد روي همه برگهها! در طول روز اين اتفاق بارها و بارها تكرار ميشود و آخر سر هم يكبار، رد استكان روي برگههايم ميماند. خبري كه از اهواز فكس شده، ويژهنامههايي كه برايشان دو هفته تمام كار كرديم يا برگهاي كه پر است از عدد و رقم و قرار است براي گزارشم استفاده كنم. خلاصه هميشه يكيشان خيس ميشود.
در طول روز به مقدار متنابهي كار ميكنم. در يك ماه اخير فرصت سر خاراندن نداشتهام. براي همين است كه تعداد زيادي فيلم نديده دارم و پازل هزار تكهام را هم نيمهكاره رها كردهام وسط اتاق!
قرار است در ماه رمضان زمان كار ادارات دولتي كم شود، اما ما مثل قبل كار ميكنيم. خاصيت كارمان طوري است كه نميشود كركره را داد پايين و گفت: فردا. يا ارباب رجوع بدبخت را فرستاد به بعد از ماه رمضان! بايد كار را انجام داد. كارمان بينظم هست، ولي در نهايت بايد در همان روز تمام شود.
خلاصه زندگي در مسير آرامش اينطور ميگذرد. وضعيت همسر گرامي هم، چندان بهتر نيست. در لابلاي كارها اگر فرصتي يافت شود، من كتابهايي را كه دانلود كردهام، ميخوانم و او هم كتابهايي را كه ميخرد.
اينها را براي كساني نوشتم كه تا آدم را ميبينند، ميپرسند «چه خبر؟»، «چيكار ميكني؟».
اگر بگويم «هنوز زندهام» بيراه گفتهام؟
سئوال اساسي اين است: چرا من حالم خوب نيست و هركار هم ميكنم حالم خوب نميشود؟
يعني به قول مرحوم اخوان ثالث _ كه همين ديروز سالگرد خاموشي ابدياش بود_
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است
خب اگر بخواهم با خودم رو راست باشم؛ بايد قبول كنم بخشي از اين بد حالي مربوط به كار زياد و بيوقفه و غيرجذابيست كه پنج ماه تمام است لاينقطع انجامش ميدهم و نااميدي از اينكه اوضاع بهزودي بهتر شود.
اما اين همه ماجرا نيست. يعني نميتواند باشد. چرا هيچچيز و هيچ اتفاقي مرا خوشحال نميكند؟ اين ديگر نميتواند به پركاري ربط داشته باشد. همسر مهربان _ كه او هم نگران اين بدحالي مزمن من است_ در جواب سئوال اخير گفت: «چون هيچ چيز براي تو مهم نيست.» خيلي به اين جمله فكر كردم. شايد راست ميگويد. بهقول دوستان همهچيز از نظر من عبث (بيهوده) است. اما اينجا يك سئوال ديگر هم پيش ميآيد. اگر اين نظر را بپذيريم، چرا چنين است؟ يعني چراهيچ چيز براي من مهم نيست؟ كجاي كار ايراد دارد؟
حالا و بعد از همه اين حرفها، اين سئوالات در ذهنم ايجاد ميشوند:
1- آيا من بيش از حد آرمانگرا هستم؟
2- آيا من افسرده شدهام؟
3- آيا بايد به روانپزشك مراجعه كنم؟
4- آيا بايد به يك تعطيلات طولاني مدت بروم؟ (اين گزينه به دلايل متعدد امكانپذير نيست)
5- آيا در صورت كم محلي به موضوع و كار بيشتر، مسئله از يادم رفته و حالم خوب ميشود؟
6- آيا من يك آدم منيباف هستم كه موضوعات را بيش از حد بزرگ و بغرنج ميكند؟
********
لطفا اگر حوصله كرديد و اين متن را تا آخر خوانديد، از دلسوزي و نگراني و ترحم بپرهيزيد و يكي از شش گزينه بالا را انتخاب كنيد.
یکی از همین روزها
اگر کسی در خیابان صدا زد
«آی اسب عصاری»
بر میگردم و میگویم:
ببخشید
با من بودید!؟
*******
توضيح: همين الآن فهميدم تعطيلات اين هفته و هفته آينده را بايد سركار باشم. :(


