۱- پائیز که میشود، نمیدانم چرا همه بوها به نظر نوستالژیک میشوند. انگار جایی و زمانی آنها را شنیدهام و خاطرهای دور از همهشان دارم. البته که در عالم واقع، چنین نیست. به همين دليل است كه اندكي گيج ميزنم و مدام در فكرم كه من اين رايحه را كجا و كي استشمام كردهام!؟ اما با اين همه، از داشتن اين حس نوستالژيك بيپايه احساس رضايت و خرسندي ميكنم. لذتبخش است.
۲- وقتي اين بلاگرولينگ لعنتي خراب ميشود، انگار دفترچه تلفنم را گم كردهام (دوستان خبرنگار ميدانند از چه مصيبتي حرف ميزنم). دو هفته است كه يك دل سير وبلاگ نخواندهام!
۳- جديدا افتادهام در كار دانلود موسيقي ايراني. ناياب و كمياب. البته فقط ايراني. كسي نميداند كجا ميتوانم "شب عاشقان بيدل" با صداي حسامالدين سراج را دانلود كنم؟
۴- بت من به طعنه گويد چه ميان ره فتادي
صنما چرا نيافتم ز چنان مياي كه دادي
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوس کنان
.
.
.
.
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
۱- هروقت دوز وطن دوستي خونم پايين ميآيد، سفري پيش ميآيد و ميروم به گوشهاي از اين كشور وسيع. خوب طبيعي هم هست كه به سرعت همهچيز درست ميشود.
اينبار رفتم كرمانشاه. جاي زيبايي است. ياد شعر سهراب افتادم ـ همين امروز تولدش است ـ
دشتهايي چه فراخ، كوههايي چه بلند
۲- هرچه طبيعت زيبا بود و رفتار مهربان مردم، دلنشين؛ ديدن فقر دلآزار.
نميدانم اين مردم خونگرم و دوستداشتني كه بيدريغ و بيدليل محبت ميكنند، چه هيزم تري به حاكمان ايران فروختهاند كه اينچنين مورد بيمهري قرار ميگيرند و فراموش ميشوند. بهجز شهر كرمانشاه، بقيه شهرها در فقر و سختي غوطهور بودند. اسلامآباد و گيلانغرب و قصرشيرين، در مجموع به اندازه اسدآباد نبودند!
دشمني با كردها خصيصهاي است كه در حاكمان ايران نهادينه شده! تازه مردم بيشتر كرمانشاه، كرد نيستند، لك هستند.
۳- موقع رفتن و برگشتن از تاكستان رد شديم. به ياد سنگسار بودم و دلم آشوب بود.
۴- سرماي همدان و رزن سرمايم داد.
۵- بوي باران پائيزي حتي از گرفتگي بيني هم ميگذرد و ديوانهام ميكند.
نه! لازم نیست دست و پایم را به تخت ببندید! من خودم اعتراف میکنم. من اعتراف میکنم معتاد هستم!!
امروز بالاخره دل را دريا زدم و سئوالهاي تست اعتياد به وبلاگ را پر كردم. نتيجه تاسفبار بود.
"!You are 75% addicted to blogging" يعني درصد اعتياد من به پديدهاي به نام وبلاگ، حداقل و در بهترين شرايط ۷۵ درصد است. ميگويم حداقل، چون هنگامي كه به سئوالات جواب ميدادم؛ حالت ميانگين را درنظر گرفتم.
البته اين فقط براي وبلاگ بود و اگر چنين فرمي براي اينترنت وجود داشت، قطعا درصد اعتياد من بيش از ۹۰ درصد اعلام ميشد!
راستش را بخواهيد، با اينكه ميدانم معتاد هستم ودرجه اعتيادم هم چندان پايين نيست، اما قصدي براي ترك كردن ندارم. از اعتيادم لذت ميبرم! آيا همه معتادها به چيزهاي ديگر هم اينطور هستند؟ من كه فعلا مشكلي ندارم و اعتيادم بلاي خانمانسوز نشده است. زندگي بدون اينرنت، برايم چندان متصور نيست. اگر هم باشد، لذتي ندارد!
اگر شما هم ميخواهيد تست اعتياد بدهيد، به اين آدرس برويد.
http://www.justsayhi.com/bb/blog_addiction
مجلس، امروز با 45 دقيقه تاخير جلسه علني را آغاز كرد. حدادعادل در آغاز جلسه علني، علت تاخير را توضيحاتي پيرامون مسايل داخلي به نمايندگان در جلسهاي غيرعلني عنوان كرد.
در همين روز، دو و يك فوريت طرح عرضه بنزين با قيمت آزاد، در حالي كه 152 دو امضا داشت؛ به تصويب نرسيد.
دو فوريت اين طرح تنها 112 راي موافق آورد و يك فوريت آن نيز، 103 راي. اين، يعني امضاكنندگان طرح هم به آن راي مثبت ندادند!
براي پديد آمدن چنين شرايطي، دو حالت متصور است:
1- طرح، آنقدر دم دستي بوده كه امضاكنندگان هم اعتقادي به آن نداشتهاند.
2- جلسه غيرعلني صبح، كار خود را كرده است.
نتيجه: نتيجهگيري در هر دو حالت، برعهده خواننده است.
بعدالتحریر: رفعت بیات، طراح اصلی این طرح، پس از پایان جلسه در واکنش به رای نیاوردن طرح دو فوریتی اجرای کامل تبصره 13 گفت: هنگامی که مخالفان و موافقان این طرح صحبت میکردند؛ آقای توکلی بین نمایندگان رفت و به آنها گفت "مقام معظم رهبری با این طرح مخالفند".
او به خبرنگاران پارلمانی گفت: چند نماینده به من مراجعه کردند و گفتند چون مقام رهبری مخالف این طرح هستند ما رای نمیدهیم.
ساعت ۴ بعدازظهر روز ۲۴ شهريور ۸۱ بود. مهلت من براي رد كردن خبر، ساعت ۵ به پايان ميرسيد و خبر يك نداشتيم. دو خبر را بهصورت موازي دنبال ميكردم. يكي درباره ترافيك تهران و ديگري بهزيستي. يك تلفن روي ميز گروه اجتماعي بود و يكي هم روز ميز گروه اقتصادي كه روبروي ما مينشستند. از هر دو استفاده ميكردم. هنوز هيچكدام از خبرهايم به نتيجه مشخص نرسيده بودند و استرس عجيبي داشتم. داشتم در تحريريه، بالا و پايين ميرفتم كه يكي از مديران روزنامه آمد داخل. نشستم روي صندلي و به دوستان گفتم: توقيف شديم.
چند ثانيه بعد، همين جمله را از زبان آن مسئول شنيديم و همهچيز تمام شد.
روزنامه "گلستان ايران" به حكم قاضي سعيد مرتضوي توقيف شد. از همان توقيف موقتهايي كه آن سرش ناپيدا. چند روز بعد، يعني در ۳۱ شهريور، دفتر روزنامه پلمب شد تا همه باور كنيم روزنامهاي در كار نيست.
حالا بعد از چندين سال بالاخره دادگاه مطبوعات تشكيل شد و روزنامه را لغو امتياز و مدير مسئول را هم به مدت ۲ سال از مديريت مطبوعات محروم كرد تا بر حكم قاضي مرتضوي تائيدي ديگر نهاده باشد.
حكم روزنامه ديروز اعلام شد كه من بهخاطر مشكلات كاري نتوانستم چيزي دربارهاش بنويسم.
ديشب شبكه يك سيماي جمهوري اسلامي، سخنراني جناب احمدينژاد را در دانشگاه كلمبيا بهصورت گزينشي پخش كرد. رئيس جمهور آنقدر از آزاديهاي موجود در ايران و حقوق مردم اين كشور سخن گفت كه آرزو كردم كاش من هم در ايران زندگي ميكردم!
پانوشت: اين را در روز دادگاه روزنامه نوشتم.
http://digari.blogfa.com/post-220.aspx
به آنان كه با قلم تباهي و درد را به چشم جهانيان پديدار ميكنند
چند ماه پيش، وقتي فعالان حقوق زنان دستگير و زنداني شدند، بعد از آزادي با يكيشان تلفني صحبت كردم. اولين چيزي گفتم اين بود: "خسته نباشيد". نميدانم آن دوست، اين جمله مرا به شوخي برداشت كرد يا مقصودم را دريافت. من به واقع معتقد بودم بايد با اين تلاش و كوشش، خسته نباشيد گفت. همين جمله را امروز به تمامي كساني ميگويم كه با تمام توان و از هر طريق ممكن در راه رفع ظلم و ستم از اين سرزمين، تلاش ميكنند. مرد و زن تفاوتي ندارد. همه كساني كه در راه آزادي، حقوق بشر و دموكراسي فعاليت ميكنند، لايق شنيدن بهترين سخنان هستند.
اينها را گفتم كه بگويم اگر رئيس جمهور منصوب شده ايران، در دانشگاه كلمبيا با واكنش شديد نخبگان روبرو ميشود و رئيس دانشگاه به او ميگويد: "شما تمامی نشانههای یک دیکتاتور کوتهفکر و ظالم را در خود دارید" بهخاطر تلاشي است كه فعلان حقوق بشر در ايران دارند. رساندن صداي مردم ايران به جهانيان، بزرگترين كاري است كه امروز ميتوان كرد.
من با دوستاني كه ميگويند برخورد با احمدينژاد در مجامع بينالمللي آبروي ايرانيان را ميبرد، موافق نيستم. نميتوان با اين منطق غلط مقابل صداي آزاديخواهي را گرفت و همه را به سكوت و وحدت كلمه دعوت كرد.
دنيا بايد بداند بر ايرانيان چه ميگذرد.
تابستان هم رفت و روسیاهی به گرمای لعنتی ماند! حالا پائیز است. فصل من. فصل زندگی. فصل عاشقی.
پائيز، «پادشاه فصلها» «با آن توفان رنگ و رنگ كه برپا در ديده ميكند»؛ آمده است و تابستان با آن گرما و خمودگي و روزهاي كشدار كه ۱۶ ساعت تمام خورشيد فقط يك وجب با سرت فاصله دارد؛ رفت. كاش ديگر نميآمد!
اگر روزي بتوانم از اين كشور بروم، حتما جايي را بهعنوان مقصد انتخاب ميكنم كه تابستان نداشته باشد.



