اوضاع لبنان آنقدر وخيم است كه كار به تعطيلي مدارس كشيده شده و همه منتظر يك "حادثه بزرگ" هستند. ميگويم "حادثه بزرگ" و منظورم لزوما جنگ نيست. حتي اگر گروههاي درگير و متخاصم به يك توافق دست يابند نيز ميتوان گفت حادثهاي بزرگ به وقوع پيوسته است.
هيچكس از خواستههاي حداكثري خود دست بر نميدارد و پشتيبانان هر دو طرف نيز به دنبال پيروزي بر حريف هستند. بسياري از كارشناسان معتقدند، لبنان آزمايشگاه خاورميانه است. اگر اين نظر را بپذيريم، بايد منتظر ماند و ديد سرانجام ايران پيروز ميشود يا آمريكا. و در آن صورت ميتوان آينده را بهتر پيشبيني كرد. شايد براي همين است كه هيچكدام از طرفين اصلي درگيري (ايران و آمريكا) حاضر به كوتاه آمدن نيستند.
چند روز پيش از لبنان خبر رسيد كه سعد حريري به سفارت ايران در بيروت تلفن زده و از آنها خواسته است جلوي اظهارات ضد توافقي حسن نصرالله را بگيرند. چند روز بعد هم تابناك، فاتحانه خبر داد كه هاشمي و خاتمي از گفت و گوي تلفني با حريري سرباز زدهاند.(متن خبر)
اين يعني هيچكس در ايران نميخواهد صلح در لبنان برقرار شود و يا هاشمي و خاتمي نميتوانند جلوي حسن نصرالله را بگيرند. روزنامه النهار چاپ بيروت هم امروز خبر داده كه شب گذشته وزارت خارجه ايران با ورود معاون وزير خارجه فرانسه به ايران براي گفتوگو درباره لبنان مخالفت كرده است.
اگر گروههاي درگير و يا بهتر بگوييم ايران و آمريكا تا روز جمعه نتوانند به نتيجه مشخصي برسند بايد منتظر اتفاقات ناخوشايندي در لبنان بود. البته نتايج نشست 5+1 در خصوص برنامه هستهاي ايران نيز بيتاثير بر اين آينده نگران كننده نيست.
اوه اوه اوه!!! از آن روزهای عجیب است که باز بوهای نوستالژیک میشنوم و عجيب حسي دارم. مخصوصا اگر وبلاگ بعضي از دوستان را بخوانم، ياد گذشتهها ميكنم و ديگر هيچي. نميشود جلويش را گرفت!!
از اين كه بگذريم، چند سايت جالب در اين روزها ديدهام كه پيشنهاد ميكنم شما هم سري بزنيد.
اولي، سايت گورستان پرلاشز در فرانسه است. اگر بگويم صادق هدايت و جيم موريسون و اسكار وايلد و... در اين گورستان هستند، به اطلاعات ادبي-هنري بقيه توهين كردهام؟
دومي، سايت دفتر پرس تي وي در بيروت است كه شايد بتوان گفت اولين سايت به زبان فارسي درباره لبنان است و اخبار اين كشور را پوشش ميدهد. درست است كه متعلق به صدا و سيما است اما تا حد زيادي بيطرفانه است. شما هم با پيشداوري وارد نشويد.
آخرين مورد هم براي كساني است كه در كار تايپ نوشتههايشان هستند. شوراي عالي اطلاعرساني فونت نستعليقي طراحي كرده است كه استفادهاش به شدت توصيه ميشود. از اينجا ميتوانيد دانلود كنيد و لذتش را ببريد. واقعا زيبا است.
**************
ميخواهم از اين به بعد در پايان هر پست، يك شعر هم بنويسم. اين دو بيت از صبح در سرم ميچرخد. كه متاسفانه گويندهاش را بهخاطر نميآورم.
گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو
دل بازده آغاز مكن قصه نو
افشاند هزار دل ز هر حلقه زلف
گفتا كه دلت بجوي و بردار و برو
نمايشگاه مطبوعات هم به سلامتي تمام شد. امسال اصلا به اين نمايشگاه نرفتم. حتي وسوسه هم نشدم كه بروم و دست پخت تيم فرهنگي دولت نهم را ببينم. من در هر زمينهاي بتوانم دست گلهاي اين دولت را تحمل كنم و يا حتي بنا به مصالحي آنها را تاييد كنم؛ سياستهاي فرهنگياش را نميتوانم تحمل كنم. در اين برهوت بيفرهنگي كه از سالها پيش در ايران وجود دارد، دولتي ضد فرهنگ خيلي نوبر است. البته اين اولين دولت ضد فرهنگ نيست. زمان سردار سازندگي هم حضور يك مهندس مكانيك را در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ديده بوديم. ما به اين چيزها در اين مملكت عادت داريم.
خلاصه اينكه نمايشگاهي كه اين دولت برگزار كرد را نديدم و احساس ميكنم اينطوري اعصابم راحتتر است.
تا حالا در هيچكدام از مسابقات مطبوعاتي شركت نكردهام. دلايلش، هم آفاقي هستند و هم انفسي. اما مسابقه اين دوره كه واقعا جالب بوده است. در عين حال، جايزه گرفتن از دست احمدينژاد - حداقل براي مطبوعاتيها- افتخاري ندارد. (گويا اين دوستمان هم مثل من فكر ميكند.)
آخرين نكته نمايشگاه هم، جايزه بردن برادر حسين بود كه از يك منظر پيام مشخصي براي ما دارد. سقف انتقاد از دولت، شريعتمداري است و اگر از آن بالاتر برويد، بزغاله هستيد و بزغالهها هم به جرم تشويش اذهان عمومي، راهي زندان خواهند شد.
مربوط به بند ۲ پست قبلی: وزير ارشاد: عامل انتشار رمان غيراخلاقي را بركنار كرديم (چشم اهالی فرهنگ روشن)
۱- مدتها پيش، يك بار براي هميشه به خودم گفتم «هرچيزي به تو ربط ندارد». از آن روز به بعد، درباره هر موضوعي نظر نميدهم. البته كار چندان سادهاي نيست و گاهي اوقات ويرم ميگيرد درباره موضوعي يك نظر مخالف خيلي شيك بدهم؛ اما آن حرف باز يادم ميآيد و با آنكه خودم به خودم گفتهام، انگار جملهاي بزرگ از حكيمي گرانمايه است!!
خلاصه اينكه چند روزي هست ميخواستم درباره تعليق حكم "دلارام علي" چيزي اينجا بنويسم كه عاقبت به كلي پشيمان شدم. احساس كردم موضوع متوليان خاص خود را دارد و لازم نيست من چيزي بگويم. حتي اگر تا حالا گفته نشده باشد!
۲- حالا يك كتاب از دست مميزان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در رفته و با سانسور كمتر مجوز انتشار گرفته، اين جماعت ولكن نيستند. يعني تا كتاب از مغازهها جمع نشود كوتاه نميآيند. از اين جماعت توقعي نيست، اما از دوستان اعتماد ملي انتظار نميرود كه آب به آسياب جماعت سانسورچي بريزند. البته طبیعی است که نقش اپوزیسیون منصوب را بازی کردن بالاخره اقتضائاتی دارد. آقایان رضایی و کروبی به همراه احزابشان -اتحاد ملی و اعتماد ملی- تلاش مضاعفي دارند كه خود را مخالف دولت و در عين حال، طرفدار ارزشها نشان دهند. توجه كردهايد كه چقدر نام احزابشان هم شبيه هم است؟
این هم نظر بی بی سی درباره این کتاب.
۳- این خبر را دیدهاید؟ خيلي جالب است. حالا ديگر حسين شريعتمداري و محمدكاظم انبارلويي شدهاند منتقد دولت و جايزه هم ميگيرند. خوش بهحال اين منتقدين كه "بزغاله" نيستند و "كسي از زيرشان نيشگون" نگرفته است. ما هم كه گوشمان دراز است!!!
از زمانی که محمود احمدینژاد رئیس جمهور ایران شده، من بسيار كم از او انتقاد كردهام. حداقل كمتر از خاتمي. براي اين كار دليل خاصي هم دارم كه گفتني نيست. اگر هم انتقاد كرده باشم، يكي به نعل زدهام و يكي به ميخ. اما حالا جناب احمدينژاد، خلائق را دو دسته كردهاند. كساني كه موافق او هستند كه انسانند و كساني كه از او انتقاد ميكنند، بزغاله هستند. ايشان فرمودهاند: "... من از شرق و غرب عالم را رفتهام، به اروپا نرفتهام، اما اطلاع واثق دارم که امروز مردم دنیا از وضع جهان خستهاند.... و به دنبال یک راه نو هستند و آن را در ملت و نام و فرهنگ ایران دنبال میکنند... دشمنان بدانند! از این به بعد آنها باید با ما توافق کنند، نه ما با آنها...دشمنان بدانند! کسانی که شیوه مردمی دولت و رئیس جمهور را تمسخر میکنند، از بزغاله کمتر میفهمند..."
حالا بايد دسته را مشخص كرد. ديگر نميتوان در وسط ماجرا ايستاد. پس آشكارا و با صداي بلند اعلام ميكنم.
من يك بزغاله هستم. اما آقاي دكتر محمود احمدينژاد شما و حاميانتان اشتباه ميكنيد و اين اشتباهات پي در پي سرانجام كاري خواهد كرد كه نه از شما نشان ماند و نه از كساني كه شما را به قدرت رساندند.
البته که در پست قبلی به میزان زیادی گنگ نوشتم. باید هم مینوشتم. قرار نبود کسی غیر از خودم بداند ریز قضایا چیست. فقط خواستم اندکی دلم را خالی کنم!
هنوز هم دلم میخواهد به این کار ادامه دهم. اصلا به منچه که در دنیا چه میگذرد. نه که از جایی خبر نداشته باشم. مثل هميشه ميدانم اطرافم چه ميگذرد. از فلسطين و لبنان هم خبرهايي دارم. گيرم نه به دقت قبل. اما حوصله پيگيري ندارم. نه كه مثل چند ماه قبل، افسرده شده باشم. نه! فقط طور ديگري با جريان بيوقفه زندگي رفتار ميكنم. گاهي بايد همراه شد. گاهي بايد در برابرش ايستاد و گاهي هم بايد سر خم كرد تا بگذرد. فقط بايد هميشه در نظر داشته باشي كه اين سيل خروشان نه با تو آغاز شده و نه با تو تمام ميشود و نه حتي به احترام خواست تو، رفتارش را تغيير ميدهد. خلاصه اينكه موضوعات فراواني براي نوشتن هست و من حوصله ورود به هيچكدام را ندارم.
همينطور بيربط هم بگويم كه هر چيزي داستاني دارد. مثلا همين عنوان "شطح و طامات" كه داستانش برميگردد به چندين سال پيش و شبي كه در خانه دوستي جاني تا صبح بيدار بوديم و فال حافظي كه يادم نيست خودم گرفتم يا او برايم. خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم/شطح و طامات به بازار خرافات بریم
و بماند آنچه اين غزل با دل ديوانه من كرد.
قرار است با همسر گرامي، شروع كنيم به نظامي خواندن. شايد از امشب. از خسرو و شيرين شروع ميكنيم. خداوندا در توفيق بگشاي/نظامي را ره تحقيق بنماي
حافظ ميگويد: شهري است پر ظريفان، وز هر طرف نگاری/يـــاران صلاي عشـق است، گر ميكنيد كاري
البته حتما منظورش تهران نبوده. من كه در اين اطراف، ظريفي نميبينم! شايد مشکل از من است. شاید هم اين شعر حافظ، فقط درباره شهر خودشان صدق ميكند. دوستي احتمال داد، يكي دو هفته ديگر، سفر كاري به شيراز داشته باشيم. دلم بد هواي شهر عشاق كرده است.
گاهي وقتها از بعضي چيزها دلگير ميشوم. اما شما كه متوجه نميشويد. هيچ كس متوجه نميشود. البته مشكل از كسي نيست. دلگير شدنهاي من نامحسوس هستند. فقط خودم ميفهمم و خودم. آنهم به اين خاطر است كه بعد از دلگير شدن، خودم را سرزنش كنم كه تو حق نداري ناراحت شوي. شروع ميكنم به شمردن دلايلي كه وجود دارد و در نهايت حق با طرف مقابل ميشود. اما هميشه با اينكه بازنده شدهام، ته دلم يك چيزي وجود دارد. كه با "ايكاش" شروع ميشود. ايكاش فلاني، فلان حرف را نميزد. ايكاش بهماني، بهمان كار را نميكرد و ....
خلاصه اينكه جنگي است در اين دل صاب مرده. هميشه. و همواره هم با خود و نه با ديگران. نتيجه اين جنگ بدون خونريزي هم اين شده كه هيچوقت از كسي توقعي نداشته باشم. اينطور راحتتر هستم. ديگر با خودم دعوايم نميشود. خسته شدم از بس صداي داد و بيداد شنيدم.
البته ناگفته نماند كه در اين بيتوقعي، هنوز صددرصد موفق نشدهام و گاهي باز دلم ميگيرد. هرچند زود رفع ميشود.
با وجود همه اين حرفها كه زدم و احيانا شما خواندهايد، هنوز برخي چيزها را نميفهمم. دليل و علت بعضي از اتفاقات را متوجه نميشوم. ايراد كار را پيدا نميكنم. فكر ميكنم ايراد از من بوده يا طرف مقابل. شايد هم از شرايط. اما جوابي وجود ندارد. اين ميشود كه سردرگم ميمانم و بعد از مدتي هم سعي ميكنم بيخيال ماجرا شوم. ميفهميد كه. خوب دست خودم نيست. من هم مثل بقيه، آدم هستم! از سنگ كه تراشيده نشدهام. درست كه دوست دارم صورتم سنگي باشد و احساسي از آن خوانده نشود؛ اما دلم كه از سنگ نيست. گاهي ميلرزد، گاهي شاد ميشود و گاهي هم غمگين. بعضي وقتها هم دلخور. البته موارد اين آخري خيلي زياد نيست.
*بعدالتحرير: اگر طولاني شد، ببخشيد. دلم ميخواست اندكي حرف بزنم. اگر حوصله نكرديد و نخوانديد هم اشكالي ندارد. اينجا را كمتر كسي ميخواند.
عجب پائیز پر مرگی!
۲۵ مهر بود که خبر دادند باید در سوگ پدر بنشینم. تا رسیدم، بدنش سرد شده بود. راحت خوابيده بود. همانگونه كه هميشه ميخوابيد. و حدود ۴۰ ساعت بعد، با دستهاي خودم در گور گذاشتمش، لحد گذاشتم و خاك ريختم. تلقين دوم خواندم و تمام شد. از همان چهارشنبه، جلوي اسم پدر، يك كلمه "مرحوم" اضافه شد تا ابد.
امروز صبح هم مثل آن روز اصلا فكر نميكردم قرار است خبر مرگ بشنوم. اما شنيدم.
كسي در تحريريه گفت: "قيصر امينپور مرد" و من متعجبتر از هميشه به مرگ فكر كردم.
عجب پائيز پرمرگي!
دوست ندارم خرافاتي باشم و فكر كنم حتما نفر سومي هم در راه است! اما نميدانم چرا ميترسم نفر سومي هم در راه باشد!
چرا پائيز؟ چرا فصلي كه من اين همه دوستش دارم؟
از همان چهارشنبه، تا امروز اين شعر قيصر در ذهنم ميچرخد.
سراپا اگر زرد و پژمردهايم
ولي دل به پاييز نسپردهايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات تركخوردهايم
اگر داغ دل بود، ما ديدهايم
اگر خون دل بود، ما خوردهايم
اگر دل دليل است آوردهايم
اگر داغ شرط است، ما بردهايم
اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گُردهايم؟!
گواهي بخواهيد، اينك گواه
همين زخمهايي كه نشمردهايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست، عمري به سر بردهايم
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی، برود دل ز برت
۰
۰
بارها گفتهام این روی به هرکس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
۰
آنچنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت


