تبليغاتX
دیگری
چهارشنبه 1386/10/26
گزافه

۱- گفته بودم درباره انتخابات مجلس می‌نویسم، اما بعد دیدم به من چه ربطی دارد که بخواهم درباره‌اش بنویسم؟ مگر کسی از من نظر خواسته که چیزی بگویم؟ اصلا در این مجلس انتفاعی برای من نیست (از جانب خودم حرف می‌زنم؛ نه دیگران). پس بهتر است ساكت باشم و فقط نظاره كنم اين نمايش را.
۲- چند شب پيش، در جمعي خانوادگي، بحثي درباره خرافه به ميان آمد كه نيمه‌كاره ماند، اما مرا بر نظراتم استوارتر كرد. من با اظهار نظر عليه علم‌‌كشي، كارناوال‌سازي، قمه‌زني و كليه اقداماتي از اين دست، به شدت موافقم. از جانب هركس كه مي‌خواهد، باشد.
۳- من شب‌ها حدود ده دفعه بيدار مي‌شوم و دوباره مي‌خوابم. اين موضوع حسابي اعصابم را خورد كرده است. صبح كه از خواب بلند مي‌شوم، انگار اصلا نخوابيده‌ام و كاملا خسته هستم. اين غير از خواب‌هاي بي‌ربطي است كه مي‌بينم. توجه كنيد خواب بد نمي‌بينم. خواب‌هايم بي‌سروته و بي‌ربط هستند. كسي راه علاجي دارد؟ من از دكتر رفتن براي اين موضوع اصلا خوشم نمي‌آيد. دوست هم ندارم قرص بخورم!!
۴- شما به‌طور متوسط در طول روز چندبار به خودتان مي‌گوئيد "به تو چه؟" من بارها اين كار را مي‌كنم. مي‌دانم نبايد به خودم توهين كنم، اما از خيلي چيزها كه به من ربطي ندارند كلافه مي‌شوم و بعد مجبورم از اين عبارت استفاده كنم.

بعدالتحرير: در راستاي بند ۲، دوستي تعريف مي‌كرد كه شبي ناگهان علم هيات بدون برنامه به كوچه‌اي مي‌پيچد و زنجيرزنان به راه خود ادامه مي‌دهند! اين اتفاق باعث برهم خوردن نظم هيات شده و همه چيز به‌هم مي‌ريزد. ماجرا از اين قرار بوده كه گويا دوست دختر جناب علم‌كش به كوچه‌اي پيچيده و به دنبال اين حركت، علم و علم‌كش هم به داخل كوچه رفته‌اند!!!

ساعت 18:7 | | لینک
سه شنبه 1386/10/25
هرزنامه

هر آدمی یک‌سری علائق دارد که گرچه برای دیگران آزاردهنده نیست، اما عجيب است. من هم از اين قاعده مستثني نيستم و برخي از موضوعات مورد علاقه‌ام، ديگران را به تعجب وا مي‌دارد. مثلا همينSPAM يا همان هرزنامه. من چون كسي برايم ايميل نمي‌زند، دلم را به SPAMهايي كه برايم مي‌آيند خوش مي‌كنم! مي‌دانم اندكي عجيب است، اما اگر كسي از شما هم سراغي نمي‌گرفت، واقعا مجبور بوديد دل‌تان را به چنين چيزهايي خوش كنيد. اين باعث مي‌شود احساس كنم هنوز زنده‌ام. چون حداقل مورد هجوم قرار مي‌گيرم!
اين‌ها را نمي‌گويم كه برايم دل بسوزانيد و يا احيانا تلفن كنيد، مثل همه مطالب اين وبلاگ پرت‌افتاده، گفتم كه گفته باشم. همين‌طوري الكي!

بي‌ربط: اين بلاگ رولينگ خرترين سيستمي است كه تاحالا ديده‌ام. كسي جاي بهتري سراغ دارد يا اين‌هم مانند وطن است كه چه بخواهي و چه نخواهي به ريشت بسته شده!؟

ساعت 14:5 | | لینک
دوشنبه 1386/10/24
همين‌طوري

از صبح مشغول بررسی لایحه بودجه سال آینده بودم. تقریبا چشمانم از کاسه درآمدند این‌قدر که به مانیتور خیره شدم و تمام لایحه و پیوست‌هایش را خواندم، تا آن‌چه مي‌خواستم را بيابم. حالا هم بايد با اين ارقام، دو گزارش بنويسم كه بقيه هم از آن سر دربياورند! يعني بودجه‌نويسي در تمام دنيا به همين پيچيدگي است؟
در لابلاي اين‌همه رديف بودجه، چند نكته قابل توجه هم به چشمم خورد كه حيفم آمد شما از آن بي‌اطلاع باشيد.
در جدول شماره ۹ لايحه بودجه، قسمتي به اعتبارات يارانه‌ها اختصاص دارد. در اين بخش يارانه همه چيز ذكر شده، از واردات بنزين تا دانه‌هاي روغني. اما جالب توجه، اين دو بند است:
احداث سرويس بهداشتي بين‌راهي: ۳۰۰،۰۰۰ ميليون ريال (یعنی ۳۰ میلیارد تومان)
يا اين يكي
كنفرانس بين‌المللي حمايت از قدس و مردم فلسطين: ۶،۶۷۰ ميليون ريال (یعنی ۶۶۷ میلیون تومان)

البته هيچ منظوري ندارم. تنها خواستم چيزي گفته باشم!

ساعت 16:12 | | لینک
یکشنبه 1386/10/23
كم كم

حالا حالم بهتر است. یا دقیق‌تر بگویم کمتر بد است. اعتراف مي‌كنم كه مرگ مهران مرا بسيار در هم ريخت. آن‌چنان كه علي‌رغم ميل باطني، ديگران هم اين ناراحتي را متوجه شدند.
همان روز كه خبر درگذشت دوستم را شنيدم، صبحش بانو نهيب زد بود كه چرا مرگ انسان‌ها ناراحتت نمي‌كند! و بعد از ظهر خبر رسيد و باقي ماجرا كه احتمالا شنيده‌ و ديده‌ايد ـ اگر برايتان مهم بوده باشد ـ
البته واضح است كه روزانه انسان‌هاي بسياري مي‌ميرند. مثلا در همين بهشت زهرا روزي ۱۵۰ نفر را دفن مي‌كنند. اما تنها اگر كسي به ما نزديك باشد، مرگش براي‌مان سخت و ناگوار مي‌شود. مثلا همين امروز از صبح تا حالا خبر درگذشت سه نفر را شنيده‌ام. كه حداقل از مرگ يكي‌شان (سيدجفعر شهيدي) واقعا ناراحت شدم. اما به هر حال اگر كسي بخواهد از مرگ همه انسان‌ها ناراحت و افسرده شود،‌ تقريبا به كار ديگري نمي‌رسد! به قول قديمي‌ها «زنده، زندگاني مي‌خواهد و مرده نان و حلوا» و طبيعتا همه ما روزي محتاج آن قسمت دوم ضرب‌المثل خواهيم شد، همچنان كه امروز احتمالا در قسمت اولش هستيم. حالا بماند كه من نان و حلوا دوست ندارم!!
غرض از همه اين گزافه‌گويي‌ها اين بود كه بگويم پس از چند روز ناراحتي، كم كم به زندگي عادي باز مي‌گردم و اميدوارم به اين زودي‌ها دوباره خبر بدي نشنوم.
قصد دارم درباره انتخابات و ليست‌ها و برنامه‌ها بنويسم. پس منتظر اندكي سياست باشيد.

ساعت 14:50 | | لینک
چهارشنبه 1386/10/19
تشییع پیکر "مهران قاسمی" پنج شنبه ۲۰ دی ۱۳۸۶ ساعت ۹ صبح از مقابل دفتر روزنامه اعتماد ملی. (خیابان کریم‌خان بعد از پل)
مراسم ختم: شنبه ۲۲ دي ۱۳۸۶ از ساعت ۱۵:۳۰ الي ۱۷ در مسجد النبي. (خيابان اميرآباد شمالي بالاتر از كوي دانشگاه تهران)
ساعت 16:29 | لینک
سه شنبه 1386/10/18
حداكثر كارآمدي

خوبی این دوستان اصول‌گرا ـ يا همان راستي‌هاـ اين است كه اگر گوشت همديگر را بخورند، استخوان‌شان را دور نمي‌اندازند. هرچه شهرداري و دولت با هم دعوا داشته باشند؛ جايي كه بحث ماندن مي‌شود، با هم هستند. حالا اين را مقايسه كنيد با رفتار اصلاح‌طلبان ـ بخوانيد چپي‌هاـ در شوراي شهر اول.
در همين مورد اخير، دولت با تعطيل كردن شهر، به خوبي هم ناكارآمدي خودش را پنهان كرد و هم كار پاك‌سازي معابر را از شهرداري به خورشيد حواله داد! اين يعني حداكثر كارآمدي و هماهنگي از جانب نظاميان!!!
حالا اين شهر يك هفته تمام مثل شهر ارواح شده است و مردم هم از ترس قطعي گاز و آب و برق و ... در خانه مانده‌اند. تنها نانوايي‌ها شلوغ هستند. انگار قرار است در كنار سرما، قحطي هم بيايد. ديروز بيش از ۳۰ دقيقه در صف بودم تا يك نان بخرم و در همين حال، مردم هشت تا هشت تا نان سنگك مي‌گرفتند!
بالاخر بايد معلوم شود اين‌جا ايران است يا نه؟ يك هفته تعطيل به‌خاطر آمدن يك روز برف و سرد شدن چند درجه‌اي هوا. شانس آورديم جزء كشورهاي سردسير نيستيم و گرنه با اين مسئولان كارآمد، ۳۶۵ روز تعطيلي داشتيم.

پانوشت۱: امروز سركار بوديم و فردا هم خواهيم بود. ديروز هم علي‌رغم ميلم تعطيل شد.
پانوشت۲: جريان آن نامه به خدا را كه يادتان هست؟ كل حرفش اين بود كه برف بيايد. خوشحالم كه آمد و حسابي هم آمد. (((:

ساعت 15:55 | | لینک
یکشنبه 1386/10/16
دانستني‌ها

عرض شود خدمت شما در اين ۱۸ ساعت گذشته فهميدم كه:
۱- اگر صبح کله سحر، دو دست و یک کله و مقادیری فلز توی دهن آدم وارد شود، اصلا حس خوبي ندارد. اين را امروز صبح، وقتي در دندان پزشكي بودم، فهميدم!
۲- اگر مي‌خواهيد كسي را نفرين كنيد، مانند مادر بزرگ‌ها نگوييد "به زمين گرم بخوري" بلكه بگوييد "در ساعت شلوغي خيابان‌ها،‌ در يك ماشين مسافركش سوار سوي". اين را ديشب وقتي بيش از يك ساعت در راه‌بندان گير كردم و مجبور شدم ابلهانه‌ترين موسيقي دنيا را گوش كنم، ‌فهميدم!
۳- بعضي‌ها رسما مردم را خر فرض كرده‌اند. اين را زماني متوجه شدم كه برنامه‌هاي اصلاح‌طلبان براي انتخابات مجلس را خواندم. (درباره اين برنامه بعدا بيشتر مي‌نويسم.)
۴- وقتي برف ‌مي‌آيد، همه ذوق مي‌كنند؛ ولي از آمدن تابستان كسي ذوق نمي‌كند. باز هم بعضي‌ها از فصل سرما بد مي‌گويند!

ساعت 13:28 | | لینک
شنبه 1386/10/15
كيوسك

آقا ما از این گروه کیوسک خوش‌مان آمده است. بله حق با شماست. ظهور این گروه چندان تازه نیست و من به مقدار زیادی عقب مانده هستم! اما باور بفرمائید مدت‌ها بود کارهای‌شان را روی دستگاه داشتم و گوش نداده بودم. شاید هم به‌خاطر این که می‌گفتند "راک" هستند و من هم از گروه‌های "راک" می‌ترسم! اما تعطيلات آخر هفته‌اي كه گذشت، همين‌طور از باب تفنن يكي از كارهاي‌شان را گوش دادم و خوشم آمد و بعد هم يك‌ضرب، دوتا آلبوم را گوش كردم. تازه بعد از اين‌ها بود كه ديدم بابا اين بدبخت‌ها "بلوز" مي‌خوانند. البته دقيق‌ترش "راك بلوز" است. چيزي مثل مركب‌خواني خودمان!!
خلاصه اين‌كه لذت بردم از كارهاي‌شان. هرچند ايراد هم دارند. اما من كه باشم كه بخواهم درباره موسيقي ـ آن‌هم از نوع غربي ـ نظر كارشناسي بدهم. همين‌قدر نوشتم كه بگويم آخر هفته را خيلي هم بي‌خود سر نكرده‌ام و حداقل موسيقي جالب گوش دادم.
اين هم يك گفت و گوي نسبتا قديمي با نفر اصلي اين گروه در راديو زمانه. +

ساعت 16:33 | | لینک
چهارشنبه 1386/10/12
بعد از یک روز کاری

مثل این‌که یک چهارشنبه پرکار دیگر در حال تمام شدن است. حسنش نسبت به ديگر چهارشنبه‌‌ها، همين برفي بود كه آمد. از صبح كه بيدار شدم تا همين يك ساعت پيش باريد و حسابي حالش را برديم.

جدا از اين اتفاق خوب، بقيه روز، مدام خبر بد شنيدم. هواپيمايي كه زمين خورد، دوستي كه تصادف كرد و آدم‌هايي كه سحرگاه امروز در زندان اعدام شدند تا شايد ديدن جنازه‌شان مرهمي شود بر دل سوخته ديگران.

حالا بعد از يك روز كاري، اصلا حوصله صحبت كردن درباره خوب يا بد بودن اعدام را ندارم، اما اميدوارم هيچ‌وقت در شرايطي نباشم كه مجبور شوم به اعدام انساني رضايت دهم و يا با داغ دلم بسازم.

به شدت احساس مي‌كنم به تعطيلات آخر هفته نياز دارم. اين هفته با آن‌كه شنبه‌اش تعطيل بود، اما خيلي پر مشغله گذشت. به‌خصوص اين‌كه هر روز هفته كار اداري داشتم. مي‌دانيد كه در ايران كار اداري از سرطان گرفتن بدتر است. ـ حداقل براي من اين‌طور است ـ

ديگر اين‌كه دلتنگي براي دوستان همچنان ادامه دارد و خيلي هم پررنگ است. خدا را چه ديديد شايد هفته بعد به چندتايي سر زدم. مخصوصا دوستي كه حدود يك سال است نيده‌ام‌اش!

همين ديگر. بي‌ربط گفتن بس است.

 

بعدالتحرير: اين يكي را يادم رفت بگويم كه اگر يك نفر ـ مرد زنش فرقي ندارد ـ پيدا شود سايتي براي من طراحي كند، يك عمر ممنونش مي‌شوم. البته واضح است كه پول دست‌مزد ندارم بدهم! (يعني همه‌چيز مجاني است(

ساعت 18:46 | | لینک
دوشنبه 1386/10/10
دلتنگي

چند روزی است که مدام دلم هوای دوستان می‌کند. عجیب است. نام هرکس را می‌شنوم دلم برایش تنگ می‌شود و دوست دارم خبري از او بشنوم يا ببينمش! از شنبه عصر شروع شد. همان زمان كه حال و هواي بعدازظهرهاي جمعه را داشتم. حالا هم نمي‌دنم با اين حجم عظيم دل‌تنگي چه كنم! شده‌ام مثل اين هموطناني كه رفته‌اند خارج و دل‌شان براي همه تنگ مي‌شود.

بي‌ربط: يك نفر الان زنگ زده بود دفتر هفته‌نامه. به @ می‌گفت "هت ساين" و در عين حال معتقد بود كارشناس IT است و مي‌خواست مقاله‌اش را چاپ كند!!! اي خدا.........

باز هم بي‌ربط: از قيد آن نامه به خدا هم گذشتم. اگر تصميم داشت كاري كند، تا حالا كرده بود!

ساعت 15:20 | | لینک
یکشنبه 1386/10/09
یک نامه به خدا نوشته بودم که می‌خواستم چند روز بعد منتشر کنم. سیستم مدیریت بی‌بديل بلاگفا آن‌را پراند. دوباره مي‌نويسم و اگر تغييري در احوالات ايجاد نشد،‌ منتشرش مي‌كنم.
ساعت 15:11 | | لینک
دوشنبه 1386/10/03
روزگار

عجب روزگاری شده. بی‌سوژه و اتفاق جدابی که بتوان درباره‌اش نوشت. نه این‌جا و نه جای دیگر.
نمی‌دانم چرا نظم زمانی زندگی‌ام را از دست داده‌ام؟ یک عالمه کار دارم و هیچ کدام را انجام نداده‌ام. حال انجام دادن‌شان را هم ندارم. همين‌طور روزها بي‌خود شب مي‌‌شوند و شب‌ها هم كه در يك چشم به هم زدن روز. خدا پدر كسي كه دوش را اختراع كرد بيامرزد كه اگر نبود، واقعا صبح‌ها نمي‌توانستم چشم‌هايم را باز كنم.
زمستان بدي هم مي‌گذرد. بعد از يك پائيز بي‌مزه، زمستان خشك و آفتابي از راه رسيده. البته براي جماعت بالاي شهر گويا خيلي هم خشك نيست، اما براي ما ته نقشه‌اي‌ها فقط سوز خشك برف ديگران ارمغان زمستان بوده است.
پروژه ايجاد يك وبلاگ جديد هم با بد قولي مكرر دوستان بي‌نتيجه مانده و من هم ديگر حوصله پي‌گيري ندارم. خودم هم كه كد نويسي HTML را بلد نیستم. الکی پول دامنه ir. دادم.

حالا متوجه شدید چرا می‌گویم عجب روزگاری شده؟
اين‌جا هم كه پينگ نمي‌شود. من برای کی می‌نویسم؟

ساعت 12:2 | | لینک