فیدل هم بالاخره رفت. باز هم دمش گرم که قبل از مرگ کنار کشید و با حال نزار، مردم بيچاره را سر كار نگذاشت.
اين روزها سرم بسيار شلوغ است، فقط خواستم بگويم دنيا بدون چپها اگر بهتر نباشد، بدتر هم نيست! البته هنوز چپروي و انديشههاي عجيب و غريب وجود دارد. اميدوارم دوران آنها هم هرچه زودتر به سر آيد.
حداقل براي من ليبرالها موجودات بهتر و قابل تحملتري هستند.
عماد مغنيه كشته شد. اين خبر را نبايد سر سري گرفت و از آن به راحتي گذشت. بايد منتظر اتفاقات بزرگي بود. تلافي حزبالله و شايد ايران در راه است. در سالروز ترور رفيق حريري، مغز متفكر حزبالله لبنان ترور شده است. آن هم در حال خروج از مدرسه ايرانيان در دمشق.
عماد مغنيه كيست؟
طبيعي است براي شخصيتي هميشه در سايه، نتوان تاريخچه كامل و دقيقي نوشت. اما قطعا او در ۷ دسامبر ۱۹۶۲ در روستاي طبرديا در جنوب لبنان متولد شد و ۱۲ فوريه ۲۰۰۸ در دمشق جان باخت. مغنیه در لیست افراد تحت پیگرد آمریکا، پس از اسامه بنلادن در رده دوم قرار داشت. جایزهای که آمریکا برای دستگیری یا کسب اطلاعاتی از او تعیین کرد 5 میلیون دلار بود که پس از حوادث 11 سپتامبر این مبلغ به 25 میلیون دلار افزایش یافت. اينها تنها اطلاعات قطعي درباره عماد مغنيه هستند.
اما به صورت غير رسمي، گفته ميشود «حاج رضوان» لقبش بوده و تا سال ۱۹۸۲ در فلسطين كار محافظت از ياسر عرفات را برعهده داشته است. با شكلگيري حزبالله لبنان مغنيه به كشورش باز ميگردد و در تاسيس شاخه امنيتي اين گروه نقشي اساسي برعهده ميگيرد.
عماد مغنيه در جنگ ايران و عراق حضور داشته و سه بار چهره خود را با عمل جراحي تغيير داده بود. آخرين پست او مسئول روابط خارجي حزبالله لبنان بود.
اتهامات او عبارت بودند از دست داشتن در حمله مسلحانه به مرکز نیروهای مارینز در بیروت در سال 1982، حمله به سفارت عراق در بیروت در سال 1985 (بلقيس الراوي همسر نزار قباني در اين انفجار كشته شد.)، رهبری عملیات ربایش هواپیمای آمریکایی TWA و کشته شدن یک دیپلمات آمریکایی در آن هواپیما و دست داشتن در انفجار مرکز یهودیان بوینسآیرس در سال 1994 (پرونده اين انفجار هنوز مفتوح است.)، دخالت در انفجار پايگاه نظاميان آمريكايي در الخبر عربستان در ۱۹۹۶.
عماد مغنيه، مغز متفكر حزبالله لبنان شناخته ميشد. او سهشنبه شب در مراسمي در مدرسه ايرانيهاي دمشق در محله كفر سوسه شركت كرد و ساعت يازده شب، هنگامي كه ميخواست سوار خودروي شخصي خود شود، به قتل رسيد. تاكنون كسي مسئوليت اين ترور را برعهده نگرفته است. مرگ او با چندين ساعت تاخير اعلام شد و مراسم تشييع جنازهاش فردا از حسينيه سيدالشهداي بيروت برگزار ميشود.
بايد منتظر ماند و واكنش ايران و حزبالله را در اينباره تماشا كرد.
مرتبط: صفحه عماد مغنيه در ويكيپدياي عربي+
زندگينامه مغنيه در خبرگزاري فارس+
۱- از پریشب تا حالا گلویم گرفته. مثل پسران در حال بلوغ شدهام و يا مداحان پركار، بعد از دهه اول محرم! خلاصه اينكه صدايم در نميآيد.
۲- خب دهه فجر امسال هم تمام شد و همه چيز عادي ميشود. البته بعد از آنكه تلويزيون راهپيمايي تمام شهرهاي ايران را نشان داد. در همينباره اين نوشته را هم بخوانيد. بد نيست.
۳- من فيلم شهر زنهاي فليني را نديده بودم. ديروز ديدم. واقعا خوشم آمد. جالب بود. توصيه ميشود!
۴- از همينحالا، كمتر از ۳۶ روز به پايان سال نكبتي ۸۶ مانده است. يعني ميتوان اميدوار بود بدون هيچ اتفاق بد جديدي، گورش را گم كند و برود!؟
۵- پريشب شنيدم يكي از آدمهاي دور و برم، در حال انجام كارهاي مهمي است. گفتم پس بگو چرا جواب تلفنهايش را نميدهد! خانم گرامي اگر اينجا را ميخوانيد، توجه داشته باشيد من همان ميثم هستم كه قبلا ميشناختيد؛ ميشود تحويل بگيريد!؟
۶- يك پيام خصوصي: اينقدر نترس. ديوراهايي كه دور خودت كشيدهاي را تنها خودت ميتواني خراب كني.
۷- هيچي. همينطوري نوشتم تا هفتا بشه و خوش يمن باشه!
----------------------
بعدالتحریر: مخاطب بندهای ۵ و ۶ دو نفر متفاوت هستند.
خب من هيچ چيزي براي نوشتن پيدا نميكنم. شايد هم بتوان گفت حال نوشتن ندارم. فقط ميماند داستان اين روزهاي ايران كه خيلي جالب شده. من كه واقعا لذت ميبرم از اتفاقاتي كه در حال وقوع است. ساكت باشيم و ببينيم و بشنويم. نوبت حرف زدن ما هم ميرسد!
۱- يك وبلاگ جديد پيدا كردم. نه اينكه طرف تازه شروع به نوشتن كرده باشد يا من تازه وبلاگش را ديده باشم، نه! قبلتر حوصله خواندن آنجا را نداشتم. امروز هوس كردم ببينم چه مينويسد. خوشم آمد. كلي از آرشيوش را خواندم. البته شك به دلتان را ندهيد. اصلا قصد ندارم اينجا معرفياش كنم!!
۲- فيلترشكنم را كه فعال ميكنم، سرعت اين كامپيوتر ذغالي محل كار ديوانه كننده ميشود. مخصوصا كه اينترنت هم با دانلودهاي بيحساب دوستان، در حد مرگ است. بدون فيلترشكن هم اصلا جايي نميتوانم بروم. شكر خدا همهجا فيلتر است.
۳- مثل هميشه كلي كار عقب افتاده دارم كه بايد انجام دهم و نميدهم. از نوشتن گزارش براي سالنامه بگير تا خريد براي خانه و تلفن زدن به كسي كه بخشي از آرشيوم را امانت گرفته و نياورده!
۴- در ادامه بند بالايي بايد بگويم به شكل بيحسابي بيحس هستم. انگار كل بدنم كرخت شده است. چرا؟ همينطوري!!
۵- بين نوشتن شماره ۴ و ۵، شماره جديد هفتهنامه شهروند امروز را ورق زدم. يك عكس بزرگ از عبدالله نوري روي جلد دارد و پروندهاي به مناسبت سي سالگي انقلاب اسلامي ايران. اگر وقت كرديد، بخوانيد و من هم بگوييد چي دارد. خيلي وقت است حوصله روزنامه و مجلهخواني ندارم!
لابلای خبرها ديدم دستگاه خودپرداز حشيش در ايالت كاليفرنياي آمريكا نصب ميشود. البته پيش از آنكه حشيش را تحويل بدهد، نسخه پزشک ميخواهد و انگشتنگاری ميكند و عکس ميگيرد. (اصل خبر).
بيچارهها محلشان "ساقي" ندارد و مجبور هستند براي يك "سيگاري" ناقابل اينهمه دردسر داشته باشند. باز هي بگوييد ايران جاي بدي است!!
نقل است آويني در آغاز همان سالي كه از دنيا رفت، گفته بود: "امسال، سال ما نيست؛ سال بزمجگان است." حالا آويني منظورش چه كساني بوده، بماند؛ اما من از اين تعبير خوشم آمد. چند روز پيش هم فياض زاهد در مصاحبهاي گفته بود: "زمانه، زمانه ما نيست." از اين تعبير هم لذت بردم.
چه ميشود كه انساني احساس ميكند زمانه، زمانه او نيست و بايد منتظر بماند تا اين سالها بگذرند؟ نميدانم. شايد براي براي هركس متفاوت باشد. شايد هم اصلا نتوان توضيح دقيقي براي اين حس ارائه كرد. به هرحال اين سالها، سال ما نبودند. به قول حافظ:
بيعمر زندهام و اين عجب مدار روز فراق را كه شمارد بهجاي عمر
دوست خوبم حسين مهكام نمايشنامه "آندرانيك" را اينطور به پايان رسانده:
سالهاي ابري و كلاغهاي شوم با عمر زياد. سالههاي رنج،سالهاي خون. و سالهايي كه برف تمام روزهاشونو ميپوشونه،...برف...برف...برف...
[نور میرود]
باید منتظر ماند و دید در این آسیاب دوار چه زمانی نوبت به ما میرسد.
شاید سال آینده، شاید یک دهه دیگر و شايد اصلا به عمر ما كفاف ندهد گذشت اين ابرهاي تيره.
قدیمیها وقتي اميد به اصلاح موضوعي از بين ميرفت، ميگفتند: "كار از خرك در رفته".
حالا قضيه انتخابات است كه كار آن، از خرك (اجتماع خاتمي، رفسنجاني و كروبي) در رفته و جلسات شبانه آقايان هم تاثيري ندارد.
يكي نيست بگويد شما اگر ولايت مطلقه فقيه را قبول نداريد كه رد صلاحيتتان درست و قانوني است و اگر همانطور كه در برگههاي ثبت نام نوشتهايد، التزام قلبي به آن داريد، سخنان رهبر در آغاز ماه محرم همهچيز را مشخص كرد. در هر دو حالت، اين دست و پا زدنها براي چيست؟
بيربط: در اين گير و دار جرج حبش هم مرد. انگار واقعا دوران مبارزه تمام شده است.
آقا همه این رد صلاحیت ها یک طرف، رد شدن ۷۰ درصد از كانديداهاي اعتماد ملي يك طرف! حالا جواب اين پيرمرد را چهكسي ميدهد؟ من واقعا دلم براي آن دستهاي پينهبسته كروبي كه حاصل چند ماه تمام كار بيوقفه است، ميسوزد!
بيربط: بر در ارباب بيمروت دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به درآيد
آقا این احمدینژاد را بدهيد به من يك ماچ محكم بكنم. واقعا ايشان سنگ تمام گذاشتهاند. در ۲۴ ساعت گذشته برق محل كار ما* دوبار قطع شده! من بسيار از ايشان و دوستانشان و همينطور كساني كه او را بر سر كار آوردند، تشكر ميكنم. بانو در خاطرشان هست كه پيش از انتخابات ـ دور اول ـ ميگفتم: "بهترين گزينه براي رياست جمهوري احمدينژاد است"؛ اما در همان زمان هم تصور نميكردم حضرتش اينچنين همهچيز را نابود كند!
برق، گاز، بنزين، نفت، گازوئيل، مسكن، سكه، پودر لباسشويي، نمك و گوجه؛ تنها بخشي از شاهكارهاي دولت نهم هستند كه روي مرحوم مغفور، جنت مكان خلد آشيان سيدضياء الدين طباطبايي را سفيد كرده است.
خدا به اين دولت خدمتگذار، طول عمر و خير عظيم و به ما رعاياي بينوا صبر عطا فرمايد.
*توضيح اينكه محل كار بنده در ميدان وليعصر قرار دارد و اصلا جاي پرتافتادهاي نيست.



