این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
این چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین،
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم میگذرند
سايه
بالاخره نتایج انتصابات در تهران هم اعلام شد. در همین زمینه چند نکته به ذهنم میرسد كه دوست ندارم، نگفته بگذارمشان.
۱- نفر اول ليست اعتماد ملي (رسول منتجبنيا) جزو ۹۰ نفر اول تهران نيست. آنچه روز جمعه برگزار شد را انتخابات بدانيم يا انتصابات، نتيجه يكي است. جناب كروبي، دل هيچكس را نتوانسته است بدست آورد.
۲- نام ابراهيم اصغرزاده هم در ليست اعلام شده ديده نميشود. كسي كه دم از طرفداري محرومان ميزند، به اندازه احمدينژاد هم نميتواند راي مردم را بدست آورد.*
۳- با توجه به دو بند بالا به سهمخواهي و ادعاهاي آقايان هم نگاهي داشته باشيد. من همفكر جبهه مشاركت نيستم و انتقادهاي فراواني را متوجه آنها ميدانم؛ اما واقعا چرا بايد به حرف سياه لشگرهاي مشكلسازي چون اصغرزداه و كروبي توجه كرد؟
۴- اصلاحطلبان با آمدن در صحنه و دعوت از مردم، تنها مزه پيروزي را به كام اصولگرايان چشاندند. چيزي كه چهار سال پيش از آنها دريغ كرده بودند.
۵- نگاهي كلي به ليست تهران، نشان ميدهد نمايندگان دور هشتم از دور هفتم تندروتر هستند. اين يعني اصلا آن عقلانيت وعده داده شده، در مجلس حاكم نخواهد بود.
۶- حضور مرتضي آقاتهراني و علي مطهري در مجلس، در حالي كه تشنه مصاحبه كردن هستند؛ حداقل تا يك سال سوژه خبرنگاران پارلماني را جور ميكند. سعيد ابوطالب را يادتان هست؟
۷- چون هفت عدد مقدسي است، اين آخري را مينويسم. همچنان در حال تكاندن خانه هستم.
*محمود احمدينژاد در انتخابات دور هشتم مجلس از تهران كانديدا بود و بيش از ۲۸۰ هزار راي آورد. (اينجا را ببينيد) در حالي كه نفر چهلم اين دوره از تهران، ۲۰۸ هزار راي آورده و نام منتجبنيا و اصغرزداه جزو ۹۰ نفر اول تهران نيست.
از امروز بعدازظهر و پس از آنکه همسایههای عزیز، اجازه یک لحظه خوابیدن به ما ندادند؛ خانهتكاني شب عيد ما رسما شروع شد. طبيعتا مثل هميشه، كثيفترين و شلوغترين قسمت خانه، جايي است كه من در آن حضور دارم. پس از همانجا آغاز كرديم. اين كار از حدود ساعت ۱۸ شروع شد و تا حالا كه نزديك يك بامداد است، تمام نشده. پس خودتان عمق فاجعه را حساب كنيد. از يك ساعتي به بعد، بانو حوصلهاش از اين اتاق سر رفت و خود را با اتاق خواب سرگرم كرد. فقط چند مدتي يك بار ميآيد و درباره پازل نيمهتمام روي ميز، چيزي ميگويد! اما نكته اساسي چيز ديگري است.
مثل هر سال شب عيد، تمام خرت و پرتهايم را بيرون ريختم و كلي خاطره برايم زنده شد. از جمله چيزهايي كه امشب ديدم، چند تراكت تبليغاتي از انتخابات دور ششم مجلس بود. حيف كه اسكنر ندارم تا شما را هم در اين خاطرات شريك كنم. كسي يادش ميآيد شعار "هموطن اندكي صبر، سحر نزديك است" مال كدام گروه بود؟
دنيا خيلي زود ميگذرد و ما ايرانيها هر سال حسرت سال گذشته را داريم. از بس كه هر روز بدتر از ديروز است. مطمئنم روزي، حسرت انتخابات دور هشتم مجلس و آزدايهاي آن را خواهيم خورد. شايد هم حسرت روزهايي را كه احمدينژاد رئيس جمهور ما بود!
بالاخره جریان انتصاب ۲۹۰ نفر در مجلس شورای اسلامی در حال پایان است و لابد اين وسط روسياهي به مايي ميماند كه نرفتيم راي بدهيم و در خانه نشستيم. حالا بايد ديد چهكساني به زعم آقايان ميتوانند دولت را در خدمترساني ياري كنند تا به ترتيب اولويت وارد مجلس شوند.
راستي از دو قلوهايي منتقد دولت در مجلس هفتم ـ افروغ و ابوطالب ـ يكي كه از ترس دوستانش نيامد و آن ديگري هم نتوانست اعتماد مسئولان رده بالا را جلب كند و گويا ديگر در مجلس، شخص شخيصش را نميبينيم كه مدام با دوربين عكس يادگاري ميگيرد.
يك نكته ديگر اينكه به نظر شما نمايندگاني كه براي دور بعد انتخاب نشدهاند، با چه دل و دماغي به مجلس ميروند؟ قبليها كه تحصن كردند. بايد ديد اينها چه ميكنند.
و آخر اينكه دوباره بعد از ۳۰ سال، ۲۴ اسفند روز مباركي براي مردم ايران شد. واقعا كه ما چهقدر پيش ميرويم.
دیروز به نشست خبري يكي از مديران دولتي رفته بودم. پيش از آنكه آن مدير به سالن، نزول اجلال فرمايند؛ خانمي از روابط عمومي، با مانتو مشغول عكاسي بود. به محض ورود مدير مذكور، خانم رفت چادر سرش كرد و مدير روابط عمومي هم تسبيح و انگشتر عقيقش را از جيب درآورد!
كور شوم اگر دروغ بگويم!!
مثل چند دوره انتخابات گذشته، كه اين وبلاگ فعال بوده، قصد موضعگيري له يا عليه هيچ فرد يا گروهي را ندارم. در ضمن، حالا كه اصلاحطلبان تلاش فراواني در جهت ترغيب مردم به شركت در انتخابات انجام ميدهند و در غياب يك تريبون مناسب، اين پروژه را به سختي پيش ميبرند؛ مناسب نميبينم درباره عدم شركت در انتخابات هم صحبت كنم.
بنابر اين قاعده، طبيعتا به مطالب انتخاباتي هم لينك نميدهم. خلاصه اينكه فرض ميكنيم اصلا اتفاقي در حال وقوع نيست. حالا بماند كه من واقعا فكر ميكنم اتفاق خاصي در حال وقوع نيست.
در همين راستا اجازه بدهيد پز بدهم كه Internet Explorer 8 را نصب کردم. البته هنوز نسخه اصلی نیست و در ظاهر، تفاوتي به نسخه ۷ ندارد.
فيلم Love and Death وودي آلن را هم ديدم. اين ساخته استاد، مثل هميشه خوب و دوست داشتني بود. با همان مولفههاي هميشگي. نقد و هجو تابوهاي دنياي مدرن. نكته جالب اين است كه شخصيت اصلي داستان _وودي آلن_ در اين، فيلم بارها درباره پرهيز از خشونت سخن ميگويد و اصرار ميكند كسي كه ديگران را بكشد، خود كشته خواهد شد؛ ولي در آخر داستان بدون آنكه دستش به خون كسي آلوده شده باشد، كشته ميشود! نكتههاي جالب ديگري هم در اين داستان وجود دارد كه بحث مفصلي را مطلبد.
۱- نمیدانم به جواب کدامین کار خیر نکرده، اين پاداش نصيبم شد!؟ هرچه بود، بعد از مدتها ابتهاجي ما را در گرفت از اين ديدار خجسته.
۲- يكي از كانديداهاي اصولگرا كه بسيار هم شناخته شده و البته بيسواد و بيهنر و هتاك است؛ در تبليغاتش خودش را اينطور معرفي ميكند: "منتقد دولت". حالا ببين دولت نهم ديگر چه نوبري است كه اين جناب جيغ بنفش هم، از آن استبراء ميكند!
۳- به فرموده دوستان، قسمت لينكهاي روزانه را هم به روز كردم.
دو روز پیش به همراه بانو، کلی خرید فرهنگی کردیم. یعنی محصولات فرهنگی خریدیم. اول يك فيلم از كارهاي وودي آلن كه گرچه جديد نيست، اما من نديده بودم. بعد دو کتاب به همراه دو کارت تبریک زیبا و آخر سر هم، چند آلبوم موسیقی.
از وقتی شنیدم جیمی کارتر کتابی درباره فلسطین کتابی نوشته، دوست داشتم بخوانمش تا اینکه خبر رسید دوست گرامیام، مهران قاسمي اين كار را كرده است. البته مهران آنقدر نماند كه حاصل كارش را ببيند. در كتابفروشي به بانو گفتم: اين كتاب را بايد مهران برايم امضا ميكرد!
كتاب دوم هم گزيده شعر معاصر آمريكاي شمالي است كه فريده حسنزاده ترجمه كرده و اشعار زيبايي دارد.
اما موسيقيها هيجانانگيزتر بودند. گزيدهاي از كارهاي Alihan Samedov (دودوکنواز آذربایجان)، Navajo (دو CD از موسيقي سرخپوستان)، گزيدهاي از موسيقي بدون كلام عربي و دو CD از كارهاي گروه Axion Of Chioce.
اما انصافا محصولات فرهنگي گران هستند و نميتوان هر ماه اينچنين خريدهايي كرد. آنهم براي آدم متوسطي چون من. (توضيح اينكه: در همه چيز متوسط. از درآمد و دانش بگيريد تا ذوق و سليقه و...).
متاسفانه به علتي كه خودم هم نميدانم، در اين وبلاگ از ديروز چيزي نمايش داده نميشد. خوب اين هم از محسنات بلاگفا است ديگر! ضمن پوزش، شما را به پست پائيني ارجاع ميدهم.
امروز به اتفاق حسين فراستخواه و ميلاد هوشمندزاده، به ديدار محمدعلي موحد رفتيم. گرچه ابتداي صبح از خواب بيدار شدن براي من بسيار سخت است، اما در همان لحظه بيدار شدن هم ميدانستم به سختياش ميارزد!
هدف از ديدار با استاد، گفت و گويي بود درباره "نفت" كه ميسر نشد و يك ساعتي را به گپ و گفت گذرانديم. در آخر هم قرار شد در آيندهاي نزديك ـ احتمالا قبل از عيد ـ گفت و گويي داشته باشيم.
محمدعلي موحد مردي خوش سخن و متواضع است كه مانند او را كمتر ميتوان در اين روزها سراغ گرفت. اما نكته مهم ديگر شخصيت او، سختگيري و دقتي است كه به خرج ميدهد. از همان ابتدا ميشد فهميد به ما اطمينان ندارد. شايد به همين خاطر گفت و گو انجام نشد؛ اما در نهايت، خوشبختانه توانستيم اطمينان استاد را جلب كنيم. تا آنجا كه از انجام پروژهاي بزرگتر سخن گفت كه شخصا بسيار علاقهمند به انجام آن هستم.
موضوع جالب ديگر، تابلو نقاشي روي ديوار بود. تابلويي به امضاي "سهراب سپهري" كه گويا مادر رامين جهانبگلو به او هديه داده است. راستش تا بهحال اثري از سپهري را از نزديك نديده بودم.
مرتبط: اين ويژهنامه شرق خدابيامرز است درباره محمدعلي موحد ديلمقاني+
بيربط: اينجا را بخوانيد. حداقل از انتخابات مجلس مهمتر است.
سر صبح گوش دادن به آلبوم "واقعه" كاري از گروه Axion Of Chioce واقعا حالم را خوب كرد. از معدود كارهايي است كه جديدا گوش دادهام و خوشم آمده. همه چيز سر جاي خودش است و در قحطي ترانه خوب، گروه ترجيح داده اشعار كلاسيك استفاده كند كه اين موضوع به مذاق كسي مثل من بيشتر خوش ميآيد. آواي باربد هم كار را بيرون داده كه در حقيقت گزيدهاي از سه آلبوم اين گروه است. (توضيح اينكه من هيچكدام از اعضاي اين گروه را نميشناسم و فقط از كارشان خوشم آمده)
***
در وي زدهايم دست، او داند و ما
وز جام ميايم مست، او داند و ما
گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند
هستيم چنان كه هست، او داند و ما
ابن يمين
عاشق من و ديوانه من و شيدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
كافر من و بت پرست من، ترسا من
اينها من و صد بار بتر زينها من
ابوسعيد ابوالخير
از واقعهاي تو را خبر خواهم كرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو در خاك نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد
ابوسعيد ابوالخير
گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر عاشق و رند و مي پرستم، هستم
هر طايفهاي ز من گماني دارد
من زان خودم، چنان كه هستم، هستم
خيام
چون مرده شوم خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باد آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد
خيام
ديشب شنيدم يك آقايي كه من تابهحال يك بار بيشتر افتخار ديدارش را نداشتهام؛ رفته و تجديد فراش كرده. يعني زن دوم گرفته. همان يكبار كه حضرت اجل را ديدم احساس كردم بايد در حراست يكي از ادارات دولتي مشغول باشد. چون هنوز ماتحت مبارك به زمين نرسيده، شروع كرد به مسئله شرعي گفتن. آنهم در مورد موضوعي كاملا بيربط! البته بعدا فهميدم ايشان در قسمت نقليه يكي از دانشگاههاي دولتي مشغول هستند.
خلاصه اينكه آقا شلوارش دو تا شده است. به چه بهانهاي؟ اين يكي خيلي جالب است. ايشان به همسر اولشان پس از ۱۵ سال زندگي مشترك و داشتن دو بچه، گفتهاند، "تو همش ميشوري و ميسابي. من زني ميخواهم كه شبهاي جمعه به هيات بيايد و صبحهاي جمعه به نمازجمعه". واقعا جالب نيست؟
اين را گفتم تا احيانا هم جنسان عزيزي كه به دنبال بهانه براي شيطنت هستند، بدانند از اين راه هم ميتوانند استفاده كنند. هميشه كه نبايد قد و اندام فلان خانم را بهانه كرد!
نكته ديگر، روش گفتن اين موضوع است. خانم و بچهها در منزل يكي از اقوام بودهاند و به ايشان تلفن ميكنند كه چرا نمييايي. او هم ميگويد "منزل اين يكي زنم غذا ميخورم". خانم اول باورش نميشود، اما بعد ميبيند كه نه قضيه جدي است. خوب آقا خلاف شرع كه نكرده. زن گرفته! حالا هم نميخواسته دروغ بگويد كه جزو گناهان كبيره است!
من فقط اين وسط دوست دارم اين آقاي محترم را ببينم و از ايشان بپرسم اگر شما يك روز در خانه بوديد و به همسرتان تلفن ميكرديد كه خانم كجايي و او هم ميگفت: "عزيزم من فعلا مشغول معاشقه با آن يكي شوهرم هستم"؛ تو خوشت ميآمد؟



