تبليغاتX
دیگری
شنبه 1387/01/31
شاهدان گر دلبري زين‌سان كنند...

به لطف وب‌گردی‌های بی‌حساب و کتابم، ديروز، كتاب "شاهدبازي در ادبيات فارسي" اثر سيروس شميسا را به‌صورت پي دي اف پيدا كردم. البته مي‌دانم كه نخريدن كتاب، ضرر زيادي به نويسنده و ناشر وارد مي‌كند و ترجيح مي‌دهم محصولات فرهنگي را به‌صورت قانوني تهيه كنم؛ اما احتمالا مي‌دانيد كه اين كتاب از بازار جمع‌آوري شده و ناياب است. پس چاره‌اي نيست جز روي آوردن به همين روش‌ها.
خلاصه اين‌كه سير آفاق و انفس مي‌كنيم در احوالات گذشتگان و آن هم چه احوالاتي!
-----
پي‌نوشت: اگر از فيلترشكن استفاده مي‌كنيد؛ مي‌توانيد معرفي كوتاهي از كتاب را اين‌جا ببينيد.

ساعت 16:36 | | لینک
سه شنبه 1387/01/27
هر دم از اين باغ...

مديرعامل یکی از خبرگزاری‌های داخلی قصد دارد برای کلیه پرسنل زن خود، لباس فرم متحدالشكل بدوزد!
اين مديرعامل تصميم گرفته براي همه پرسنل خانم حاضر در خبرگزاري، روپوشي سرمه‌اي رنگ ـ مانند روپوش مدرسه ـ تهيه كند و به همين منظور، خياطي را براي اندازه‌گيري سايز خانم‌ها و دوختن روپوش، به خبرگزاري آورده است.
مرحله اول اين طرح، چند روز پيش، شامل حال خانم‌هاي تايپيست شده و خبرنگاران در مرحله بعدي قرار دارند.
از اين پس، خانم‌هاي شاغل در اين خبرگزاري، بايد بعد از ورود به ساختمان، به رختكن رفته و مانتوي خود را با روپوش عوض كنند و تا زمان حضور در محل كار، از لباس فرم استفاده كنند.

ساعت 15:36 | | لینک
دوشنبه 1387/01/26
در کوی نیک‌نامان ما را گذر ندادند
ساعت 16:33 | لینک
شنبه 1387/01/24
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

به مقدار زیادی عصبانی هستم. آن‌قدر كه از سه ساعت پيش تا حالا عصبانيتم برطرف نشده است. شش ماه است دنبال انجام يك كار ساده هستم و بعد از گرفتن حداقل ۴۰ امضا ـ نامردم اگر دروغ بگويم با اغراق كنم ـ هنوز در همان نطقه‌اي هستم كه شش ماه پيش بودم. امروز هم يكي از ده‌ها مسئول مربوطه، گفت برو و ۱۰ روز ديگر بيا. به همين سادگي. واقعا گُه بگيرند اين مملكت را كه براي يك كار ساده بايد شش ماه بدوي و ...مالي كني و آخر سر هم هيچ!
امروز بعد از آن‌كه فهميدم حداقل تا شش ماه ديگر هم كارم انجام نخواهد شد، ابتدا به اين فكر افتادم كه ديگر دنبالش نروم. اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اين راه فايده‌اي ندارد. گيرم اين كار را رها كردم. كارهاي ديگر را بايد چه كنم؟ آيا بايد همه‌چيز را رها كرد؟ در اين مرز بد گهر، همه‌جا مثل هم است. پس بايد رفت. امروز براي اولين بار در عمرم، جدي‌تر از هميشه به رفتن از اين كشور فكر كردم و تصميم گرفتم هرطور شده، رختم از اين‌جا ببرم. به كجا؟ خوب معلوم است. به هر آن كجا كه باشد به‌جز اين سرا، سرايي.

ساعت 13:57 | | لینک
شنبه 1387/01/24
با حضرت سعدي
چشم مجنون نه چو خفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر می‌شد
*****
سوز دل يعقوب ستم ديده ز من پرس
كاندوه دل سوختگان، سوخته داند
*****
قاصد رود از پارس به كشتي به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سيل براند
*****
بخت آن نكند با من سرگشته كه يك روز
هم‌خانه من باشي و همسايه نداند
*****
از دست دوست هرچه ستاني شكر بود
وز دست غير دوست تبرزد، تبر بود
*****
سعديا پيكر مطبوع براي نظر است
گر نبيني چه بود فايده چشم بصير

ساعت 0:57 | | لینک
سه شنبه 1387/01/20
فحش‌شناسي يا چرا نبايد هر فحشي را استفاده كنيم؟

کامنت یکی از دوستان، مرا به اين فكر انداخت كه ما چه‌قدر معني فحش‌هايي كه مي‌دهيم را مي‌دانيم؟
اگر از انواع فحش‌هايي كه به‌طور مستقيم به حيواني خاص اشاره دارند، بگذريم؛ به آن دسته از فحش‌ها مي‌رسيم كه بالاي ۱۸ سال هستند. البته افراد زير ۱۸ سال هم، به‌وفور از اين كلمات استفاده مي‌كنند كه در بسياري از موارد معني آن را نيز نمي‌دانند. همه فحش‌هايي كه به "كش" ختم مي‌شوند و يا در مورد افراد مونث مرتبط با طرف مقابل هستند؛ در اين دسته جاي مي‌گيرند.
اما يك سري از فحش‌ها هستند كه از فرط استفاده، ديگر قبح خود را از دست داده و به حرف روزمره تبديل شده‌اند. اين فحش‌ها اغلب معني چندان خوبي ندارند.
به‌عنوان مثال، همه ما شنيده‌ايم كه خانم‌ها مكرر در مكرر مي‌گويند: "مردهاي ايراني هيز هستند." حالا اين "هيز" يعني چه؟ يعني "مخنث". خوب طبيعي است كه منظور خانم‌ها از به‌كاربردن اين واژه، مخنث بودن مردان ايراني نيست. چون در اين حالت، ديگر دليلي براي ديدزدن خانم‌ها وجود نداشت! منظور، "چشم‌چراني" است. البته مشخص است كه هيچ مردي "حيض" نيست!
يك نمونه ديگر، استفاده زياد از واژه "كوفت" است كه مادران به فرزندان خود بسيار مي‌گويند و حتي در صداوسيما هم استفاده مي‌شود. اين "كوفت" چيست؟ تا همين چند دهه پيش، هيچ‌كدام از خانه‌ها حمام نداشت و همه از حمام عمومي استفاده مي‌كردند. استعمال لُنگ مشترك توسط آقايان، بسياري از بيماري‌ها را از يكي به ديگري منتقل مي‌كرد كه يكي از آن‌ها سفليس بود. اما چون کسی که از این طریق سفلیس می‌گرفت، هيچ‌گناهي مرتكب نشده بود، به اين بيماري، "سفليس بي‌گناه" مي‌گفتند كه بعدها "كوفت" ناميده شد. خوب حالا به‌نظر شما ممكن است مادري بخواهد فرزندش، سفليس ـ حتي از نوع بي‌گناهش ـ بگيرد؟
فكر كنم همين دو مثال كافي باشد براي اين‌كه به فحش‌هايي كه مي‌دهيم و كلماتي كه استفاده مي‌كنيم، توجه بيش‌تري داشته باشيم.

ساعت 12:59 | | لینک
دوشنبه 1387/01/19
همين‌طوري

بالاخره دل به دریا زدم و یک دوربین خریدم! می‌دانم كه كار مهمي نيست و امروزه روز، همه يك دوربين دارند، اما براي من از آن اهدافي بود كه فكر نمي‌كردم به‌زودي محقق شود!
درآمدم كم است و هزينه‌هايم هر روز، بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شوند. با اين وضعيت تورم هم كه واقعا وضعيت خراب است. همين حالا هم كه اين‌كار را كرده‌ام، يك بخش عمده‌اي از ذهنم، درگير اجاره خانه‌اي است كه بايد قراردادش تا چند روز ديگر تمديد شود و حتما اضافه مي‌شود و من هم پولش را داده‌ام بالاي دوربين!
خلاصه اين‌كه واقعا دل به دريا زدم؛ اما حالا يك بخشي از ذهنم هم خوشحال است كه مي‌تواند عكس بگيرد و لذت ببرد. عكاسي، واقعا دست‌كمي از نوشتن ندارد.
يك تشكر ويژه هم بايد بكنم از دوست نازنيني كه زحمت كشيد و دوربين را برايم از دوبي خريد. (اين‌طوري حدودد صد هزار تومان به نفعم شد.)

ساعت 12:55 | | لینک
یکشنبه 1387/01/18
چنان‌كه هستم، هستم

يك‌بار در جمعي دوستانه، يكي از دوستان خوبم گفت: "من در يك ماه اول آشنايي با فلاني (بنده را مي‌گفت) از او بدم مي‌آمد." و در مقابل، دوست خوب ديگري گفت: "نه. من فقط يك هفته ازش بدم مي‌آمد".
البته گفتن ندارد كه من از اين سخن دوستان اصلا رنجيده خاطر نشدم و كلي هم خنديدم! چون اين يك موضوع و قاعده تقريبا كلي است كه آدم‌ها در نگاه اول چندان از من خوش‌شان نمي‌آيد و به اصطلاح امروزي‌ها، Interface خوبي ندارم. من هم به اين موضوع عادت كرده‌ام و مي‌دانم نماي بيروني‌ام به گونه‌اي نيست كه در نگاه اول كسي را جذب كند. يعني حداقل قيافه و رفتارم جذاب نيستند. چرا؟ نمي‌دانم و چندان هم برايم مهم نيست. يعني تابه‌حال، لزوم اين‌كه از خودم ظاهري خوب به ديگران نشان دهم را درك نكرده‌ام. من فقط اصول اوليه را رعايت مي‌كنم. مثلا سعي مي‌كنم هميشه ظاهري تميز داشته و باشم و مودبانه حرف بزنم. همين. بقيه‌اش به من ربطي ندارد.
حالا این‌ها را نوشتم؟ به دو علت. يكي اين‌كه در چند روز گذشته، آدم‌هاي زيادي اصرار داشتند ريش‌ها و موهايم را كوتاه كنم. (براي كساني كه مرا نديده‌اند مي‌گويم كه نزديك ۶ ماه است، ريش‌هايم را كوتاه نكرده‌ام و مدتي بيش‌تر هم موهايم را). دوم براي كساني است كه مرا نمي‌شناسند و اين عكس گوشه سمت چپ را مي‌بينند و مي‌خواهند از راه قيافه، به فكر من پي ببرند!
خلاصه اين‌كه من با قيافه‌ام مشكلي ندارم و به همه انسان‌هاي روي زمين هم حق مي‌دهم از ريخت مزخرفم خوش‌شان نيايد. اما قصد تغيير چيزي را ندارم.

ساعت 14:33 | | لینک
سه شنبه 1387/01/13
درس زمانه 2

پست قبلی، تاحدود زیادی مورد اقبال دوستان قرار گرفت و محل بحث شد. این را می‌توان از تعداد کامنت‌ها فهمید که برای وبلاگ پرت‌افتاده بنده ـ که در هیچ حلقه واقعی و مجازی عضو نیستم ـ بسیار خوب است!
اما آن‌چه در گزافه‌گويي قبلي جا ماند، دليل وجودي‌اش بود.
من آن چند خط را نوشتم تا هم خودم را از بار فكر درون سرم رها سازم؛ و هم گفته باشم كه به آداب رسومي كه امروز در ايران زمين در حال اجرا است، چگونه مي‌نگرم. البته اين را هم بايد اضافه كنم كه در مورد خروج از مرزهاي جغرافيايي ايران، حق با برخي از دوستان است كه به‌درستي يادآوري كرده‌اند، در ايران نبودن، لزوما به ترك سنت‌ها نمي‌انجامد.
نكته ديگري كه بايد متذكر شوم و در گفته‌هاي دوستان هم بود، نوع سنت است. مثالي مي‌آورم تا دقيق‌تر گفته باشم. در ايران، سنت حكوم كردن، استبدادي است. اين را حتي مردم هم قبول كرده‌اند و به عقيده من هيچ‌گاه از استبداد خسته نمي‌شوند. (اين بحث خود بسيار مفصل است بايد جداگانه به آن پرداخت.) در مقابل، سنت حكومت در اروپا، دموكراتيك است. در حقيقت دموكراسي در اروپا تبديل به سنت شده. يا پارلمان در انگلستان خود يك نهاد سنتي است. پس نمي‌توان گفت هر سنتي بد است.‌
به عنوان نكته آخر هم مي‌خواهم بگويم، فكر مي‌كنم بخشي از مشكل ما ايراني‌ها ـ و نه همه آن ـ ناشي از نداشتن چيزي است به نام "موزه" كه آن‌چنان با فرهنگ ما غريبه است و در نزدمان مهجور، كه كسي حتي يك معادل درست و درمان هم برايش پيدا نكرده. در حالي كه ما ايراني‌ها پيش‌تر، واژه "موزه" را به معني كفش به‌كار مي‌برديم!

بعدالتحریر: آن‌چه جناب مسعود بهنود در رثاي فريدون آدميت نوشته نيز، تاحدي به اين بحث ارتباط دارد. اين‌جا

ساعت 3:34 | | لینک
دوشنبه 1387/01/12
درس زمانه

نه که در این چند روز گذشته به این نتیجه رسیده باشم؛ نه! مدت‌هاست که می‌دانم ما ایرانی‌ها تا خرخره در سنت‌های درست و غلط‌مان فرو رفته‌ایم و  تنها سری در هوای مدرنیته داریم. بر هر زباني، سخني در مدح تجدد، روان است و لعن و نفريني بر سنت مي‌رود. گوش‌ها هم همين مي‌شنوند كه زبان‌ها مي‌گويند. اما چشم‌ها. چشم‌ها دروغ نمي‌گويند. وضعيت مضحك ما را به تمامي مي‌نمايانند. اين‌كه تا كجا درگير سنت‌هايي هستيم كه بيش‌ترشان از همين صد سال قبل وارد ايران شده‌اند و حالا هم اگر بخواهي پاس‌شان نداري، به هزار و يك كار نكرده و عقيده نداشته متهم مي‌شوي. (نمي‌خواهم مثال بياورم كه درگير همان جنگ هميشگي نشوم.)
حالا اصلا سنت خوب است يا بد؟ اين هم از آن سئوال‌هايي است كه هزار و يك جواب غير روشن دارد و هركسي از ظن خود يار آن مي‌شود. موضوع بحث من، جواب دادن به اين سئوال هم نيست. (من نه جامعه‌شناس‌ام و نه باستان‌شناس. نه تاريخ ايران مي‌دانم و نه تاريخ ملل پس پاسخ به اين سئوال برعهده اهلش باشد، بهتر است.)
مي‌خواهم بگويم، اين همه داد و قال ندارد! يا از اين سنت‌ها، دل بكنيد و رهايشان سازيد؛ يا به‌قول كنفسيوس حيكم: "وقتي تجاوز اجتناب‌ناپذير مي‌شود، ساكت باش و لذت ببر". همين.
حالا من چرا اين حرف‌ها را نمي‌زنم؟ آيا مي‌خواهم خانه سنت را ترك كنم؟ واضح است كه نه! دور از جان شما، من غلط مي‌كنم كه چنين قصد و نيتي داشته باشم. اين خانه را ترك كنم و به‌جايش كجا بروم؟ من كه نمي‌توانم مانند برخي دوستان، كشورم را ترك كنم و جايي ديگر از زمين را براي زمين‌گير شدن، انتخاب نمايم. (به هزار و يك دليل كه شرحش بماند.) پس بايد در ميان همين مردم بمانم و به سنت‌هاي‌شان نيز احترام بگذارم. حالا گيرم از هر صدتا، يكي را هم قبول نداشته باشم.
زمانه درس‌هاي بزرگي، به انسان‌هايي چون من آموخته است.
خيلي حرافي كردم.

ساعت 2:31 | | لینک
جمعه 1387/01/09
مردان آهنین

شبكه سه سيما با تبليغات فراوان، مسابقه‌اي را پخش مي‌كند كه در آن، مردان براي بلند كردن و حركت دادن اجسام سنگين، رقابتي فشرده و نفس‌گير دارند! از مدل اندام و نوع حرف زدن اين ورزشكاران گرامي كه بگذريم؛ ياد شعري از شاملو مي‌افتم:
حمالان پوچي
مرزهاي دشوار تحمل را شكستند
تكبير برادران!*

-----------------------------------
* شعر "گزارش" از مجموعه "مدايح بي‌صله" چاپ سوئد

ساعت 15:14 | | لینک
چهارشنبه 1387/01/07
پيش به‌سوي گور

با تصادف دومين اتوبوس حامل كاروان‌هاي راهيان نور، عده‌اي ديگر راهي گور شدند. نمي‌خواهم درباره اين كاروان‌ها نظري بدهم كه موضوعي است ديگر. اما نكته جالب، سياست رسانه‌اي دولت و صدا و سيما در اين‌خصوص است.
يكي از خبرگزاري‌ها ابتدا خبر تصادف دومين اتوبوس را منتشر كرد و نوشت كه از راهيان نور بوده‌اند؛ اما به سرعت با اين خبرگزاري تماس گرفته و دستور صادر مي‌شود از ذكر عبارت "راهيان نور" خودداري كنيد. صدا و سيما هم در اخبار خود، تنها به ذكر خبر تصادف اكتفا كرد.
نكه ديگر در همين‌باره، اقدام دولت براي ترغيب مردم به سفر به مناطق جنگي است. امسال برخي از وزارت‌خانه‌ها به پرسنل خود اعلام كرده‌اند در صورت نام‌نويسي در اين كاروان‌ها، تنها مبلغ ۵۰ هزار تومان و آن‌هم به صورت اقساط، از حقوق‌شان كسر خواهد شد.
حالا چه‌كسي مسئول كشته شدن آن ۲۲ دانشجوي مشهدي و اين ۲۰ فرهنگي چهارمحال و بختياري‌اي است؛ خدا داند.

ساعت 13:4 | | لینک
شنبه 1387/01/03
بهاريه

بهار ساکتی است، نه؟ حداقل برای من که این‌طور است. در خانه‌ام. گاهی برای انجام عید دیدنی از خانه بیرون می‌روم و باقی را پای کامپیور و لای کاغذهایم می‌گذارنم. این شکلی بیش‌تر خوش می‌گذرد. حداقل به من!
سكوت، كتاب، همسري مهربان. اين شايد همه چيزي است كه از دنيا مي‌خواهم و دوست ندارم همنشيني با اين سه، هيچ‌گاه به پايان رسد.
از بهار لذت ببريد كه همين چند روز است و به‌زودي به تابستان و گرم و جان‌فرسا خواهد رسيد.

ساعت 16:37 | | لینک