تبليغاتX
دیگری
یکشنبه 1387/04/30
اگر... اي‌كاش...

حتما شنیده‌اید که جناب اسفنديار رحيم‌مشايي چه گفته‌اند. حالا فرض كنيد رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري دولت قبلي چنين سخناني گفته بود.
به سرعت همه حوزه‌هاي علميه و بازارهاي سراسر كشور تعطيل مي‌شدند و كفن‌پوشان از قم راه مي‌افتادند و هنوز به "حوض سلطان" نرسيده، مجلس محترم، راي عدم كفايت رئيس جمهور را صادر كرده بود و به عوارضي تهران كه مي‌رسيدند، دادگاه ويژه روحانيت، خاتمي را خلع لباس مي‌كرد.
گوينده محترم اين سخنان نيز دقيقا بعد از همان سخنراني، راهي جايي مي‌شدند، كه ايراني‌ها ۱۵۰۰ سال پيش در آن‌جا زندگي مي‌كردند و اكنون عرب ني مي‌اندازد.
من اميدوارم رافت اسلامي و مهرورزي قدرتمندان شامل حال همه ما ايراني‌ها بشود.

----------
پي‌نوشت اول: توضيح اين‌كه من هم معتقدم مردم همه دنيا دوست ما هستند و دليلي براي دشمني وجود ندارد.
پي‌نوشت دوم: جايي كه عرب قبلا ني مي‌انداخت، امروز بسيار آباد و زيبا است (مثل دوبي) و جايي كه ايراني‌ها زندگي مي‌كردند، يا به زير آب رفته و يا مخروبه است.

ساعت 11:31 | | لینک
شنبه 1387/04/29
بی‌چاره کتاب

ديشب، اخبار از مسابقه‌اي خبر مي‌داد كه در آن، افراد براي نشان دادن قدرت خود كارهايي انجام مي‌دهند. يكي از اين كارها هم پاره كردن كتاب‌هاي هزار صفحه‌اي است!
نمي‌دانم چرا هركس مي‌خواهد قدرتش را اثبات كند،‌ سراغ كتاب مي‌رود. مي‌خواهند نشان دهند زورشان به اهل فرهنگ مي‌رسد، كتاب خمير مي‌كنند. مي‌خواهند ثابت كنند توان مقابله با جريان‌هاي رقيب را دارند، كتاب مي‌سوزانند. حالا هم مي‌خواهند زور بازويشان را به رخ بقيه بكشند،‌كتاب پاره مي‌كنند. خوب اگر زور داريد، برويد آهن بلند كنيد، تريلي هل بدهيد يا خر با دندان بلند كنيد چرا زورتان به كتاب و فرهنگ و ادب مي‌رسد؟

ساعت 12:31 | | لینک
جمعه 1387/04/28
خبرت خراب‌تر كرد جراحت جدايي

صبح كه چه عرض كنم، نزديك ظهر از خواب بيدار مي‌شوم. بانو خانه است. مرخصي گرفته. من هم كه برخلاف عادت مالوف روزنامه‌نگاران، بيش از يك سال است جمعه‌ها را در خانه مي‌گذرانم. تصميم مي‌گيريم بعدازظهر برويم زيارت اهل قبور. بعد يك تلفن مي‌شود و هنوز قطع نشده، مي‌فهمم يك سنگ به قبرهاي قطعه هنرمندان اضافه شده. جمعه‌ام از همان ابتدا رنگ بعدازظهر به خود مي‌گيرد.
حالا از طربستان ملكوت، شجريان گوش مي‌دهم و نمي‌توانم نه چيزي بخوانم و نه به جايي سربزنم.
اين تابستان كي تمام مي‌شود؟

ساعت 14:22 | | لینک
شنبه 1387/04/22
من زنده‌ام!

روزنامه سرمايه در اقدامي حرفه‌اي، دو خبرنگار خود را به كوهدشت فرستاده تا گزارشي از خانواده‌هاي قربانيان حادثه سعادت‌آباد تهيه كنند. تا اين‌جاي قضيه مشكلي نيست. اما در انتهاي گزارش، نوشته است: "میثم قاسمی؛ نامزد میثم هنوز باور نمی‌کند که شریک زندگی آینده‌اش برای همیشه رفته است. 19 سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود."
من زنده‌ام، نوزده ساله نيستم و نامزد هم ندارم!
نمي‌دانستم يكي از قربانيان حادثه در نام و نام خانوادگي با من اشتراك دارد. به هر صورت در تاسف من از اين حادثه چيزي نيافزود. فقط خواستم بگويم من هنوز زنده‌ام و تنها زير آوار گرما در حال له شدن هستم!

ساعت 11:8 | | لینک
پنجشنبه 1387/04/20
شاه شوریده سران خوان من بی‌سامان را
زان‌که در کم خردی از همه عالم بیشم
ساعت 23:19 | | لینک
سه شنبه 1387/04/18
نام‌گذاري و ياد

بی بی سی نوشته: گروهی از ساکنان شهر سان‌فرانسيسكو در غرب آمريكا، در نظر دارند براي قدرداني از جورج بوش، يكي از مراكز تصفيه فاضلاب شهري را به ياد او نام‌گذاري كنند.
اگر ايراني‌ها بخواهند در سال ۱۳۹۲، هشت سال رياست جمهوري احمدي‌نژاد را پاس بدارند، چه جايي را به نام او خواهند كرد؟
خاتمي وقتي رفت، خياباني به نامش نشد. چرا؟ به دو دليل. اولا ايراني‌ها تا كسي نميرد؛ جايي را به نامش نمي‌كنند. ثانيا، معلوم نيست سياست‌مداران ايراني چه زماني از صحنه خارج مي‌شوند و بعيد نيست بعد از مدتي دوباره برگردند.
البته بي‌عملي و عدم تصميم‌گيري را براي هميشه به نام خاتمي زده‌اند و ديگر هركس چنين باشد؛ همه به ياد رئيس جمهور پيشين مي‌افتند!
من پيشنهاد مي‌كنم، اتوبان همت را به محمد احمدي‌نژاد تغيير نام دهند تا هر وقت واردش مي‌شوي، در آن اتوبان طولاني با ترافيك پايان‌ناپذير، به ياد دوران احمدي‌نژاد بيا‌فتيم. البته هنوز پنج سال براي تصميم‌گيري در اين خصوص زمان داريمف اما بهتر است از همين حالا به فكر باشيم كه دير نشود.

ياد: امروز ۱۸ تير است. لابد خيلي‌ها در اين‌باره مي‌نويسند. براي من، به ياد ماندني‌ترين تصوير از آن روزها، تيتر روزنامه خرداد است: "كوي دانشگاه تهران به خون كشيده شد"

ساعت 12:6 | | لینک
یکشنبه 1387/04/16
مشتي خاك

ای انسان، هر كه باشي و از هر جا بيايي ـ زيرا مي‌دانم خواهي آمد ـ من كورشم كه براي پارسي‌ها اين شاهنشاهي پهناور را بنا كرده‌ام. بر اين مشتي خاك كه تن مرا پوشانده رشك مبر.

                                                                        نوشه شده بر آرامگاه كورش

ساعت 20:41 | | لینک
شنبه 1387/04/15
کمان سخت که داد آن لطیف بازو را

چندان كه مي‌بينم جفا، اميد مي‌دارم وفا / چشمانت مي‌گويند لا، ابروت مي‌گويد نعم

آخر نگاهي باز كن، وان‌گه عتاب آغاز كن / چندان كه خواهي ناز كن، چون پادشاهان بر خدم

چون دل ببردي دين مبر، هوش از من مسكين مبر / با مهربانان كين مبر، لاتقتلوا صيد الحرم

                                                                                               

                                                                                                  سعدي

ساعت 15:18 | | لینک
سه شنبه 1387/04/11
نه به اون لب خزينه بوسيدنت...

دیشب در وب‌گردی‌هایم به لینک یکی از رادیوهای فارسی‌زبان رسیدم که مصاحبه‌اي بود با خانمي كه مدتي است به آمريكا رفته و حالا يكي از فعالان حقوق زنان شده و جايزه هم مي‌گيرد! اين‌كه خانم مذكور چه فعاليت مهمي در تهران داشت و حد و اندازه‌هايش در مطبوعات يا جنبش زنان، چقدر بود؛ موضوعي است كه خود داستان ديگري دارد. اما نكته جالب اين بود كه خانم به شدت فعال امروز را بدون روسري در عكس ديدم. راستش اول به چشم‌ها و تشخيصم شك كردم. بعد هم به سايت خبري شك كردم كه شايد عكس اشتباهي كار كرده‌اند، اما بعد مطمئن شدم كه نه خود سركار است. حالا اين موضوع، چرا جالب بود؟ چون اين خانم در تهران كه بود چادر به سر مي‌كرد!
خوب پوشش هركس به خودش مربوط. اين را مي‌دانم. اما هنوز نفهميده‌ام در عرض چند ماه، چطور تفكر يك نفر اين همه تغيير مي‌كند! شايد اين هم راهي است براي... اصلا ولش كن به من چه ربطي دارد!؟

ساعت 16:54 | | لینک
سه شنبه 1387/04/11
پيشنهاد

حالا قرار شده در هر استان مرزی، نمی‌دانم چند قبر حفر کنند تا جنازه دشمنان زیر آفتاب نماند. خوش به‌حال گوركن‌ها! اما اي‌كاش اعلام مي‌شد براي جنازه ايراني‌ها قرار است چند قبر آماده شود! بهشت زهرا كه ديگر جا ندارد. تهران هم كه گورستان ديگري ندارد. همه زمين‌هاي اطراف هم به انبوه‌سازان داده شده. پس اين جنازه‌ها را كجا بايد خاك كرد؟ البته قرار نيست فقط تهراني‌ها كشته شوند. همه با هم.
من كه صدايم به گوش كسي نمي‌رسد، اما شمايي كه اين‌جا را مي‌بيني و با از ما بهتران سر و كار داري، پيغام اين بنده كمترين را به آن‌ها برسان: حالا كه همه چيز ما مفت و مجاني به فلسطين و لبنان مي‌رود، جنازه‌هايمان را هم به آن‌جا ببريد تا حداقل در ساحل زيباي مديترانه به خواب ابدي برويم.
البته پيشنهاد ديگري هم دارم. براي كسي مثل من كه پول ندارد در ساحل زيباي كيش غواصي كند؛ آب‌ها خليج فارس هم جاي بدي نيست. گرچه ممكن است آن موقع نامش خليج فارس نباشد.

ساعت 0:47 | | لینک
یکشنبه 1387/04/09
اوضاع و يك لينك

اول: داستان دارد جالب می‌شود. باور نمي‌كنيد اگر بگويم وقتي جلوي مانيتور مي‌نشينم و اخبار را مي‌خوانم، نيشم تا بناگوش باز است! "نيازي" بركنار شده است و "كامران" را دستگير كرده‌اند. درگيري بين قوا، بيش از آن‌چه گمان مي‌رفت، شدت پيدا كرده است. "كامران" حامي دولت است و دولتي‌ها، "نيازي" را عامل مرگ سعيد امامي مي‌دانند.
در كنار اين قضايا، حداد عادل مشاور رهبر شد و سعيد جليلي نماينده رهبر در شوراي عالي امنيت ملي. اين را مي‌توان پشت كردن به لاريجاني هم تعبير كرد كه اگر اين‌چنين باشد، يعني افزايش اختلاف نظرها با روحانيون بلندپايه قم و تهران.
در همين حال، فرمانده سپاه، احتمال حمله آمريكا را جدي مي‌داند و سپاه به ۳۱ قسمت تقسيم مي‌شود. در سال‌هاي ابتدايي جنگ، سپاه به مناطق مختلف تقسيم مي‌شد. بعد از آن را نمي‌دانم اما حالا قرار است هر استان، نيمه مستقل باشد. چيزي مانند مدل مخابرات‌هاي استاني. اين يعني اگر بخشي از كشور اشغال شد، بقيه كار خود را انجام بدهند. (در اين قسمت اصلا خنده‌ام نمي‌گيرد.)
خلاصه اين‌كه اوضاع اصلا خوب نيست.
دوم: پسرخاله بنده شباهت چنداني با من ندارد. يعني خصلت‌هاي بد من را ندارد. مثلا هرقدر كه من از محيط‌هاي آكادميك بدم مي‌آيد و با كلاس و درس و مشق مشكل دارم، او اهل درس خواندن است و حالا هم دارد فوق ليسانس مي‌گيرد. كلا مثل بچه آدم رفتار مي‌كند و مثل من، جفتک نمي‌اندازد. يكي ديگر از تفاوت‌هايمان اين است كه فاصله فكر كردن به موضوعي و نوشن آن در من، گاهي بيش از يك سال است! اما پسرخاله‌ام، خيلي سريع موضوع را مي‌نويسد.
حالا همه اين‌ها را گفتم كه بگويم پسرخاله عزيز يك مقاله جالب درباره مسئله دانشگاه زنجان نوشته كه مي‌توانيد اين‌جا بخوانيدش.

ساعت 13:1 | | لینک
شنبه 1387/04/08
بنويسم يا نه

۱- چند روزی هست که یک تحلیل سیاسی در ذهنم بالا و پایین می‌پرد و دوست دارم اين‌جا بنويسمش. اما واقعا نمي‌دانم كار مناسبي است يا نه. يعني نمي‌دانم بدرد اين‌جا مي‌خورد يا نه.
۲- حتما شنيده‌ايد كه كره شمالي راكتور هسته‌اي‌اش را از بين برد. از محور شرارت، تنها ايران مانده است. چه وقت نوبت به ايران مي‌رسد؟ به نظر من چندان دور نيست. (اين‌هم، بخشي از همان تحليلي است كه گفتم.)
۳- روزهاي به شدت گرمي است. هر تابستان فكر مي‌كنم، اين دفعه حتما مي‌ميرم و باز هم زنده مي‌مانم. مثل اين‌كه پوست‌كلفت‌تر از اين حرف‌ها هستم! اما باور كنيد اين‌بار از شدت گرما خواهم مرد!!
۴- آدم وقتي زياد تحمل كند و به روي خودش نياورد، بالاخره يك‌جايي از كوره در مي‌رود و كار مي‌كند كه نبايد. در بيشتر موارد هم دق و دلي سر كسي خالي مي‌شود كه گناهي ندارد. بي‌چاره مرد پرادو سوار كه نزديك بود قرباني اين وضعيت من شود!
۵- با توجه به اين‌كه اين چهارمين بار است كه پست اخير را مي‌نويسم! بيشتر از اين به ذهنم نمي‌رسد.

ساعت 17:42 | | لینک
دوشنبه 1387/04/03
راه رسمی

من در خانواده‌ای سنتی ـ مذهبی بزرگ شدم. از همان خانواده‌ها که معتقدند دين جواب همه سئوال‌هاي ازلي و ابدي را داده است و بن‌بست ندارد و براي هر مسئله‌اي حكمي دارد و ... . نزديكي به تعاليم حوزه علميه قم نيز بر اين اعتقادات همگاني افزود و هنوز هم مي‌توان اين‌گونه نظرات را در بين اعضاي فاميل نه چندان بزرگ ما، مشاهده كرد.
از جمله همين اعتقادات، يكي هم مسئله ارتباط زن و مرد است كه هنوز هم، همگان معتقدند تنها گزينه موجود و ممكن، ازدواج است.
حالا چرا اين حرف‌ها را زدم؟ مي‌خواستم بگويم از همان ابتدا برخي از مسائل در ذهنم جا گرفت، اما در مقابل برخي ديگر، يك علامت سئوال ماند و هرچه كردم، نتوانستم قانع شوم. يكي از اين علامت سئوال‌ها هم رفت و مقابل ارتباط با جنس مخالف نشست و هنوز هم مانده. نتوانستم بپذيرم بهترين راه، ازدواج است و همه نيازهاي همه افراد را مي‌توان با همين يك راه پاسخ داد.
حالا سال‌ها گذشته و من درگيري‌هاي ذهني بيش‌تر و بزرگ‌تري دارم. برايم مهم نيست ديگران از چه راهي به نيازهايشان پاسخ مي‌گويند ـ تا زماني كه به حقوق من تجاوز نشده باشد. ـ اما اتفاقات روزهاي و هفته‌هاي اخير كه با بازداشت برخي از مسئولان كشور، همرا شده، مرا دوباره به اين فكر انداخت كه راه كدام است؟ اين راه، چطور بهترين راه است كه مناديانش هم نمي‌توانند به آن پايبند باشند؟ طبيعي است كه راه انتخابي، بايد مناسب حال افراد عادي باشد و نه پارسايان و عابدان. چرا كساني كه ازدواج كرده‌اند و مي‌دانند حركت‌هايشان از سوي ديگران زير ذره‌بين است، خطر مي‌كنند و راهي غير از آن‌چه گفته شده را در پيش مي گيرند؟
آيا بايد راه ديگري يافت؟ آيا اين تقابل با سنت و روش هميشگي است كه اندك اندك به لايه‌هاي بالايي حكومت هم سرايت كرده يا تنها غفلت و اشتباه عده‌اي معدود است و نبايد حكمي كلي صادر كرد؟

ساعت 13:0 | | لینک
یکشنبه 1387/04/02
سه گانه

اول این‌که: ديشب واقعا دلم به‌حال احمدي‌نژاد سوخت! بي‌چاره اسير بازي‌اي شد كه ديگران راه انداخته بودند و حالا در ميانه ميدان، تنها مانده است! ديروز محمدباقر قاليباف به خبرگزاري ايسنا رفت. البته نه به دعوت سرويس اجتماعي اين روزنامه يا حتي مديرعامل آن. او از سوي جهاد دانشگاهي دعوت شده بود. اين يعني جايي كه احمدي‌نژاد اين همه بر رويش حساس است، با او هماهنگ نيست.
شب هم كه عبدالعلي‌زاده ـ وزير مسكن خاتمي ـ به برنامه شب شيشه‌اي دعوت شده بود و هرچه دلش خواست، گفت. تمام آن‌چيزي كه اصلاح‌طلبان در طول اين سال‌ها نتوانسته بودند به گوش مردم برسانند را او در يك برنامه گفت. آن‌هم با تمركز بر موضوع حساسي به نام "مسكن".
دوم اين‌كه: اگر امشب ايتاليا به اسپانيا ببازد، با توجه به حذف شدن پرتغال و كرواسي و هلند، بايد آلمان را قهرمان دانست. بدترين جام در فوتبال، جامي است كه آلمان در آن قهرمان شود. يك مشت آدم‌آهني سيخ كه انگار اگر خم شوند، مي‌شكنند.
سوم اين‌كه: آدم بايد چقدر بد شانس باشد؟ درست در همان روز كه من يك پست را به محمدرضا تقديم كردم، روزنامه‌شان توقيف شد! مي‌خواستم از اين به بعد، هر پست را به يكي از دوستانم تقديم كنم، اما مي‌ترسم همگي بيكار شوند!

ساعت 11:55 | | لینک
شنبه 1387/04/01
تاكسي‌ها و ترانه‌ها

لكنته و لگن و گاري و اصطلاحاتي از اين دست، براي توصيف ماشيني كه من سوارش شدم، كلمات چندان مناسبي نيستند. در را كه بستم متوجه اشتباهم شدم. به خودم گفتم: "خاك توسرت! باز سوار اين ماشينا شدي!؟" اما ديگر دير شده بود. از همه‌جاي ماشين صدا مي‌آمد و در اثناي همين همنوايي شبانه اركستر آهن‌ها، صدايي از اعماق ماشين به گوش مي‌رسيد كه كسي مي‌خواند: "اين تلفن خراب نيست، تو معرفت نداري".

دلم براي پسركي كه چس‌ناله‌هايش را مي‌شنديم، سوخت. حتما دلبركي نه چندان غمگين، حالش را گرفته و به تلفن‌هايش جواب نمي‌دهد و او بايد شب جمعه را با چهارتا سبيل مثل خودش بگذراند و پولي كه قرار بود خرج شام مشترك با دلبرك شود را صرف عرق سگي ساقي دودره‌باز مجيديه كند يا بريزد در جيب داروخانه‌داري كه الكل گندم 70 درصد مي‌فروشد. بعد هم همه غم‌هاي دنيا با صداي فاجعه‌باري كه مي‌خواند "مستي‌ام درد منو دوا ديگه نمي‌كنه ..." در دلش مي‌نشيند و آخر سر هم كل پولش را تگري مي‌زند در چاه مستراح!

بعد فكر كردم آقايي كه دارد مي‌خواند، احتمالا در لوس‌آنجلس يا جايي در همان حوالي، به مقدار كافي دلبرك غمگين و شاد، در مليت‌ها و مدل‌ها و اندازه‌هاي مختلف در دسترس دارد و نيازي به دل‌سوزي براي او نيست.

بهتر دیدم دلم به حال خودم بسوزد که داشتم در آن ماشین لعنتی مورد تجاوز فنرهای صندلی و آهن‌های در قرار مي‌گرفتم كه با هر دست‌انداز و پيچي در تمام تنم فرو مي‌رفتند. به مقصد نرسيده بودم. كرايه را حساب كردم و زدم بيرون.

خدا آخر و عاقبت ما را با اين تاكسي‌ها و ترانه‌ها به خير كند.

-------------------------------

پي‌نوشت: كل اين پست تقديم مي‌شود به .............. محمدرضا شاهرخي‌نژاد

ساعت 12:37 | | لینک