چند سال پیش با بهترین دوستم تصمیم گرفتیم در تهران خانهاي اجاره کنیم. مدتها گشتيم. كسي به دو جوان مجرد خانه نميداد. همه فكر ميكردند ما حتما هزار كار نگفتني ميكنيم و همسايهها از دستمان بيچاره ميشوند.
بالاخره يك واحد آپارتمان نوساز و تميز پيدا كرديم و ساكن شديم. شرح اتفاقات آن خانه بماند؛ فقط همين را بگويم كه من از پير زن بدم ميآيد و متاسفانه در آن خانه يك پير زن به شدت غر غرو زندگي ميكرد. در حالي كه ما هيچ سر و صدايي نداشتيم و از صبح تا شب را در روزنامه ميگذرانديم و شبها هم بيصدا ميآمديم و ميخوابيديم؛ اين پير زن مدام ميآمد سراغ ما و شروع ميكرد به غر زدن. طوري كه اگر متوجه ميشديم پشت در است، در را باز نميكرديم. ـ البته او هم به اين سادگيها از رو نميرفت و حداقل ده دقيقه در ميزد! ـ
اصل داستان از اينجا شروع ميشود كه يكي از شبهاي قدر در ماه رمضان ما نشسته بوديم و با صداي كمي حرف ميزديم. ساعت حدود ۲ بعد از نيمه شب بود كه يكهو صداي بلندي شنيديم. صداي پير زن بود كه از طبقه سوم تا طبقه اول ميآمد كه فرياد ميزد: اي خدااااا.... اي خداااا....
اين صدا آنقدر بود كه ما از جا پريديم. به دوستم گفتم حتما شوهر پير زن مرده. اما چند لحظه بعد متوجه شديم مشغول توبه است!
نميدانم توبه كردن اين مجوز را به آدم ميدهد كه ساعت ۲ خواب و آسايش را از ديگران بگيريم؟
بيچاره مجردها كه همه فكر ميكنند عامل شلوغي و بينظمي هستند.
مدتی پیش به سفارش آسیه امینی گزارشی نوشتم درباره وضعیت زنان فلسطینی و لبنانی که قرار بود در ماهنامه زنان چاپ شود. متاسفانه زنان در توقیف ماند و همه چیز کنسل شد و من هم که در روزنامه عمومی نیستم، امكان استفاده از آن مطلب را نداشتم. گزارش را براي محبوبه حسينزاده فرستادم و او هم لطف كرد و آن را در روزنامه اعتماد كار كرد.
متن اين گزارش را ميتوانيد اينجا بخوانيد. با اين توضيح كه فكر ميكنم فقط يك عبارت آن تغيير كرده و خوشبختانه اصل مطلب سر جايش هست.
دو سالي ميشود از روزنامهها دور هستم و در هفتهنامه كار كردهام. ياد روزهاي قديم افتادم. واقعا هيچچيز جاي كار در يك روزنامه را نميگيرد.
یک نفر از یک نفر جدا شده. این چندمین جداشدگی امسال است.
با بانو در رابطهاش حرف زديم. بسيار. مشكل من جدا شدن دو نفر از هم نيست. مشكل، كودكاني هستند كه اين وسط بايد مانند مال و اموال تقسيم بشوند. نميدانم چرا آدمها اولين كاري كه در زندگي مشترك ميكنند؛ بچهدار شدن است. اين همه راه براي پيشگيري از حاملگي وجود دارد. در عصر شاه وز وزك كه نيستيم. آقا و خانم يك سال نيست ازدواج كردهاند؛ يك بچه هم به بغل دارند. دو روز بعد هم جدا ميشوند و هركسي ميرود پي كار خودش و اين وسط يك موجود بيچاره بدون اينكه خواسته باشد به اين دنياي كثافت قدم بگذارد؛ ميشود بچه طلاق و تا پايان عمر اين داغ بر پيشانياش ميماند.
هركس به آدم ميرسد، يا به طعنه يا آشكار، ميگويد چرا بچه نداري. البته هنوز رويشان نميشود بگويند برويد دكتر كه لابد يكي دو سال ديگر اين را هم ميگويند. مدام هم تكرار ميكنند "هر آنكس كه دندان دهد نان دهد." يكي نيست بگويد در نان دادن آنها كه پيشتر آمدهاند، مانده. چطور ميخواهد به اين جديديها نان بدهد!؟ تازه مگر همه چيز يك لقمه نان است؟
خوب معلوم است كه عصبانيام. از اين آدمها و تفكراتشان. از اينكه حتي جلوي پايشان را هم نميبينند. يكي نيست بگويد تو چه پخي شدهاي كه قرار است بچهات بشود؟ نميبيني بعد از اين همه سال حتي يك متر خانه نداري؟ يا كاري درست و حسابي يا حتي آيندهاي نيمه روشن؟
عصبانيام از اينكه دو بچه بايد تا آخر عمر يكي پدر نداشته باشد و ديگري مادر. يا با نامادري و ناپدري سركنند.
اگر نسل قبلي اندكي از خود گذشتگي داشتند، ما اكنون نبوديم. فكر ميكنم سر رشته اين لطف بزرگ امروز در دست ما است.
حتما در جریان دعوای حوزه و دولت هستید. (به عمد جريان را به نوشته محمد نوريزاد نميكاهم)
آشنايي من با حوزه علميه قم و نوع تفكر و منش آن اندكي بيش از عموم است. ميدانم روحانيت در خانه چگونه رفتار ميكند و چه ميگويد. از همين رو نسبت به منازعه اخير، حساسيت بيشتري دارم.
به نظرم آنچه امروز در جريان است، سود دو طرفهاي براي مردم و شايد اصلاحطلبان دارد. سود دو طرفه يعني هر طرف پيروز شود به نفع مردم است.
اصلاحطلبان هم اگر تا حدي هوش و ذكاوت داشته باشند، (واقعا چه انتظاراتي!!!) ميتوانند از اين دعوا سودي عظيم ببرند.
به هر حال اين وبلاگ جاي چنين حرفهايي نيست و فقط چند جمله گفتم كه گفته باشم!
يك نكته ديگر هم اضافه كنم كه به نظر ميرسد راي كروبي در ميان روحانيون اصلاحطلب و حتي سنتي قم بيشتر از خاتمي است. مشاركتيها بد نيست سري هم به قم بزنند.
یاد یک موضوع قدیمی افتادم. آنقدر قدیمی که حتی يادم نميآيد در چه ماهي اتفاق افتاد. فقط مطمئنم امسال بود. خوب امسال هم ميتواند قديم باشد. نميتواند؟
چرا به يادش افتادم؟ نميدانم. همينطور داشتم در راه مقابله با خواب، ليست وبلاگها را در google reader ميديدم كه به نامش رسيدم. باز هم همان احساس اشتباه و پشيماني در من زنده شد.
رابطهاي را كه ميشد با اندكي صبر و حوصله به دوستي تبديل كرد و تا مدتها نگهش داشت، با عجله خراب كردم. بهخاطر چي؟ يا بهتر بگويم با چه هدفي؟ هدفم كه واقعا خير بود. اما بعدش فهميدم اشتباه كردهام و در رابطه با برخي از آدمها (نفر سوم داستان) نبايد نيت خير داشت! وقتي طرف، قدر نميداند (باز هم همان نفر سوم) تو چرا دوستيات با يك نفر ديگر را ميگذاري وسط و از جيب خرج ميكني؟
جالب اينكه من اصلا آدم عجولي نيستم و قبل از گرفتن هر تصميمي مدتها فكر ميكنم. نميدانم چرا ايندفعه عجله كردم. شايد چون حتي يك درصد هم احتمال نميدادم كار به اينجا برسد كه رسيد.
خلاصه اينكه ناراحت شدم و به خودم قول دادم اين اشتباه را ديگر تكرار نكنم و تاكنون در برابر همه فشارهاي دروني و بيروني مقاومت كردهام كه تكرار نشود.
اين چند خط را اينجا نوشتم تا هم با گفتن مبهم ماجرا، اندكي از بار ناراحتيام كم شود و هم به خودم قول كتبي داده باشم. ببخشيد كه زيادي شخصي شد!
دوستي ميگفت در ماه رمضان براي انجام يك كار شخصي به يكي از نهادهاي ارزشي رفته بوده. مدير مربوطه موقع نهار پرسيده شما روزه هستيد؟ اين دوست با اينكه روزه نبوده مراعات طرف را كرده و گفته: بله. اما مدير خيلي راحت گفته من روزه نيستم و سفارش غذاي گرم داده و شروع كرده به خوردن!
واقعا روزه نگرفتن و روزهخواري بدتر است يا دروغگويي و ريا؟
در جامعه اسلامي كه با قوانين فقهي اداره ميشود؛ روزهخواري بدتر از دروغگويي است. اين حرف را نه با استناد به آنچه در ايران رخ ميدهم كه براساس لوازم حكومتداري اسلامي ميگويم و حاضرم دربارهاش بحث كنم.
الزامات حكومت گاهي دروغگويي را بر بسياري از كارها ارجح ميسازد. و اين دورغ ميتواند از جانب هر كسي باشد. من عامي يا فلان مسئول.
تمام هفته به امید پنجشنبه از خواب بلند شدم. اين واقعا نامرديه كه پنجشنبه مجبور باشي ساعت ۹ صبح با كسي مصاحبه كني!
حالا ساعت ۶:۳۰ صبح است و من از شدت خواب، چشمهايم ميسوزد. از ساعت ۹ صبح ديروز تا الان فقط ۲ ساعت خوابيدهام.
فقط اميدوارم سر مصاحبه چرت نزنم!
رمضان آمده است. ماهی که طعم دیگری دارد. حتی اگر روزه نباشی. افطار که میشود، اگر جايي باشي كه شلوغ باشد ـ مثل تحريريه ـ لذتبخشترين لحظات را پيش رو داري. اما در همين ماه، آدم چيزهايي ميبيند كه هضمشان سخت. مثلا:
۱ـ نميدانم چرا مومنان بايد در اين ماه اخمو و گرفته باشند. انگار بابت روزهداري از مردم طلبكار هستند. خب اگر نميتوانيد و اذيت ميشويد، روزه نگيريد. تاوان روزهداري شما را كه ديگران نبايد بدهند.
۲ـ اگر كسي به هر دليلي نخواهد روزه بگيرد، چرا نبايد بتواند به راحتي اين موضوع را اعلام كرده و يا چيزي بخورد و بياشامد؟
۳ـ دوباره راديو و تلويزيون پر ميشود از گزارشهاي احمقانهاي در رابطه با فوايد پزشكي روزهداري. حالا اين موضوع تا چه حد پايه علمي دارد بماند؛ اما فكر ميكنم انسان بايد احمق باشد كه به دليل مسائل پزشكي در چنين روزهاي گرمي روزه بگيرد. كسي كه روزه ميگيرد، يا به اجراي فرامين شرعي اعتقاد دارد كه به هر صورت آن را اجرا ميكند و يا اعتقاد ندارد كه بهتر است خود را با اين نظرات گول نزند. در ايم شهريور داغ، از اذان صبح تا اذان مغرب حتي يك قطره آب نخوردن، هيچ توجيح پزشكياي ندارد.
۴ـ به نظر ميرسد هدف از روزهداري، گم شده. روزهداران مدام ميخوابند تا متوجه گذشت زمان نشوند و فشاري تحمل نكنند!
۵ـ بعضيها كنترات ختم قرآن ميگيريند. يكي ميگويد در ماه سه بار قرآن را ختم كرده و ديگري پز ميدهد هر سه روز يك بار قرآن را از اول تا آخر ميخواند. در دوران دبيرستان، همكلاسي داشتيم كه سر كلاس هم با سرعت فراوان، قرآن ميخواند تا زودتر تمام شود!
۶ـ افطاري دادن و افطاري خوردن هم از آن موضوعات جالب توجه است. بيشتر، يك رسم است. كساني را ميشناسم كه روزه نميگيرند ـ اعتقادي به آن ندارند ـ ولي حتما افطاري ميدهند!
۷ـ عبادت از روي اجبار، مانند تعظيم كردن در برابر مدير اداره يا بوسيدن دست فلان مستبد خودخواه است. به نظرم فرقي ندارد.

