پارسال اصلا نمايشگاه مطبوعات نرفتم. دليلش هم كاملا معلوم بود (است)؛ اما امسال، هفتهنامه تكليف كرد هركدام از اعضاي تحريريه يك روز در غرفه حاضر شوند. امروز هم نوبت من بود.
نمايشگاه مطبوعات سوت و كور بود. همانطور كه دولت دوست دارد. نه هيجاني. نه سخنراني جالبي، نه مهمان مهمي. و نه هيچ چيز ديگر. آن هم كجا؟ در شبستان مصلي (محل جديد نمايشگاههاي تهران). اصلا اين راهروي دراز، هيچ شباهتي به سالن نمايشگاه ندارد و به كار همان نمازجمعه ميآيد كه آن هم در دانشگاه برگزار ميشود. اين همان جوك معروف است كه نمازگزارن در دانشگاه هستند، دانشجويان در زندان و جاعلان در دولت!
وضعيت اسفبار مطبوعات را ميتوان از غرفه مطبوعات ورزشي فهميد. جايي كه هرسال پر بود از هيجان و جنجال آبي و قرمز. حتي آنها هم رمقي نداشتند.
هيچوقت از ديدن نمايشگاه مطبوعات اينهمه دلم نگرفته بود. هيچوقت اينقدر به حال خودم غصه نخورده بودم.
جمعه بعد از ظهر، رفتم خانه يكي از نمايندگان مجلس هفتم براي مصاحبه. حالا موضوع چه بود، بماند؛ اما نكته جالب اين بود كه آقاي نماينده اصولگراي سابق، كلي چپ كرده بود. رفتم كلي بحث كنيم، اما آنقدر نظراتش نسبت به دفعه قبل كه مصاحبه كرده بوديم، عوض شده بود؛ كه بحثي در نگرفت.
از خانهاش كه بيرون آمدم فكر كردم اين تغيير نظر، محصول حضور در مجلس و مراودات زياد با سران جناح راست بوده است. ـ چيزي كه خود او هم تائيدش كرد ـ درست است كه در اين چهار سال ما كلي هزينه مادي و معنوي دادهايم، اما به نظرم ميارزيد يك نفر از جناح راست بفهمد واقعيت چيست.
از اينها گذشته، جمعه بعدازظهر، بدن دغدغه دير شدن و كار داشتن، گپ سياسي زدن چه حس خوبي دارد!
آن هم "کلیم" با تو بگویم چسان گذشت؟
یک صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کند دل زین و آن گذشت
من چه مرگم شده؟ چرا اینقدر زودرنج شدهام؟ خيلي زودتر از تصور خودم و خيلي خيلي زودتر از قبل بهم برميخورد! يك اتفاقي بايد افتاده باشد كه اينطوري شدهام. جالب اين است كه تا امروز حس نكرده بودم كه زودرنج شدهام! به دوستي پيامك(!!) زدم؛ يك دقيقه بعد كه جواب نيامد، احساس ناراحتي كردم و اينكه طرف، آدم حسابم نكرده است! درحاليكه قبلا اينطوري نبودم.
فكر كنم، احتياج به رياستارت (ببخشيد واژه فارسي پيدا نكردم) مغزي دارم.
دادگاه سلام
از چپ به راست: کامران دانشجو (معاون سیاسی وزارت کشور)- محمود احمدینژاد (رئیس جمهور)- درویشزاده (نماینده دزفول در مجلس پنجم)- حمیدرضا ترقی (عضو ارشد موتلفه)
دنيا بدون جرج بوش احتمالا جاي بهتري خواهد بود، اما بدون كاندوليزا رايس، حتما جاي بهتري است.
Obama sweeps to victory as first black president
واقعا حیف شد که گند قضیه پول دادن به نمایندگان درآمد. خب کسی نبود که نداد چطور ۱۴۰ امضای استیضاح وزیر آموزش و پرورش در عرض چند ساعت پس گرفته شد. آن دفعه دولت بهتر عمل کرد. باهنر را با دسته چک بین نمایندگان فرستاد. اما این بار معاونت پارلمانی راسا اقدام کرد و این چنین شد. حتی موارد کم سر و صداتر هم در مجلس هشتم داشتهایم. مثل پس گرفتن ۴۰ امضاي استيضاح وزير ارتباطات كه به صورت كاملا اتفاقي پس از ملاقات با باهنر رخ داد!
من در زمان مجلس هفتم، خبرنگاري پارلماني بودم. باور كنيد مجلس هشتم از آن مجلس كه همه گمان ميكردند بسيار ضعيف است هم بدتر است. مجلس هفتم ضعيف بود. اما مجلس هشتم سرسپرده است و پولكي.
دليل ضعف مجلس هفتم اين بود كه جناح راست در آن زمان تنها ميخواست مجلس را اصلاحطلبها پس بگيرد و به كارآمدي افراد فكر نميكرد؛ اما مجلس هشتم با آرامش تمام مهرهچيني شد. يعني پيش از نامنويسي كانديداها هم تركيب مجلس به صورت نفر به نفر مشخص بود.
خلاصه اينكه كلي خوب ميشد اگر كردان دوباره راي اعتماد بگيرد. اما به نظر نميرسد اين اتفاق رخ دهد. براي حفظ ظاهر هم كه شده كردان از وزارت كشور ميرود. كسي چه ميداند. شايد كامران دانشجو وزير كشور شد.
اين مطلب در ادامه پست قبلي نوشته ميشود:
به اعتقاد من اگر بسياري از حوادث خشونتبار دنيار را ريشهيابي كنيم، به مناقشه فلسطين و اسرائيل ميرسيم. اينكه امروز مسلمانان سراسر دنيا ـ غير از ايران ـ حسي توام با تنفر نسبت به آمريكا دارند، به اين باز ميگردد كه فكر ميكنند ۶۰ سال است اسرائيل مسلمانان فلسطيني را آزار ميدهد و آمريكا تنها يا اصليترين حامي آن است. اين نگاه درست است يا غلط و يا اگر درست باشد، مجوز خوبي براي بنيادگرايي است، موضوع من نيست. فقط ميخواهم بگويم درگيري ۶۰ ساله خاورميانه ريشه بنيادگراييهاي اخير است.
به نظر ميرسد سياستمداران عرب و آمريكا هم اين نكته را قبول دارند و از همين رو است كه به دنبال پايان دادن به اختلافات ميان اعراب و اسرائيل هستند.
مسئله بعدي، اختلاف اعراب با ايران است. در اين سالها سياست خارجي جمهوري اسلامي به گونهاي بوده است اعراب، هماكنون از ناحيه ايران احساس خطر بيشتري ميكنند تا اسرائيل. اتحادهاي تاكتيكي در حال تغيير هستند و حالا اسرائيل با اعراب در يك جبهه قرار گرفته.
خروج قريب الوقوع اسرائيل از شبعا و تلاش براي صلح با سوريه، همگي نشان از آن دارند كه اسرائيل و آمريكا ديگر نميخواهند ـ و يا شايد نميتوانند ـ روند فعلي را ادامه دهند.
براي ديدن شواهد اين تحليل، كافي است به اخبار خاورميانه در شش ماه اخير توجه كنيم. رفت و آمدها به تهران، سخنان مقامات اسرائيلي درباره طرح صلح كنفرانس سران عرب، سخنان اولمرت درباره خروج اسرائيل از جولان؛ همگي نشانههايي هستند از آينده. از اينكه صلح در راه است و نسل ما ميتواند شاهد پايان طولانيترين مناقشه تاريخ باشد.
شخصي: تصور دنيايي كه در آن فلسطينيها و اسرائيليها هركدام در كشور خود با صلح و آرامش زندگي كنند، لذتبخش است.
معتقدم نسل ما شاهد صلح اعراب و اسرائيل و پايان مناقشه خاورميانه خواهد بود. چرا؟ دلايل و شواهد بسياري براي اين سخن وجود دارد. شايد از حوصله كساني كه به موضوع علاقه ندارد،خارج باشد. براي همين فقط ميگويم چيزي نمانده تا طولانيترين مناقشه تاريخ تمام شود. صلح نزديك است. ما براي آن روز چقدر آمادهايم؟
توضيح ضروري: در این پست سن خودم را اشتباها ۲۸ اعلام كردم كه بعد از محاسبات دقیقه، معلوم شد، ۲۹ است.
مولوی گفته است: "امروز به حمدالله از دی بتر است این دل". البته قطعا منظور حضرت مولانا این دل فیزیکی نبوده، اما من واقعا دلم از ديروز بدتر است. اين معده، مثل محصولات چيني است كه هر روز بدتر از ديروز!
دو روز است كه صبح با درد معده از خواب بلند ميشوم. ديروز بعد از يك ساعت بهتر شدم؛ اما وضعيت امروز طوري است كه به نظرم ميخواهد آخره هفته را به كل خراب كند. (براي جلوگيري از حال به همخوردگي شما، بيشتر توضيح نميدهم.)
خلاصه اينكه وضعيتي شده. آخ! ![]()
این معده صابمرده من؛ يك روز سرش ميگيرد، يك روز تهاش. يك روز پيچ ميخورد، يك روز مالش ميرود. يك روز درش رخت ميشويند، يك روز چنگ ميزنند، يك روز درد ميكند، يك روز باد ميكند... خلاصه اينكه دردسري دارم. شايد تا همين چند روز آيند با يك دست سيراب و شيردان گوسفندي تميز عوضش كردم تا هم در اين گراني گوشت به كلي گياهخوار شوم و هم از اين مشكلات خلاصي يابم.
كسي سيراب و شيردان فروشي اهل بهداشت سراغ دارد؟
هرچه آدم سنش بیشتر میشود، قبح بعضي مسائل برايش از بين ميرود. وقتي ۱۰ سالت است، نميتواني بگويي تا همين يكي دو سال پيش، شب ادراري داشتهاي. رويت نميشود بگويي به زور از شيشه شير جدايت كردهاند و خودت هم تا حدودي اين موضوع را به خاطر داري! اما سالها بعد، اين چيزها عادي ميشود.
حالا سنم بيشتر شده. تا تمام كردن ۲۸، كمتر از دو ماه مانده. چند تار موي سپيد در شقيقه روئيده و پيشاني هر روز بلندتر از ديروز ميشود!
نه اينكه بخواهم اداي پير شدن دربياورم. نه! اما حالا ديگر رويم ميشود، بعضي چيزها را بگويم. اگر هم نميگويم از خجالت نيست. لزومي نميبينم. يا مراعات خيلي چيزها و آدمهاي ديگر را ميكنم.
كسي چه ميداند. شايد يك روز در همين حوالي، خيلي چيزها را گفتم و نوشتم. هرچند سخت است؛ اما بالاخره بايد يك روز از شر اين همه خاطره رها شوم. ببخشيد! اما بهنوعي بالا آوردن چيزهاييست كه سر دلم گير كردهاند. بايد اين كار را بكنم تا جا براي خاطرات جديد باز شود. مثل از رده خارج كردن ماشينهاي فرسوده است. مثل لايروبي جوي خيابان. (بچههاي پائينشهر ميدانند جوي يا بهتر بگويم جوب، يعني چه) از داشتنشان خسته شدهام.

