یک پائیز دیگر تمام شد و به قول حسین پناهی "کسی ما رو نکشت". کسی چه میداند چند پائيز ميشماريم. كسي چه ميداند چه زماني و در شوق آمدن كدام پائيز، براي هميشه ميرويم و حسرت ديدن يك برگ خشك را به گور ميبريم. اما حتما وقتي ديگر كار تمام شد، در حالي كه شايد ـ و تنها شايد ـ بعضيها مشغول فين كردن هستند، يك نفر ميگويد فلان قدر بهار از عمرش گذشته بود. حالا چرا بهار؟ چه ميدانم؛ شايد ـ و تنها شايد ـ چون آغاز سال است. و هيچكس هم فكر نميكند آغاز سال تو، اول فروردين نبوده و ۳۰ آذر بوده. اصلا براي كسي كه دارند در عمق يكي ـ دو متري زمين شانههايش را ميلرزانند، بهار و پائيز چه فرقي دارد؟
حالا از همه اين حرفها كه بگذريم؛ اين پائيز كه گذشت، اصلا دلچسب نبود. هيچ نفهميدم از گذر روزهايي كه آمدند و رفتند و برگهايي كه زرد شدند و ريختند و خورشيدي كه مايل و كمنور شد و روزهايي كه كوتاه شدند و شبهايي كه بلند و عشقهايي كه نداشتم و عاشقانههايي كه نگفتم.
حالا هم تمام. تا پائيز ديگري باشيم يا نه.
کتابی میخوانم به نام "۳۷ روز پس از ۳۷ سال". كتاب در حقيقت مجموعه مصاحبهاي است با مرحوم شاپور بختيار ـ آخرين نخست وزير رژيم شاهنشاهي ـ كه در سال ۶۰ انجام شده. اين كتاب را نميدانم از كجا دانلود كرده بودم و ديشب شروع كردم به خواندنش. جدا از نظر من در مورد بختيار و تصميمي كه در سال ۵۷ براي پذيرش نخستوزيري گرفت؛ كتاب، بسيار آموزنده و خوب است. شايد بعد از اين همه سال، نقطه تاريكي درخصوص اتفاقات آن سالها باقي نمانده باشد؛ اما نوع نگاه و تحليل بختيار ميتواند براي فعالان سياسي ايران و بهخصوص جوانترهاي آموزنده باشد.
اين كتاب را ميتوانيد اينجا هم به صورت بخش بخش ببينيد.
به هر صورت این روزها خیلی زود میگذرند. زودتر از آنچه من و تو فكر ميكنيم و بعد...
بعد يك روز سر بر ميگرداني و ميبيني همهچيز تمام شده و تو سالها با روزهاي گذشته فاصله گرفتهاي. حتما خودت را سرزنش نميكني. همانطور كه من. اما بهتر است بدانيم، هر داستاني از يك نقطه آغاز ميشود و در يك نقطه تمام. شايد ما متوجه ابتداي داستان نشويم. اما حتما وجود دارد. همانطور كه پايانش هست و ما آن را ميبينيم. پاياني كه گاه دوستش داريم و گاه نه.
من فكر ميكنم پايان داستانها را هم ما مينويسيم. اما آنقدر ظريف كه حتي خودمان هم متوجه نميشويم چه شد. يك داستان را بر دار و شروعكن به مرور كردن. اگر ردپاي خودت را در آن نديدي؟
داستان آغاز شده است. داستاني كه نميدانم پايانش خوش است يا نه. داريم مينويسيماش. هر روز و هر لحظه. ما اين داستان را يك بار ديگر هم نوشتهايم. وقتي تمام شد، احساس راحتي ميكردم. تو را نميدانم، اما من از تمام شدنش شاد بودم. حالا انگار تاريخ دوباره در حال تكرار است. اما من سريال تكراري دوست ندارم. اگر اين بار هم اين داستان را بخوانم، مطمئنباش بار سومي نخواهد داشت.
ارادتمند
ميثم
توضيح: اينها حرفهايي است كه بايد به يك دوست ميگفتم. حتي اگر اينجا را نبيند يا خود را مخاطب نداند.
باز هم نیمه آذر و سالگرد سقوط هواپیمای خبرنگاران. بايد ديروز مينوشتم، اما به لطف وزارت ارتباطات، در خانه اينترنت ندارم و با يك روز تاخير مينويسم.
آن سال كه اين اتفاق افتاد در روزنامه همشهري بوديم. يك ويژهنامه به همين مناسبت منتشر كرديم كه قبلا يادداشت خودم را اينجا گذاشتهام. ديشب دوباره آن ويژهنامه را كامل خواندم. يادداشت دوست خوبم آيدين جهانبخش بسيار زيبا و پر مفهوم بود. ميتوانيد آنرا اينجا ببينيد و يا در ادامه بخوانيد.
ادامه
مثل فوتبالیستهایی که يك روز در زمين هركاري ميكنند، نميتوانند موثر باشند؛ روزنامهنگاران هم روزهايي دارند كه خوب نيست. چرايش هم اصلا مشخص نيست. بعضي روزها نميشود. هركاري ميكني، هرقدر تلاش ميكني، نميشود. از هر طرف به بنبست ميخوري. البته اين ناخوشايند است. اينكه تلاش كردهاي و خسته شدهاي، اما نتيجهاي حاصل نشده. اين خستگيات را بيشتر ميكند. به قول معروف خستگي به تن آدم ميماند.
اين هفته ـ كه حالا در آخرش هستيم ـ مصداق پاراگراف بالا بود. تمام تلاشها براي گرفتن مصاحبه، بينتيجه ماند. آشفتگي خبري باعث شد، تنها يك مطلب خوب بنويسم و آخر سر هم همه چيز برخلاف ميلم پيش رفت.
در اين لحظات چه ميتوان كرد، غير از اينكه بيخيال شوي و منتظر هفته آينده بماني؟
البته اينها همه مربوط به كار است. در زندگي شخصي، اوضاع خيلي بهتر پيش رفت و حداقل بعد از يك اسبابكشي طاقتفرسا، خانه مرتب است و كارها رو به اتمام.
رفتهايم به يك خانه جديد در يك محله جديد و من اصلا آدمها را نميشناسم. چند شب پيش، از محل كار برگشتم و تصميم گرفتم چيزي از بقالي محل بخرم. وارد كه شدم يك بچه كوچك ـ شايد حدود سه سال ـ در مغازه بود. همينطور لاينقطع ميگفت: "بابا بابا بابا بابا بابا ..." هيچكس هم جوابي نميداد.
البته بر همگان واضح و مبرهن است كه من اعصاب بچه ندارم. بهتر بگويم نسبت به دو چيز آلرژي دارم. يكي بوق ماشين و دومي بچه. يكهو از دهنم در رفت و گفتم "كوفت" (با لحن تحكمآميز بخوانيد)
از شانس بد، پدر همين بچه درست روبرويم بود و برگشت نگاه كرد. بقالي شلوغ بود و بچه هم ساكت نميشد، زدم بيرون و رفتم يك مغازه ديگر. خريد كردم و خوشحال و خندان رفتم به سمت خانه.
خب سخت نيست حدس زدن اينكه چه كسي جلوي ساختمان ايستاده بود. بله شما درست حدس زدهايد. طرف، نه تنها همسايه كه مدير ساختمان هم هست.
مسئولان روزنامه فخيمه خورشيد بالاخره زبان به اعتراض گشودهاند و نسبت به اين همه حيف و ميل اموال دولتي، واكنش نشان دادهاند.
من از اينكه كار يك روزنامه نگيرد، خوشحال نميشوم. اين نشان ميدهد مشكلي وجود دارد. يا در سطح منابع و مديريت و سياستگذاري، يا در تحريريه و در ميان مردم.
به نظر من وقتي يك روزنامه نميتواند مخاطب جذب كند، ابتدا بايد به سطوح بالاي مديريتي خود توجه كند. اينكه خورشيد نتوانسته به نقطهاي كه ميخواسته ـ و يا شرايط معمول روزنامههاي ما است ـ برسد؛ بيشتر به اين باز ميگردد كه ذات روزنامهنگاري با چيزهايي مثل بنيادگرايي، مداحي قدرت، مخالفت با آزادي و ... مغايرت دارد. به بيان ديگر، روزنامهنگاري ذاتا اصلاحطلب است و نميتواند حافظ و مدافع وضع موجود باشد. اين سرنوشتي است كه براي روزنامه وطن امروز هم ميتوان پيشبيني كرد. همانگونه كه رسالت و كيهان و جوان و سياست روز در اين وضعيت به سر ميبرند.
البته بسياري از روزنامههاي ديگر هم هستند كه پس از مدتها انتشار، نتوانستهاند مخاطبي بيابند و همچنان تنها براي اعضاي تحريريه نه چندان بزرگشان منتشر ميشوند. موضوع آنها شايد متفاوت باشد كه فعلا حرفي درباره آن نداريم. بحث روزنامههاي دولتساختهاي هستند كه با هدف خروج دولت از بيتريبوني، آغاز به كار كردهاند و تقريبا تاثيري بر اين حالت نداشتهاند.
دولت نهم باز هم ثابت كرد رسانهها را نميشناسد.
در کوچه با میآید. يك پائيز ايدهآل است. ديروز اسبابكشي كرديم. پيرمان درآمد. حالا خانهمان از وضعيت يك بازار موشكخورده هم بدتر است. صبحي انگشتر و ساعتم را پيدا نكردم و حالا مدام احساس ميكنم چيزي كم دارد. حتي به شكل احمقانهاي حس ميكردم آستين دست چپم از آن يكي بلندتر است!
كلي كار دارم كه بايد انجام بدهم. خانه جديد كار دارد ـ جدا از چيدن وسايل و كتابها و... ـ كار يكي دو مصاحبه روي هوا مانده و حضرات جواب نميدهند. اين هفته به قاعده ۱۲ صفحه بايد پر كنم. به همه اينها اضافه كنيد كلي كار خورده ديگر. (نق نميزنم. فقط گزارش ميدهم.)
حالا در اين شرايط، ويرم گرفته بروم يك كافه دنج و خلوت پيدا كنم و بنشينم يك ليوام بزرگ شيركاكائو بخورم! از آن روزها است كه دلم ميخواهد كنار پنجره يك كافه بنشينم و در حالي كه با انگشترم بازي ميكنم، به بيرون نگاه كنم. به آدمهايي كه خودشان را توي پالتو پيچيدهاند و به سرعت راه ميروند، اما از من دورند. به من كاري ندارند. (چقدر آدمها در دور دست، دوستداشتني ميشوند!)
فكر احمقانهاي است. ميدانم.
پانوشت: ديگر در خانه ADSL ندارم و هنوز نميدانم با غم فراق اينترنت چگونه كنار بيايم :(
لطفا در تاکسی و اتوبوس ـ بهخصوص در فصل سرما ـ باد معده خود را خالي نكنيد.
متشكرم
حسين درخشان كه گويا اكنون در اوين به سر ميبرد، اصلا با دنياي سياست آشنا نيست. چرا؟
۱ـ زمانی زياد فوتبال بازی میکردم. همیشه هم علاقه داشت دفاع باشم. دفاع كردن در فوتبال، بهخصوص در زمينهاي بزرگ، اصولي دارد كه يكي از آنها اين است: "هيچوقت با سرعت به بازيكن صاحب توپ نزديك نشو." چرا؟ براي اينكه آن بازيكن با يك تغيير جهت ساده يا تو را از جريان بازي خارج ميكند و يا باعث ميشود رويش خطا كني. كه در هر دو حالت به نفع او است.
۲ـ معتقدم حسين درخشان آشنايي بسيار كمي با دنياي سياست دارد. مهم نيست او به كدام جناح سياسي نزديك است و يا تغيير جهت داده يا نه. مهم اين است كه درخشان در طول چند سال، يك اشتباه را دوبار تكرار كرده. دفعه اول مانند همان مدافع ناشي، با سرعت به اصلاحطلبان صاحب توپ ـ بخوانيد قدرت ـ نزديك شد و بار دوم به اصولگرايان.
درخشان بدون برآورد دقيقي از امكانات و جايگاه خود و توان و تفكر طرف مقابل،به حمايت از يك فرد ميپردازد و پيش از آنكه بتواند از مواهب نزديكي به قدرت برخوردار شود؛ ضربه ميخورد و هزينه ميدهد.
۳ـ حسين درخشان قطعا روزهاي بدي را در زندان ميگذراند. البته اعترافات او مهم نيستند. در اين سالها، سخناني از زندانيان شنيدهايم كه هركدام عقل از سر هر عاقلي ميپرانند. او آزاد خواهد شد. در حالي كه دوستي ندارد و همه در اين نكته همنظرند كه "خود كرده را تدبير نيست." اما اميدوارم اين هزينه گزاف باعث شود او اشتباهات گذشته را تكرار نكند و با مردان سياسي مانند معشوقههاي زيبارو برخورد نكند.

