خواب بودم. با صداي دريافت پيامكي بيدار شدم. "خاتمي انصراف داد." دوباره خوابيدم. ساعتي بعد چند و چون خبر را پرسيدم و سري هم به خبرگزاريها زدم. پيامك را براي چند نفر فرستادم تا در شاديام شريك باشند. شادي از اينكه خاتمي خود را خرج بازي ديگران نميكند. چيزي كه خودش هم به آن اشاره كرد.
و عجيب اينكه خيليها از رفتن خاتمي خوشحال شدند. آنها كه شبانه روز كفشهاي كروبي را واكس ميزنند، آنها كه "فاتح"انه از آمدن ميرحسين موسوي خوشنودند، آنها كه رايحه خوش قدرت به بينيشان رسيده و كساني مثل من كه نگران اعتبار و حيثيت نازنين مردي بودند كه نزديك بود همه آنچه اندوخته را در بازياي خرج كند كه برندهاش از هماكنون معلوم است و اگر هم نباشد، مانند روز روشن است كه چه بر سر برنده غير دلخواه خواهد آمد.
نميتوانم بگويم همه آنهايي كه مجدانه بازگشت خاتمي را ميخواستند، به دنبال آلاف و علوف خود بودند. گرچه در اين ميانه، بودند كساني كه از چهار سال خانهنشيني خود خسته شده بودند و نميتوانستند "بذرپاش"ي احمدينژاد بر پستهاي مهم و پولساز را تحمل كنند. اما به هر روي بودند كساني كه خالصانه گمان ميكردند راه برون رفت از اوضاع كنوني، بازگشت خاتمي است.
حالا خاتمي رفته است. حدس اينكه خاتمي به نفع ميرحسين كنار ميكشد، نياز به هوش چنداني نداشت كه حالا بخواهم بگويم "من از اول ميدانستم و گفته بودم و حدس زده بودم و....."
در ميانه اين ميدان حالا ميرحسين موسوي و مهدي كروبي از جناح اصلاحطلب ماندهاند.* رفتار كروبي در روزهاي آينده را نميتوان به سادگي پيشبيني كرد. او آنچنان تشنه قدرت است كه سخت ميتوان راضياش كرد به نفع ميرحسين كنار رود. اما به زعم من امكان راي آوردن او وجود ندارد. به قول اهالي رياضي، حداش به سمت صفر ميل ميكند. چه ميرحسين به نفع او كنار برود و چه نه.
اما ميرحسين موسوي. مردي كه از دل تاريخ آمده است و سخنرانيهاي اخيرش نشان داد هنوز در دهه شصت سير ميكند. او درست وقتي وارد ميدان شد كه هيچكس نه انتظاراش را ميكشيد و نه دوست داشت. به قول سعدي عليه الرحمه: "دو چيز طيره عقل است. دم فرو بستن به وقت گفت و گفتن به وقت خاموشي". به گمان من اگر كروبي، ميرحسين را در ميدان تنها بگذارد، امكان دارد او بتواند به دور دوم رود.- و فقط امكان دارد-
در اين ميان محمدباقر قاليباف با اتكا به آراء بسياري از نقاط استراتژيك، وارد صحنه شده است. به گمان من از او نبايد غافل بود.
* اينكه افردا نام برده شده، اصلاحطلب هستند يا نه، فعلا موضوع بحث نيست و به مسامحه، آنها را جزء همين جناح به حساب ميآورم.
بعدالتحرير: حالا كه همهجا تعطيل است و دنياي وبلاگ، كمي كم مشتريتر است، بيشتر دستم به نوشتن تحليلهاي سياسي ميرود. اين روند را ادامه خواهم داد.
سر ميچرخاني و ميبيني بهترين دوست تمام اين سالهايت حالا هزاران كيلومتر آنطرفتر نشسته است و تو كم كم اينجا آدمهاي انگشتشماري را ميشناسي.
برايش خوشحالي كه توانسته است از منجلابي كه همه در آن دست و پا ميزنند رها شود. برود بهسوي آينده. حداقل براي ساختن آينده تلاش كند. امكان تلاش داشته باشد و بداند كه اگر بخواهد، ميتواند موفق شود. اما باز هم چيزي ته دلت ناآرام است.
حس خوبي نيست كه در زندگيات دوستي نداشته باشي، اما حس بدتري خواهي داشت اگر دوستي را از دست بدهي.
نميتواني خودت را گول بزني كه از دست ندادهاي و تنها اندكي دور شده است. واقعيت اين است كه او رفته و حالا .....
اصلا مهم نيست. اين آخر سالي، كام خودت و ديگران را تلخ نكن. رفتن سرنوشت آدم است. بالاخره روزي بايد اتفاق مي افتاد....
اما نميشود.
* نام شعر و مجموعهاي از آسيه اميني
۱ـ درست در اولین روز تعطیلات، سرماخوردگی به سراغم آمد و خانهنشین شدم. شايد از دوشنبه رزوهاي عادي آغاز شوند و بتوانم به انبوه كارهاي نكرده برسم.
۲ـ اينترنت خانه، ديوانه كننده است. فكر اينكه قرار است همه تعطيلات را بدون اينترنت بگذرانم، كلافهام ميكند.
۳ـ از انصراف خاتمي خوشحالم. بهخاطر واكسيهاي پايتخت. بهخاطر خودش كه نزديك بود آبرويش را خرج كاري كند كه نشدني است. حالا با خيال راحت روزهاي پيش رو را نظاره ميكنم.
۴ـ امروز براي برگزاري مراسم سالگرد درگذشت يكي از اقوام سببي بهشت زهرا بودم. عجيب قبرستان را دوست دارم. جايي است براي خودش كه اگر بهتر از بقيه شهر نباشد، قطعا بدتر نيست. "چه مهمانان بيدردسري هستند مردگان..."
۵ـ اگر اينجا نمينويسم و جواب خيلي از كامنتها را نميدهم، بهخاطر اينترنت است. ببخشيد.
۶ـ ميخواستم هفتا شود، اما ديگر نميآيد!
دومین هدیه هم رسید. بانو "کتابهایی از عهد عتیق" و "عهد جدید" هر دو به ترجمه پیروز سیار را گرفت. کلی ذوق کردم. مدتها بود مثل دخترک کبریت فروش هر روز پشت ویترین نشر نی میدیدمشان و حسرت ميخوردم.
امروز هم كلي خانه تكاني كردم. مثل اينكه واقعا سال نو دارد ميآيد.
مثل همیشه. مثل هر سال. پایان روزها. خسته می شوی. از کارها. از حرف ها. از نگاه ها. به امید تعطیلات طولانی. در حسرت روزهای سکوت. روزهای خاموشی. روزهای فراموشی. فراموشی خستگی ها. فراموشی بغض ها. فراموشی عمری که بیهوده رفته. دوستانی که رفته اند. تویی که مانده ای. تویی که تمام می شوی. تمام می شوی. تمام تمام. هر سال تمام می شوی.
و کی این تمام شدن ها، تمام می شود؟
در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی
باور نمی داری مرا، اینک سوی بازار شو
"شعر رقصان شمس" که گزیده غزلیات شمس تبریزی به انتخابت محمدعلی سپانلو باشد را همین الان هدیه گرفتم. یعنی می خواهد عید شروع شود؟
برای صفحه عکس فیس بوک، آرشیوم را مرور می کنم. عکس های قدیمی را. بعضی ها را یادم رفته بود که دارم. از دوستان در تحریریه های مختلف. در حالت هایی عجیب و غریب. فلانی خوابیده با دهان باز! آن یکی در حال خبر نوشتن زبانش را بیرون آورده و ... . یکی را گذاشتم که بیشتر دوستان اصلا یادشان نمی آمد چه زمانی گرفته شده. کلی خاطره زنده شد. چند تای دیگر هم دارم که البته خودم در عکس نیستم اما عالی هستند. ارزش تاریخی دارند. شاید زمانی رو کردم و فک همه را آوردم پائین
.
خلاصه دوستان مطبوعاتی! مواظب خودتان باشید. ممکن است همین روزها شما هم روی اینترنت باشید. در حالتی که حدس هم نمی زنید. (احساس خباثت می کنم.)
آیا در ایران انقلاب فمینیستی رخ داده؟ به عبارت دیگر، زنان علیه مردان قیام کرده اند؟ اگر یک خارجی این روزها به تهران بیاید چنین حسی خواهد داشت. جمعیت کثیر زنان در خیابان و اتوبوس و مترو و تاکسی و پیاده رو و ... این حس را ایجاد می کند که ایران یک انقلاب فمینیستی را شاهد بوده یا شاهد خواهد بود.
اما نه! اشتباه نکنید. اگر جمعیت زنان در خیابان نسبت به مردان پنج به یک است، ربطی به تئوری های فمینیستی ندارد. این روزها زنان در یک تصمیم نانوشته و هماهنگ نشده به بازارها هجوم آورده اند و تا می توانند خرید می کنند. از سبد لباس چرک و حوله بگیرید تا انواع و اقسال ظرف و لباس.
اگر کسی به این گفته شک دارد، یک روز با مترو از میرداماد تا نازی آباد برود. یا از صادقیه تا سرسبز برود.
--------
بدون نیم فاصله عجب چیز مزخرفی می شود.
همین الان این پنجره را با ویندوز ۷ باز کرده ام. هنوز هیچ نرم افزاری ندارم. خوب و عجیب است. ولی احساس می کنم دوست اش دارم.
یکی از تبعات پاکیزگی شهر من و شما این تعداد زیاد موش است. كسي چه ميداند شايد تعدادشان از آدمها هم بيشتر باشد. آمار كه نگرفتهايم.
از قضا يكي از همين موشها هم گويا رفته است در انباري ما. البته ما نديديم. زن همسايه گفت. راست و دروغش هم گردن خودش. رفتم پائين تا از صحت و سقم گفتهاش مطمئن شوم. (انباري در پاركينگ است.) ديدم گويا راست گفته بود. فضلههاي جناب موش بسيار ديده ميشد. خُب در شهري كه هر گوشهاش در هر ساعتي از شبانه روز يكي ايستاده است و دارد خودش را راحت ميكند، چرا يك موش نبايد فضلهاش را در انباري ما بياندازد؟
به خانه جديد كه آمديم به علت كمبود جا بخشي از كتابها و كاغذها و آرشيوهايمان را به انباري منتقل كرديم. با آمدن موش ياد خانه خلوت افتادم. آنجا فرهنگ را آب برد. حالا ترسيدم فرهنگ را موش بخورد. پس يك بسته مرگ موش گندمي از داروخانه خريدم. روي بسته مرگ موش، نوشته بود موشها پس از خوردن اين گندمها احساس پيري ميكنند و اصلا نميفهمند سم خوردهاند و فكر ميكنند به مرگ طبيعي ميميرند. دلم برايشان سوخت. ما آدمها جاي همه را تنگ كردهايم. بعد هم به خود اجازه ميدهيم اكوسيستم هر منطقهاي را تغيير دهيم و آخر سر نوع مرگ بقيه موجودات را تعيين ميكنيم.
شايد مرتبط: فرهنگ آشغال

