تبليغاتX
دیگری
دوشنبه 1388/01/31
سکوت در جامعه

من خوره خبر هستم. در روز بیش از هزار تیتر می‌خوانم و هرکدام دندانن‌گیر باشد، متنش را می‌خوانم. از هر دری. در گوگل ریدرم ۳۰ سایت خبری وجود دارد و حدود ۲۰۰ وبلاگ. کمتر پیش می‌آید کسی از خبری صحبت کند و من حداقل تیتر آن را نخوانده باشم.
همه این‌ها را گفتم نه برای این‌که پز داده باشم. می‌خواهم بگویم از جریان خبری کشور دور نیستم.
حالا کمتر از دو ماه تا انتخابات ریاست جمهوری دور دهم مانده و اصلا هیچ خبری نیست. گاهی یکی از عدم اجماع موسوی و کروبی حرف می‌زند و هر از چندی کسی یک کاندیدای خیالی برای اصول‌گرایان می‌تراشد. و دیگر هیچ.
اصلا انگار نه انگار قرار است اتفاقی بیافتد. شده است مثل دور دوم هاشمی. یعنی سال ۷۲. همان زمان که کسی توان، حوصله و جرات حرف زدن نداشت. حالا هم هیچ خبری نیست. نمی‌توان گفت خبری هست و سانسور می‌شود. منبع خبری من رادیو و تلویزیون نیست. اینترنت است که ذاتا سانسور شدنی نیست.
بین مردم هم خبری نیست. دوره‌های قبل سر و صدایی بود در کشور. اما الان آن‌چنان سکوت است که وقتی می‌شنوی یکی دارد درباره انتخابات صحبت می‌کند، ناخودآگاه گوشت تیز می‌شود. دوره‌های قبل آن‌قدر حرف سیاسی می‌شنیدی که خسته می‌شدی.
نمی‌دانم این سکوت را به چه می‌توان تعبیر کرد. رضایت از وضع موجود، ترس، گرم نشدند فضای انتخاباتی، نبودن رسانه‌های مستقل یا ناامیدی از هر نوع تغییر.
اگر شرایط به همین منوال ادامه یابد، اصلاح‌طلبان با اجماع هم نمی‌توانند بیشتر از ۵ میلیون رای بیاورند.

شاید مرتبط: آمار واجدین شرایط رای دادن را خبرگزاری فارس منتشر کرده. یک‌جا ذخیره کنید تا روزی که آمار شرکت‌کنندگان اعلام می‌شود. +

ساعت 13:40 | | لینک
یکشنبه 1388/01/30
هر چیزی حدی دارد، حتی بی‌ادبی

احتمالا نامه محمد مایلی‌کهن خطاب و درباره امیر قلعه‌نویی را خوانده‌اید.
البته همه کسانی که در فوتبال دستی دارند و یا آن را پیگیری می‌کنند، می‌دانند اهالی این رشته ورزشی چندان مؤدب نیستند. تقریبا در همه‌جای دنیا هم روال همین است. یک نمونه واضح آن، درگیری لفظی زیدان و ماتراتزی در بازی فرانسه ـ ایتالیا در جام جهانی گذشته بود.
اما یک نکته مهم این است که آدم‌ها هرقدر در زمین و کنار آن به هم فحش بدهند، معمولا بعد از بازی سعی می‌کنند جانب ادب و احترام را داشته باشند.
حالا سرمربی تیم ملی که با روابط غیر افلاطونی به این سمت رسیده، هفته‌ای چند دفعه بدون نشان دادن هیچ دلیل و مدرکی، بقیه را متهم به فساد می‌کند. بعد هم یک بیانیه می‌نویسد که من می‌ترسم اگر اینجا منتشرش کنم، وبلاگم دوباره مسدود شود.
من نه وارد بحث‌های قدیمی می‌شوم و نه بحث فنی فوتبال را پیش می‌کشم. فقط می‌خواهم بگویم توهین به سایر آدم‌ها جایگاه کسی را بالا نمی‌برد.
به فرض که هرچه مایلی‌کهن درباره قلعه‌نویی گفته درست باشد. آیا این ادبیاتی است که یک انسان با این همه ادعا باید از آن استفاده کند؟ در حقیقت وقتی شما این نامه را می‌خوانید، احساس می‌کنید کدام‌یک از طرفین مصداق آن کلمات هستند؟

پیوست:پیشنهاد می‌کنم تا دستور حذف نامه از بالا نیامده، این‌جا بخوانیدش.

بعدالتحریر: همان‌طور که حدس می‌زدم ایسنا لینک را حذف کرد. تابناک را ببینید. +

ساعت 18:21 | | لینک
شنبه 1388/01/29
دلتنگی

بدون این‌که بخواهم غر بزنم و ناله کنم، باید بگویم عجیب دلم برای دوستانم تنگ شده.
کدام دوستان؟ همین‌ها که اسم‌شان را این کنار می‌بینید و البته کسان دیگری که به هر دلیل نیستند.
من دلم برای روزهای خوبی که با هم داشتیم تنگ شده.
روزهای همشهری، سرپایینی جردن. خنده‌های ناتمام سر میز گروه راهنما. ویژه‌نامه‌های خلق‌الساعه.
افطارهای حیات نو. آش رشته. چای شیرین و پنیر.
عصرانه‌های فرهنگ آشتی.
فوتبال دیدن در جمهوریت.
شور و شر گلستان ایران.
چای‌های بد مزه توسعه.
دلم تنگ شده برای آدم‌هایی که آن روزها کنارم بودند. کنارشان بودم. کنار هم بودیم. خوش بودیم. لذتی داشت بعدازظهرهای طولانی تابستان در آن روزها.
نمی‌دانم. شاید این روزها هم به همان خوشی باشند. نمی‌دانم.
اما من دلم برای دوست‌هایم تنگ شده. حتی بی‌معرفت‌هایشان.

ساعت 18:57 | | لینک
سه شنبه 1388/01/25
و کان الانسان عجولا*

۱ـ ساعت نزدیک ۱۲ نیمه شب است. دوستم رانندگی می‌کند. ماشین پشت سری چراغ می‌زند، بوق می‌زند، احتمالا فحش می‌دهد و ... . راه می‌خواهد. کنار می‌کشیم تا رد شود. کمتر از ۱۰ متر بعد، ماشین‌ها در چند ردیف پشت چراغ قرمز بی‌دلیل طولانی، ایستاده‌اند. راهی که ما می‌رویم، باز است. راننده دستش را به نشانه عصبانیت تکان می‌دهد و چیزهایی می‌گوید نامفهوم. از کنارش رد می‌شویم.
۲ـ قطار مترو در ایستگاه بهشت زهرا می‌ایستد. مرد دو نایلون سیاه متوسط در دست دارد. با عجله همه را هل می‌دهد تا پیاده شود. پیاده که می‌شود، می‌دود به سمت بیرون. دوست داشتم بزنم روی شانه‌اش و بگویم: "عزیز من! این‌جا آخر خط است. آخر خط مترو  و آدم‌ها. کجا می‌دوی؟" اما رفته است.
۳ـ چراغ سر چهار راه، قرمز است و کمتر از ۱۵ ثانیه مانده تا سبز شود. ماشین‌ها می‌کوشند از زمان باقی‌مانده به بهترین نحو ممکن استفاده کنند. مرد خیلی آرام و راحت، عرض خیابان را طی می‌کند. نمی‌دانم برای مایی که همه عمرمان به هدر رفته، این ۱۵ ثانیه چه تفاوتی می‌تواند داشته باشد.

* سوره اسراء آیه ۱۱

بی‌ربط: از خستگی، حال تهوع دارم.

ساعت 17:12 | | لینک
یکشنبه 1388/01/23
من برگشتم

۱ـ این‌جا برگشت. یعنی از دیگر می‌توانید آن را ببینید. خوب معلوم است که خوشحالم.
۲ـ جواب نامه‌ام  را همین چند دقیقه پیش دیدم. مواردی را برای اصلاح اعلام کرده بودند که فنی هستند و من چیزی از آن‌ها سر در نمی‌آورم ولی حتما فردا اولین کارم این است که پیگیری کنم.
۳ـ خوشحالم که تا اطلاع ثانوی، زیاد طول نکشید.

ساعت 20:20 | | لینک
شنبه 1388/01/22
تا اطلاع ثانوی

۱ـ یک ایمیل برای کمیته فیلترینگ ـ یا هر جای دیگری که مسئول فیلتر کردن سایت‌ها است ـ زده‌ام. جواب داده‌اند که ایمیلت رسیده و به زودی جواب می‌دهیم.
۲ـ به اعتقاد من، هیچ مطلبی که دلیلی برای فیلتر شدن باشد، تاکنون در این وبلاگ نوشته نشده است. در حقیقت آن‌چه نوشته‌ام، یا شخصی و بی‌ضرر بوده است و یا سیاسی که دومی‌ها کاملا با خط قرمزهای روزنامه‌نگاری منطبق هستند. پس دلیلی برای فیلتر شدن این‌جا نمی‌بینم.
۳ـ پیش از این در دوره‌ای، این صفحه در برخی از شهرستان‌ها فیلتر شده بود. اما این‌بار فیلتر وبلاگم سراسری است و جدی به نظر می‌رسد.
۴ـ بنا به دلایل کاملا مشخص، تا زمانی که جواب نامه‌ام از کمیته فیلترینگ نیاید، در این صفحه چیزی نمی‌نویسم. قصد مهاجرت از این وبلاگ به جای دیگری را هم ندارم. تنها منتظر می‌مانم تا ببینم اوضاع چه می‌شود.
۵ـ به هیچ عنوان دوست ندارم به واسطه یک وبلاگ نیمه‌جان و بی‌خواننده، برایم مشکلاتی درست شود. (هرکس دوست دارد، این را به حساب ترس بنویسد) پس اگر احساس کنم راه دیگری وجود ندارد، از نوشتن دست می‌کشم.
۶ـ از همه این‌ها مشخص است، اما باز هم می‌گویم: تا اطلاع ثانوی سکوت می‌کنم.

ساعت 14:41 | | لینک
دوشنبه 1388/01/17
وبلاگم فیلتر شد

۱ـ ای همه کسانی که اینجا می خوانید! من نمی دانم چرا دوباره وبلاگم فیلتر شده. آن هم به صورت خیلی شدید.
۲ـ ای همه کسانی که اینجا را فیلتر کرده اید! باور کنید من همیشه سعی کرده ام به خاطر امنیت جانی و مالی و روانی خودم هم که شده، مواظب نوشته هایم باشم و از آنجا روزنامه نگارم، با خطوط قرمز به خوبی آشنایی دارم. پس چرا اینجا را فیلتر کرده اید؟
۳ـ ای همه کسانی که توانایی طراحی یک سایت معمولی را دارید! من از همه شما می خواهم یک سایت برای من طراحی کنید. به خدا پولش را هم می دهم (فقط با نرخ تعاونی حساب کنید لطفا). تا به حال دو نفر قول این کار را به من داده اند و به قولشان عمل نکرده اند :(

ساعت 20:6 | | لینک
شنبه 1388/01/15
دیگران هم انسانند

اکتاویو پاز می‌گوید: "یک روز در مادرید به جبهه واقع در شهری دانشگاهی رفتیم که میدان جنگ بود. گاهی اوقات ارتش وفادار به دولت با فاشیست‌ها با یک تکه دیوار در یک ساختمان از هم جدا بودند. صدای حرف زدند سربازان را با یکدیگر از آن طرف دیوار می‌شنیدم. احساس غریبی بود: مردم مقابلم- نمی‌توانستم آن‌ها را ببینم. فقط صدایشان را می‌شنیدم- از دشمنانم بودند. اما آن‌ها هم، مانند من دارای صدایی انسانی بودند و به من شباهت داشتند. ..... احساس می‌کردم که «برادری» واقعی یعنی این که باید این واقعیت را پذیرفت که دشمن شما نیز انسان است."*
در روزهای تعطیلات نوروزی چندین بار موقعیت‌هایی پیش آمد که دوباره به مفهوم دیگری و دیگر بودن فکر کردم.
از شما چه پنهان از ابتدای راه انداختن این وبلاگ به دنبال فرصتی بودم تا در این رابطه چیزی بنویسم و توضیح بدهم که منظورم از دیگری چیست و چرا این نام را برای وبلاگم انتخاب کرده‌ام.
متاسفانه ما ایرانی هم به هر دلیل و علت هنوز کسانی که مانند ما فکر و زندگی نمی‌کنند را یا انسان نمی‌دانیم و یا در درجه نازل‌تری از انسانیت قرار می‌دهیم. در حقیقت یا انسان بودن را محدود می‌کنیم و یا آن را درجه‌بندی. این موضوع اختصاصی یک گروه یا تفکر نیست و تقریبا بیشتر ما چنین هستیم. مذهبی‌ها غیر خود را انسان نمی‌دانند و غیر مذهبی‌ها طرف مقابل را.
این داستان به مدل زندگی انسان‌ها هم گسترش می‌یابد و انتظار داریم همه مانند ما زندگی کنند. در حقیقت معمولا فراموش می‌کنیم ما یک گله گورخر نیستیم که همه هم شکل و هم سلیقه باشیم.
علاقه ندارم با ذکر مصادیق، بحث را به حاشیه بکشانم و گمان می‌کنم اگر هر کدام از ما به رفتارش در ارتباط با دیگران توجه کند، موارد فراوانی را می‌بیند که تلاش برای یکسان‌سازی وجود دارد. به عقیده من این موضوع کاملا از دل اجتماع به حکومت می‌رود و دولت‌مردان را به سمت یکسان‌سازی‌های فرهنگی سوق می‌دهد.
در ارتباط با مفهوم دیگری شاید بیشتر نوشتم که گمان می‌کنم درک آن یکی از معضلات امروز جامعه ما است. 

*گزیده اشعار اکتاویو پاز صفحه 20

پی نوشت با ربط: این‌جا و این‌جا در همین رابطه نوشته‌اند.
پی نوشت بی‌ربط: این نوشته به طرفداران میرحسین موسوی توصیه می‌شود.

ساعت 14:40 | | لینک
شنبه 1388/01/08
انتخابات 3

با عزيزي درباره انتخابات و ميرحسين موسوي، سخن مي‌گفتيم. طفردار ميرحسين است و فكر مي‌كند او مي‌تواند اصلاحات مورد نظر او را انجام دهد يا حداقل آغاز كند. گمان مي‌كند ميرحسين هماني است كه بايد باشد. اصلاحات با تاكيد بر اصول. يعني هماني كه بسياري از ابتداي انقلاب به دنبال آن بودند. در ميانه بحث كوتاه‌مان گفتم "انتهاي اسلام ناب محمدي ميرحسين به احمدي‌نژاد مي‌رسد" و فرصت نشد توضيح بدهم چرا.
اولا: مگر غير از اين است كه احمدي‌نژاد همان حرف‌هايي را مي‌‌زند كه سي سال از دهان بقيه سياستمداران شنيده‌ايم؟ دشمني با آمريكا و حذف اسرائيل از صحنه روزگار مگر همان شعارهاي "اسلام ناب محمدي" نبودند كه در مقابل "اسلام آمريكايي" ايستاد؟ پس چرا وقتي احمدي‌نژاد مي‌گويد، بد است؟ دفاع از مظلومان عالم و كمك به مستضعفين و مقابله با مرفهين بي‌درد،‌ مگر همان چيزهايي نبودند كه كه شما برايشان سر و دست شكانديد؟ حالا يكي آمده و مي‌خواهد همان شعارها را محقق كند. پس مشكل چيست؟ مشكل تنها در مدل اجرا است؟ يا واقعا شما هم با قيافه اين بنده خدا مشكل داريد؟
ثانيا: بيائيد براي يك بار هم كه شده از "اسلام ناب محمدي" واقعا موجود سخن بگوئيم و مدام تكرار نكنيم كه اين‌ها بد كردند و خيانت كردند و چه و چه. در دولت فخيمه و صد در صد مورد تائيد جناب موسوي، حضرت حجت الاسلام والمسلمين ري‌شهري وزير اطلاعات بود. آيا همين يادآوري كافي نيست و بايد تك تك اتفاقات آن دور را در اين‌جا ذكر كنم؟
ثالثا: من قبول دارم كه اگر در دوران جنگ، بزرگ‌ترين اقتصادانان ليبرال هم نخست‌وزير بودند؛ همان سياست اقتصاد دولتي را پيش مي‌گرفتند. شاهد مثالش هم مرحوم "عالي‌نسب" است كه مغز متفكر اقتصادي آن دوران بود و همه مي‌دانند به اقتصاد آزاد عقيده داشت. اما در كلام جناب موسوي بعد از گذشت سي سال، هنوز هيچ تغييري ديده نمي‌شود كه نشان دهد او در دنياي امروز به اقتصاد بازار آزاد گرايش دارد و يا حداقل همان خصوصي‌سازي شكسته بسته فعلي را قبول كرده است.
رابعا: نخست‌وزير چپ‌گراي آن روز-مانند بسياري از سياستمداران آن دوران در ايران- به انديشه‌هاي سوسياليستي گرايش داشت و شايد به جامعه بي‌طبقه توحيدي مي‌انديشيد. اين تفكر در دوران جنگ سرد البته محلي از اعراب داشت. گفتماني كه در آن دشمن، امپرياليزم، استعمار جهاني و ... نقش غالب را داشتند، ‌در روزگاري كه "برادر بزرگ‌تر" هنوز زنده بود، بي‌معني نمي‌شد. اما امروز به كار بردن همان ادبيات و گفتمان، فاصله ميرحسين و كاسترو و مورالس و چاوز را تنها به محل زندگي محدود مي‌كند. آيا ما هم مي‌خواهيم در دوران اوباما با ادبيات سال 57 سخن بگوئيم؟
واضح است كه اين سخنان به معناي دفاع از كروبي، قاليباف يا احمدي‌نژاد نيست. تنها واكاوي بخشي از جرياني است كه امروز در كشور به راه افتاده.

ساعت 12:52 | | لینک
سه شنبه 1388/01/04
انتخابات 2

گفتم كه از قاليباف نبايد غافل شد. ‌سردار -درست يا غلط- در ذهن بسياري از جوانان اصلاح‌طلب،‌ همان چيزي است كه مي‌خواهيم. چرايي اين تفكر را بزرگان بايد بررسي كنند، اما برعهده كسي چون من است كه بگويم جوانان، كودتاچي سابق را، ناجي خود مي‌دانند. معلوم است كه كسي چون من به اين تفكر پايبندي ندارد و معتقد است تنها تفاوت شهردار فعلي و پيشين، يك اتوي ناقابل است.
قاليباف گفته بود كه اگر خاتمي بيايد،‌ من نمي‌آيم. البته اين نه از آن جهت بود كه خاتمي را در راه خود مي‌ديد؛ بلكه مي‌دانست با وجود خاتمي و احمدي‌نژاد، زنگ تفريح انتخابات خواهد شد. حالا او خيالش از جانب خاتمي راحت است و به جواناني فكر مي‌كند كه نه اقبالي به قدرت‌طلبي هتاكانه كروبي دارند و نه گرايشي به تفكر بيست سال قبل.
من شانس قاليباف را براي تصاحب آراء خاتمي، ‌بيش از ديگران مي‌دانم.

ساعت 12:24 | | لینک