احتمالا فیلم مارادونا ساخته امیر کاستاریکار را دیدهاید. در جایی از فیلم، مارادونا با لحن حسرتباری درباره بازیکنی حرف میزند که میتوانست سالهای سال ستاره میادین باشد. او منظورش خودش است. اگر به کوکائین معتاد نمیشد. اما به صورت سوم شخص غایب حرف میزند. انگار خودش هم حسرت دیدن بازیهای آن ستاره را دارد. انگار وقتی در زمین معجزه میکرد، خودش هم هیجانزده میشد. البته که حسرت خوردن دیگر فایدهای ندارد.
امروز داشتم در اینترنت میگشتم. به دنبال اخبار و گزارشها. یکی دو سایت معمولی باز نشد. چند جا ف.ی.ل.ت.ر بودند. چندجایی حتی با ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن هم باز نشدند. احساس کردم در این فضای بیکران با این اوضاع اینترنت ایران (چه از نظر کیفیت و چه از نظر مسدود بودن سایتها) چه امکاناتی را روزانه و در لحظه از دست میدهیم.
شاید و تنها شاید سالها بعد حسرت بخوریم. شاید هم همان سالها بعد در همین وضعیت امروز باشیم. کسی چه میداند.
خدمت حضرت خدا (مد ظله العالی)
با سلام و عرض ارادت
با احترام به استحضار میرساند، در این نقطه از دنیا که این بنده کمترین زندگی میکنم*، هوا آنچنان گرم است که من به مرگ خودم راضی شدهام.
از آنجا دنیا و مافیها در ید قدرت آن جناب است؛ در صورت صلاحدید، دستور فرمائید اندکی از شدت گرمای هوا کاسته شود.
با تشکر پیشاپیش از لطف و مساعدت آن جناب
امضا: العبد الاحقر
میثم قاسمی
*نشانی: کهکشان راه شیری، منظومه شمسی، سیاره زمین، قاره آسیا، کشور ایران، استان تهران، شهر تهران
رونوشت: ابر و باد و مه و خورشید و فلک
باز هم یکی دیگر افتاد. حتما میدانید. اینجور خبرها زود پخش میشود.
دوباره یاد سقوط هواپیمای خبرنگارها افتادم. آن روز که یکی زنگ زد و خبر را داد و در عرض چند دقیقه همهجا آشوب شد. بعد که همسر کربلایی احمد آمد و رفت، همه جا ساکت شد. جلوی ساختمان، حجله گذاشتند و صدای قرآن آمد. گریستیم. گریستند و تمام.
حالا یکی دیگر. خانوادههای داغدار و حجلههای چراغانی شده. صوت قرآن و تمام.
این روزها چقدر بهشت زهرا میرویم.
.
.
.
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید، دارم از خستگی میمیرم.
رفته بودم پی کاری در انباری خاک گرفته و موشزدهمان. همینطور که داشتم عرق میریختم، چشمام به کارتن وسائل شخصیام افتاد و یاد دستنوشتهای از سالها پیش افتادم که حالا به کارم میآید. به دنبال دست نوشته بودم که این شعر دوست قدیمیام (اصغر علیکرمی) را یافتم.
شیرین شمایلیست بر اندام بیستون / تمثیل دشنه بر جگر خام بیستون
آئینهی ترنم گلهای خانگی / شعری پر از مغازلهی عاشقانگی
هر شعر از کتاب نگاهش تفال است / گلبرگ بیمثال غزلخانهی گل است
*
چشمان تو حقیقت سبزی شالیاند / شعر شکوهمند حضوری مثالیاند
صیاد چشمهای تو را جرم عاشقیست / وقتی پناه وسوسههای غزالیاند
باد از پی نشانه خود بر تنات وزید / از بس نشان گمشده در این حوالیاند
از بس که چشم شوم به چشم تو خیره شد / چشمان تو اسیر غم خشکسالیاند
*
از لا گذر کنیم که الا نمیشود / یک شرط هم مراد دل ما نمیشود
بس کن کنایه بیش مرنجانام ای غزل / عاشق نمیشوی که بدانی چه میکشم
حالا بحث قوت و ضعف شعر را ندارم. فقط کلی خاطره برایم زنده شد. از دوستان قدیمی و خندهها و سرخوشیها. حالا هرکدام به گوشهای پرت شدهایم و فقط خاطرهها مانده. روزهای خوشی بودند.
وقتی قرار باشد یک جمع مصیبتزده و بالادیده را آرام کنی و تسلی بدهی، بعد از مدتی همه از یاد میبرند خود تو هم داغداری. یک وقت چشم باز میکنی و میبینی همه آرام شدهاند و تو همچنان آتش از درونت شعله میکشد. شدهای آتشنشان گر گرفته. همه را خاموش کردهای و فرستادهای دنبال کار و زندگیشان و کسی نیست آتش تو را بنشاند. به سطلی آب یا مشتی خاک یا حتی لبخندی تلخ. بعد از مدتی هم اساسا موضوع آنقدر قدیمی شده که حرف زدن از آن بیمعنی است یا حداقل ناله کردن از غصه، نق زدن به حساب میآید.
یک جای کار مشکل دارد. از اول هم داشته. یعنی موضوع مال ۱۰ سال و ۱۰۰ سال قبل هم نیست. از همان ۱/۱/۱ مشکلی در کار بوده؛ وگرنه قاعدتا اوضاع ما نباید اینطور میشد که الان هست.
حالا من و تو از یک چیزهایی خوشمان نمیآید. شاید از هم از خیلی چیزها. به هر صورت چارهای نیست. باید تحمل کرد. یک سری چیزها هست که بد روی اعصاب هستند. خب چارهای نیست. نمیشود قضا را تغییر داد. باید تن داد. شاید در دراز مدت راه حلی پیدا شد. البته آن هم شاید. بالاخره همین است دیگر. دنیا همین است. گفتم که، از همان ابتدا یک جای کار مشکل داشته و حالا هم دیگر برای درست کردناش دیر است. براساس قاعده و آنطور که من محاسبه کردهام، این دیوار الان حوالی ثریا است. صاف کردناش ناممکن است. بنشین در سایهاش و حالت را ببر. خیالت هم جمع باشد که این دیوار اهل ریخت نیست. اگر میخواست بریزد، در این میلیاردها سالی که اجداد ما زیر سایهاش نشستهاند، ریخته بود.
آدم صبوری هستم. این خصلت گاهی دیگران را کلافه میکند. حالا در این روزها که جامعه دو قطبی شده و مردم همه چیز را سیاه و سفید میبینند، کارم شده دعوت دیگران به صبر و آرامش. خیلی طبیعی هم هست که دیگران از این همه دعوت به صبر خسته شوند و کلافه و گاهی هم عصبی. اما من کار خودم را میکنم. اگر هم اینجا کمتر مینویسم از همین بابت است.
البته که صبر داشتن به معنی بیعملی نیست. فقط عجله نداشتن است برای رسیدن به نتیجه.

