وقتی نمیتوانی حرف اصلی را بزنی، خفه خون بگیر و ساکت باش. این را بیش از یک ماه است به خودم میگویم. وقتی نمیتوانی آنچه باید را بنویسی؛ کلا ننویس. بهتر از چرندیات هر روزه است.
برای کسی مثل من، رسانه به نفس بودناش اهمیت دارد. نباید تعطیل شود. بالاخره یک روز به کار میآید. اما گاهی اوقات دیگر نمیتوان ادامه داد.
در روزهای گذشته افتان و خیزان، ادامه دادم. سعی کردم سر خم کنم تا طوفان بگذرد. کاری که یک عمر کردهام. سری سر به زیر داشتن، عادت همیشگی است برای من. اما طوفانی نیست که رد شود. دیگر هوا همین است. پس باید چاره دیگر کرد. برای من که بسته پایام و راهی برای گریز ندارم، گزینههای زیادی برای انتخاب نیست.
پس باید ماند و دید و شنید و خواند. باید بود. در این رزوها، زنده بودن خود کاری است. شاید هم خاری است به چشم "نا مردم زوال پرست".
سکوت هم کاری است. تو بگو عدهای سکوت را علامت رضا میدانند. من که میدانم برای چه و از چه زبان در کام دارم.
اما یک روز دوباره حرف خواهم زد. دوباره مینویسم. کسی چه میداند شاید همین فردا. شاید هم هزار سال دیگر.
شاید این غزل فاطمه شمس، حسن ختامی باشد بر این دفتر پریشان.
یکی نبود و یکی بود و ق(غ)صهای غمگین
شـروع شـد غـزلـی پـشت مـیلـههـای اویـن
دو روز قبل ... سه شنبه... درست ساعت پنج
سکانس یک، هوس خودکشی، صدا... دوربین
نشسته بود کسی توی حجم سرد اتاق
شـبـیه بلـبـل کز کـرده در نُتی غمگین
و مـینـواخـت دلـش را درون یـک آواز:
که «اعتراف» دروغیست مضحک و ننگین
دروغ سوختهی "یک نفر خودش را کشت"
و تـکنـوازی کـابـوسهـای آهـنـگـیـن:
سکانس دو/ اکشن! اتفاق میافتد:
اصابت اجسامی که نسبتا سنگین
سقوط آخر باتوم بر تن یـک شـعر
رسیدن روح از انتهای شک به یقین
رسیده نوبت فـتـوای قـاتـلان که مـگر
حلال سر ببرندت به مذهبی چرکین
سـکـانــس سـه، داروی نــظـافــت و حـمــام
تو را به سبک جسد میخورد کسی به زمین
سقوط خسته یک اعتراض در جسمت
تمام کردن بیهای و هوی بعد از این
دهان دوختهات وصل صبح صادق بود
به تــلـخکـامی یـک اعـتـراف زهـرآگیـن
صدای بلبل چوبی ... نخی که پاره شده
تو: خیمهشب بازی روی صحنهای رنگین
سکانس سانسور و دیوار خط خطی با خون
نوشته بود کسی: خـودکـشـی یـعـنـی این!
پینوشت: کامنتها را باز میگذارم. اگر دوستی کاری داشت،در خدمت هستم.

