تبليغاتX
دیگری
چهارشنبه 1385/09/15
و نوبت خود را انتظار مي‌‌كشيم

پارسال یک همچین روزی بود که هواپیمای حامل خبرنگاران و تصویربرداران و عکاسان رسانه‌ها سقوط كرد. حالا و يك سال پس از اين ماجرا، هنوز هيچ‌چيز تغيير نكرده و حتي مسببين اين حادثه معرفي نشده‌اند.
نوشته‌اي كه در پي مي‌آيد، يادداشتي بود كه آن‌روزها نوشتم و در همشهري چاپ شد. فكر مي‌كنم هنوز هم مناسب دارد.

در مردگان خويش نظر مي‌بنديم، با طرح خنده‌اي

و نوبت خود را انتظار مي‌كشيم، بي هيچ خنده‌اي

اما من نمي‌خندم. خنده‌ام نمي‌آيد وقتي دوستانم در آتش مي‌سوزند. وقتي همكارانم را تكه تكه شده از لابه‌لاي آوار ساختمان‌ها و گل و لاي پيدا مي‌كنند. وقتي ...


ادامه
ساعت 11:49 | | لینک
جمعه 1385/02/15
از تو چه پنهان ...

من معذرت می‌خواهم از شما؛ از همه کسانی که گاه این پنجره را می‌گشایند و خزعبلات مرا می‌خوانند.

می‌دانم که به مقدار زیادی سیاه می‌نویسم. ببخشید! راستش حالم بد است. بد بد بد. آنقدر بد که حتی نمی‌توانم گریه کنم. چه سخت است که نتوانی به دیگران بگویی چه مرگت شده!

این یادداشت را پائیز سال گذشته نوشتم و در همشهری چاپ شد. روزنامه‌ای که آن روزها دوستش داشتم و امروز نه! این یادداشت را خیلی دوست دارم و هرچند برای پائیز عزیز نوشتمش، اما سخت به حال و روز این روزهایم می‌خورد. اگر حوصله کردید بخوانیدش.

***

دوست داشتم از دوست داشتني هايم بنويسم؛ از آنچه سرپايم نگه مي دارد؛ آنچه هر روز صبح به عشقش از خواب بيدار مي شوم؛ آنچه هر شب با يادش مي خوابم و اگر خستگي هايم بگذارند، شب خوابش را مي بينم، اما هر چه گشتم نيافتمش. گفتم شايد آنقدر دور است كه نمي بينمش، ولي از كدام جهت بايد بروم تا بيابمش؟ اصلا آن چيست كه دوستش دارم؟

صبح كه از خواب بلند مي شوم، آنقدر خسته ام كه انگار نخوابيده ام. تو هم اين طور شده اي؟ تا به حال خواب ديده اي كه از چيزي مي گريزي و هر چه بيشتر تلاش مي كني كمتر به نتيجه مي رسي و بعد صبح كه از خواب بلند مي شوي، گويي واقعا دويده اي؟ تمام بدنت خسته و كوفته است و توان ايستادن نداري.

پيش ترها راه مي رفتم. سر تا سر روز را. از كجا تا كجا. آنقدر راه مي رفتم كه ديگر ...

راستش را بخواهي يادم نمي آيد بعد از آن همه راه رفتن به كجا مي رسيدم، اما فكر كنم مي رسيدم. آن روزها باران هم بيشتر مي باريد؛ زياد و تند؛ آنقدر زياد كه سر تا پا خيس مي شدم. وقتي زير باران راه بروي و دانه هاي درشتي كه هنوز به زمين نرسيده اند تا چركين بودن آن را يادآور شوند، به صورتت بخورند، آن وقت معلوم نمي شود صورتت از قبل خيس بوده و عابرهايي كه با چترهاي بازشان تند تند راه مي روند تا خيس نشوند، متوجه اشك هايت نمي شوند. ديگر باران هم نمي آيد. بلا مي آيد. دود مي آيد. ديگر راه رفتن هم لذت گذشته را ندارد. زود خسته مي شوي؛ يا بايد كنار خيابان پاركي براي نشستن گير بياوري يا به ماشين هاي آهني كه با سرعت از وسط خيابان ويراژ مي دهند، مقصدت را بگويي. آن روزها دلم براي بقيه بيشتر از اين روزها تنگ مي شد. بعد از آن همه راه رفتن يكدفعه احساس مي كردم چهار - پنج ساعت چقدر زياد است؛ از وقتي دوستم را نديده ام. راستي تو دلت براي من تنگ نشده است؟ آخرين باري كه به يادم بودي كي بود؟ اصلا يادت مي آيد كسي به اسم من را؟ من گاهي به ياد تو مي افتم. وقتي راننده ماشینی بعد از يك بوق ممتد سرش را از پنجره بيرون مي كند و چيزهايي مي گويد كه ديگر به شنيدنشان عادت كرده ام.وقتي...

مي داني دلم چه مي خواهد؟ برايت مي گويم.

دلم لك زده است براي نفس نفس زدن زير باران. وقتي سربالايي وليعصر را تندتند مي روي تا اشك هاي بي امانت را نبينند و آخر سر مي رسي به امامزاده صالح با آن حياط كوچك و درخت بزرگي كه يك روز ديگر نبود و بعد از آن انگار امامزاده ديگر لطف قديم را نداشت. بنشيني گوشه اي و كاپشنت را روي صورتت بكشي و يك دل سير گريه كني؛ آنقدر كه خادم حرم نگرانت شود و بيايد سراغت.

بيا صادق باشيم. حداقل به هم راستش را بگوييم؛ آخرين باري كه از خودت سراغ گرفتي كي بود؟ آخرين باري كه عقده هايت را فرياد زدي بدون آنكه به آدم هاي دوروبرت نگاه كني كي بود؟ دلم مي خواهد فرياد بزنم؛ شايد اين كار را كردم؛ يكي از همين روزها؛ اگر مرگ امانم داد، حتما.

ساعت 16:40 | | لینک
سه شنبه 1385/02/05
آخرين پدر خوانده


گروهي، محله نظام آباد را سيسيل تهران مي‌خوانند. در اين تشبيه به مقدار زيادي مبالغه شده است؛ ولي در هر صورت من متولد و ساكن اين نقطه از پايتخت هستم و از اين بابت اصلا ناراحت نيستم. جزيره سيسيل ايتاليا را هم دوست دارم و در دعواي شمالي‌ها و جنوبي‌هاي ايتاليا طرفدار جنوبي‌هاي خونگرم هستم! (یکی نیست بگويد به تو چه‌ربطی دارد!)
اين‌ها را نوشتم تا بگويم با آنكه تا بحال مطالب كسي غير از خودم را در اين وبلاگ نگذاشته‌ام (چون وبلاگ شخصی‌ام است)، نمي‌توانم از اين گزارش زيباي جواد نصرتي كه روز پنج‌شنبه در همشهري چاپ مي‌شود بگذرم.
گذارش درباره دستگيري پدرخوانده مافياي ايتاليا است.در ادامه حتما بخوانيدش.


ادامه
ساعت 11:45 | | لینک
چهارشنبه 1385/01/23
چند و چون مهاجرت

اين يادداشت روز شنبه در صفحه ۱۳ همشهري چاپ مي‌شود. البته باز هم چون جا نبود، يادداشت مثله شد.

سفر از مكاني به مكان ديگر و اقامت گزيدن در نقطه‌اي كه موطن اصلي نيست، مهاجرت ناميده مي‌شود. مهاجرت مخصوص انسان‌ها نيست و شامل برخي از حيوانات نيز مي‌شود؛ ولي اينجا مقصود از هجرت، انتخاب محلي ديگر براي زيست از سوي انسان‌ها است. مهاجرت انسان‌ها امري نوظهور نيست و شايد به درستي نتوان تاريخ اولين مهاجرت انسان‌ها را فهميد. مثلاً مي‌دانيم آريايي‌ها از شمال درياي خزر به ايران هجرت كرده‌اند. شايد پيش از آن نيز مهاجرت‌هاي ديگري داشته‌اند. مهاجرت از ديرباز تاكنون به سه علت عمده رخ داده است.


ادامه
ساعت 12:39 | | لینک
شنبه 1385/01/19
ما و مانكن‌ها

این یادداشت روز دوشنبه در صفحه ۱۳ روزنامه همشهری چاپ می‌شود. البته بدلیل وجود آگهی مقدار زیادی مثله شد. اینجا متن کامل آن را می‌آورم.

يكي از دوستان تعريف مي‌كرد «يك‌بار با ناراحتي و عصبانيت در خيابان مشغول راه رفتن بودم كه ديدم يك نفر مقابل مغازه‌اي ايستاده است و همين‌طور به من نگاه مي‌كند. عصبانيتم بيشتر شد و جلو رفتم و با روزنامه‌اي كه در دست داشتم به صورت آن مرد كوبيدم و لگدي هم نثار ساق پايش كردم كه ديدم نقش بر زمين شد. تازه متوجه شدم كسي كه با او دعوا مي‌كردم، مانكن بوده است و نه انسان.»

اين اتفاق شايد به صورت ساده‌ترش براي ما نيز رخ داده باشد. بارها و بارها مانكن‌هايي كه مقابل مغازه‌ها ايستاده‌اند را با آدم‌ها اشتباه گرفته‌ايم.

در فرهنگ لغات عميد مقابل كلمه مانكن نوشته شده است «مجسمه‌اي كه به شكل انسان از چوب يا چيز ديگر درست كنند و لباس به آن بپوشانند براي نشان دادن فرم لباس. دختر خوش‌اندام كه در مغازه‌ها و خياطخانه‌ها انواع لباس زنانه بپوشد براي نشان دادن به مشتري.»

احتمالاً مانكن‌ها ابتدا انسان بوده‌اند و بعدتر براي راحتي  كار و صرف كمتر هزينه مجسمه‌ها ساخته شده‌اند. البته امروزه همچنان انسان‌ها نيز در نقش مانكن ظاهر مي‌شوند و انواع محصولات پوشيدني و مصرفي را تبليغ مي‌كنند و اين امر ديگر مختص زنان نيست. حتي در برخي از مغازه‌ها در اروپا  انسان‌ها لباسي را مي‌پوشند و ساعت‌ها بدون حركت در ويترين مغازه مي‌ايستند. در هر صورت اينجا ديگر بحث بر سر انسان يا مجسمه نيست. موضوع تناسب اندام است براي هرچه بهتر نشان دادن يك لباس يا حتي لوازم آرايشي يا تزئيني. هدف فروش محصول است و فرقي نمي‌كند كسي كه آن را به مردم نشان مي‌دهد، نفس مي‌كشد يا نه و اتفاقاً بحث از  همين‌جا آغاز مي‌شود. گروهي، مانكن‌ها را وسيله دنياي سرمايه‌داري مي‌دانند براي هر چه بيشتر مصرفي كردن مردم. دسته‌اي ديگر معتقدند نمايش مانكن‌ها با ارزش‌هاي ديني چندان سازگار نيست. اين دو دسته  هر كدام استدلال‌هاي منطقي خود را دارند در مخالفت با مانكن‌ها. اما اين پديده موافقاني نيز دارد. عده‌اي تناسب اندام و زيبايي مانكن‌ها را مي‌ستايند و سعي مي‌كنند مانند آنها شوند. بارها شنيده‌ايم كه در وصف كسي مي‌گويند «فلاني مانكن است» عرضه كنندگان و استفاده‌كنندگان از اين محصول نيز معتقدند مردم در هر صورت اجناس مورد نياز خود را تهيه  مي‌كنند. پس چه بهتر كه قبل از خريد، ديد كاملي نسبت به جنسي كه مي‌خرند داشته باشند. تقريباً تمامي اين چهار دسته كه ذكرشان آمد را مي‌توان در جامعه امروز ايران يافت و واقعيت اين است كه به راحتي نمي‌توان نظر هيچ كدام را نيز ناديده گرفت. زيستن در دنياي مدرن با انواع و اقسام تضادها همراه است؛ تضادهايي كه مدرنيسم هستند و به نظر مي‌رسد تا زماني كه اين مرحله از زندگي بشر ادامه داشته باشد، آنها هم وجود داشته باشند. به عنوان مثال اگر بخواهيم جانب مخالفان مانكن‌ها را بگيريم، احتمالاً بايد به آن هنگام كه هنوز دنياي صنعتي متولد نشده بود، بازگرديم. اگر هم استدلال‌هاي موافقان را بپذيريم بايد بسياري از ارزش‌هاي اخلاقي- به خصوص در شرق- را كنار بگذاريم.

واقعيت اين است كه متأسفانه تاكنون تمامي تلاش‌ها براي يافتن راه حلي بينابين براي تضادهاي دنياي مدرن بي‌نتيجه مانده است و انسان‌ها همچنان سرگردانند.

***

اين قضيه سوي ديگري نيز دارد كه آن مانكن‌ها هستند. ما روي موجودي به اختلاف رسيده‌ايم كه خود نمي‌تواند نظر دهد. مانكن-  چه انسان باشد و چه مجسمه- برايش فرقي نمي‌كند كه چه لباسي بپوشد. رنگ، جنس، دوخت، قيمت، مدل، نو و كهنه بودن و... هيچ كدام براي او فرقي ندارد؛ هر چه باشد مي‌پوشد و مي‌ايستد. او تنها وسيله است؛ وسيله‌اي كه گاه به اشتباه مورد منازعه قرار مي‌گيرد. او طرف دعوا نيست. چون اختياري ندارد و نمي‌تواند جانب كسي را بگيرد. مشكل اينجاست كه گروهي از آدم‌ها مانكن شده‌اند و يا سعي مي‌كنند مانكن شوند. البته منظور آن دسته‌اي نيست كه لباس مي‌پوشند براي عرضه به مشتري، بلكه كساني است كه به مجسمه‌ها رشك مي‌برند و دوست دارند مانند آنها  شوند. هر چه مانكن‌ها مي‌پوشند، مي‌خرند و هر مدلي كه دارند را به خود مي‌گيرند. رنگارنگ مي‌شوند تا مانند مانكن‌هاي درون ويترين شوند بلكه كسي به آنها توجه كند. اينجاست كه دنياي سرمايه‌داري به هدف خود مي‌رسد و مدام كالاهايش را مي‌فروشد و گروهي نيز ناراحت از اين موضوع، عصبانيت خود را بر سر مانكن‌ها خالي مي‌كنند.

مشكل درك تمايز ميان انسان و مانكن است.

ساعت 14:1 | | لینک
جمعه 1385/01/18
از چشم سياست

این یادداشت روز پنجشنبه درصفحه ۱۸ روزنامه همشهری چاپ شد.

سريال وفا كه در ايام نوروز از تلويزيون پخش شد، علي رغم نام نه چندان جذاب و ايراداتي كه به لحاظ تكنيكي داشت، نكات مهمي را رعايت كرده بود كه توجه به آن از سريال هايي چنين انتظار نمي رود. به طور كلي در ايران مرسوم نيست براي سريال هاي مناسبتي طرح خاصي ارايه شود و حتي سريالي مانند شب دهم كه مخاطبان زيادي را به خود جلب كرد نيز از مشكلات محتوايي زيادي رنج مي برد اما در داستان وفا به خوبي با اين معضلات ابتدايي برخورد شده بود.

داستان، چندان پيچيده نيست، جاسوسان اسرائيلي براي ترور يكي از فرماندهان حزب الله لبنان از رابطه عاشقانه يك جوان يهودي و خواهر آن فرمانده استفاده مي كنند. در اين بين البته اتفاقات جانبي ديگري نيز رخ مي دهد كه بيشتر شاخ و برگ هاي داستان هستند و طرح آن ها مقاصد ديگري دارد. پرداختن به هيچ كدام از اين مسايل هدف اين نوشته نيست، بلكه نحوه تعامل ايرانيان و مردم لبنان در اينجا مدنظر است.

در طول سال هاي جنگ داخلي لبنان و سپس اشغال اين كشور توسط اسرائيل، حداقل دو گروه سياسي- نظامي ارتباطي تنگاتنگ با ايران داشتند. جنبش امل و حزب الله لبنان از آغاز شكل گيري مناسبات نزديكي با سياستمداران ايراني داشته و دارند.

نفوذ معنوي رهبران جمهوري اسلامي در جنوب لبنان و شيعيان اين منطقه نيز غيرقابل انكار است. شايد به همين خاطر باشد كه ايران همواره به دخالت در امور داخلي لبنان محكوم مي شود. سريال وفا دقيقاً با توجه به اين پيوندهاي سياسي- مذهبي و ادعاهايي كه عليه ايران مطرح مي شود، ساخته شده است؛ مي دانيم كه براساس قطعنامه 1559 شوراي امنيت سازمان ملل متحد نيروهاي نظامي و امنيتي خارجي كه در لبنان حاضر بودند موظف به ترك اين كشور شدند. ترور رفيق حريري نخست وزير سابق لبنان در همين رابطه ارزيابي شد. در چنين وضعيتي سازندگان سريال وفا ناگزير از نمايش حضور پليس ايران در لبنان بودند كه ارتباط كاملاً سيستماتيك و اداري بين پليس دو كشور راه حل اين مشكل بود. البته همكاري حزب الله لبنان با گروه سازنده فيلم نيز عاملي است كه بر كيفيت داستان مي افزايد.

شرايط حاكم بر لبنان و مناسبات سياسي نزديك دو كشور فرصت مناسبي را براي فيلم سازان ايراني ايجاد مي كند كه متأسفانه تاكنون از اين امكان استفاده نشده است. تنها توليدات مشترك قابل دفاع ايران و لبنان به فيلم سينمايي بازمانده و سريال وفا محدود مي شود كه اولي نيز به مسايل فلسطين مي پردازد.

وضعيت مناسبات سياسي ايران و اسرائيل در سال هاي پس از انقلاب به گونه اي بوده است كه دوطرف در تخاصم دايمي به سر برده اند؛ تخاصمي كه به نظر نمي رسد هيچ گاه به پايان برسد. در اين شرايط حكومت اسرائيل و دستگاه هاي تبليغاتي آن از هر فرصتي براي تبليغ عليه ايران استفاده مي كنند ولي متأسفانه از اين سو معمولاً اقدامي صورت نمي گيرد، يا اگر محصولي توليد مي شود آن قدر ضعيف است كه توان برقراري ارتباط با مخاطب را ندارد. البته در اين راه يك مشكل نيز وجود دارد و آن تفكيك ميان صهيونيسم و يهوديت است. استفاده از مشاوران آگاه و فيلم سازان مجرب مي تواند به حل مشكلات و مقابله با تبليغات اسرائيلي كمك فراواني كند.

ساعت 17:27 | | لینک
چهارشنبه 1385/01/16
به تماشاي جان رويد

این یادداشت روز شنبه در صفحه ۱۳ روزنامه همشهری چاپ می‌شود.

به خاطر دارم هنگامي كه وزير جهانگردي سنگال- اوايل سال گذشته- به دعوت رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري وقت به تهران آمد، پيش از مصاحبه مطبوعاتي كه در يكي از ساختمان‌هاي مجموعه سعدآباد ترتيب داده بودند با تعجب از مساحت اين باغ پرسيد و عدد 110 هكتار، چشمان او را گرد كرد. سعدآباد با آن باغ‌ها و ساختمان‌هاي ديدني‌اش چندين و چند پادشاه و جان‌نثار به خود ديده‌است. خادمان و مخدومان زيادي آمده‌اند و رفته‌اند كه تاريخ، حداكثر نام چندتايشان را به ياد دارد و مابقي حتي در حد نامي نيز باقي نمانده‌اند. آنها كه نامشان هست نيز چندان نيكنام نيستند و چه در زمان حيات و چه پس از مرگ، نفرين و آه مردم نثارشان شده است. اين ميان، تنها نام هنرمندان سازنده اين باغ‌ها و عمارات و تنديس‌ها باقي مانده است؛ كساني همچون لرزاده و علي‌اكبر صنعتي چهره‌هاي ماندگار اين سرزمين‌اند. نه از آن جهت كه پادشاه ملك بوده‌اند و بر رعيت فرمانده، بلكه چون پادشاه هنر بوده‌اند و آثار چشم نوازشان جان‌ها را تازه مي‌كند.

 اينها را گفتم تا مقدمه‌اي باشد براي داستان جوانكي كه در سايه ديوار سعدآباد هنرمندي مي‌كند؛ هم او كه معلولش مي‌خوانند ولي از همه شاهان و امرايي كه در كاخ سعدآباد زندگي مي‌كردند تواناتر است.

برخلاف آنچه تصور مي‌كنيد، مسئله اصلي براي ما معلوليت است، اما معلوليتي كه مي‌تواند به دو نوع تقسيم شود؛ اولين نوع معلوليت هماني است كه جوان نقاش بدان دچار است و همه با چشم سر آن را مي‌بينيم؛ كسي پايش مي‌لنگد، ديگري نابينا است و آن يكي نمي‌شنود و... . همه اينها معلول هستند. به سادگي و در اولين برخورد، مي‌توان اين را فهميد.

اما نوع دوم معلوليت به اين راحتي‌ها قابل تشخيص نيست و با چشم سر ديده نمي‌شود.

 كسي كه به ديگران توهين مي‌كند، حق آنها را ذايل مي‌كند، انسان‌ها را از دم تيغ مي‌گذارند و آن كس كه استبداد و خودرأيي مي‌كند نيز معلول است؛ منتها از جسم نه كه از جان. جان او عليل است. به قول مولوي «اصل جسم او ز زهر قاتل افتاده‌ست». مشكل اينجاست كه ما معلوليت جسمي را به سادگي مي‌بينيم و واكنش نشان مي‌دهيم، اما معلوليت جان‌ها را نمي‌بينيم. بر پسري كه نقاشي مي‌كند ترحم مي‌كنيم ولي به شاهي كه قاتل است احترام مي‌گذاريم. البته تنها شاه نيست كه چنين با او برخورد مي‌كنيم؛ انسان‌هاي زيادي هستند در اطراف ما كه جانشان عليل است ولي مورد احترام ما هستند. رشوه مي‌گيرند، ربا مي‌خورند، زور مي‌گويند و باز قدر مي‌بينند و بر صدر مي‌نشينند.

اينچنين است كه معيارها جابه‌جا مي‌شوند و آدم‌ها سر جاي خود قرار نمي‌گيرند. هنرمندان بايد با انواع مشكلات روبه‌رو شوند و غارتگران، در رفاه زندگي مي‌كنند. يك كابوي، ادعاي آقايي دنيا مي‌كند و هنرمندان بايد براي تأمين معاش، از اين سو به آن سوي دنيا بروند.

 اين ميان تنها نكته دلگرم‌كننده، آينده است؛ آينده‌اي كه از آن هنرمندان است و از هيچ فرد و گروهي به اندازه آنها تقدير نمي‌كند.

اي بستگان تن به تماشاي جان رويد

كآخر رسول گفت تماشا مبارك است

ساعت 14:21 | | لینک
یکشنبه 1385/01/13
ویژه نامه

ویژه‌نامه عید همشهری محصول کار چند روزه جمعی از اعضای ایرانشهری بود که دیگر وجود خارجی ندارد و فقط اسمی است که ما هنوز سرسختانه آن‌را بر خود می‌نهیم. این ویژه‌نامه قطعا ضعف‌هایی دارد که ما ـ به عنوان دست‌اندرکاران آن ـ بسیاری را می‌دانیم و برخی هم نه! در هر صورت سعی ما بر این بود که با توجه به محدودیت‌های سخت‌افزاری و نرم‌افزاری موجود، کار قابل قبولی ارئه کنیم. امیدوارم این ویژه‌نامه را دیده باشید و نظرات خود را هم بگویید. در این ویژه‌نامه من مسئول بخش خاورمیانه بودم. اگر خواستید مطالب بخش خاورمیانه را اینجا می‌توانید بخوانید.
توضیح:
این دو مطلب هم از من هستند که به روش معمول آنها را در ادامه می‌آورم.


ادامه
ساعت 16:21 | | لینک
سه شنبه 1384/12/23
كدام دانه فرو رفت در زمين كه نرست

این یادداشت قرار بود در صفحه ۱۳ روزنامه همشهری در روز پنج شنبه چاپ شود که بنا به دلایل فنی چاپ آن به تاخیر افتاد.

يكي از معضلاتي كه اين روزها گريبان ما را گرفته است و نمي‌دانيم چطور با آن مقابله كنيم، ناآشنايي شهروندان با حقوق خود و ديگران است. اگر هر سال به مناسبت چهارشنبه‌سوري به مشكل برمي‌خوريم، يا در استاديوم‌هاي ورزشي، يا ايستگاه‌هاي اتوبوس وضعيتي حاكم است كه قابل تحمل نيست، يا هزاران هزار مشكل ديگر، همه و همه ناشي از ناآشنايي مردم با اصول زندگي در شهر است.


ادامه
ساعت 13:55 | | لینک
پنجشنبه 1384/12/18
درستایش دیوانگی

 این یادداشت، یکشنبه در صفه ۹ روزنامه همشهری چاپ می‌شود. زودتر می‌توانید بخوانیدش.

اول: كوچك كه بودم هر كار اشتباهي كه انجام مي‌داديم، نام ديو بر ما مي‌نهادند. از سوي ديگر در دستور زبان فارسي پسوند«انه» به معناي شباهت به كار مي‌رود. پس مي‌توان نتيجه گرفت كه ديوانه كسي است كه كارها را خلاف روال معمول انجام مي‌دهد.

دوم :روزگاري ديوانگان را به جرم ديوانگي مجازات مي‌كردند. غل و زنجير و تازيانه سزاي كسي بود كه ديوانه بود. جدا از اين كار كه معمولاً برعهده حكومت‌ها گذارده مي‌شد، مردم نيز از هيچ كاري نسبت به ديوانگان فروگذار نمي‌كردند. سنگ‌پراني تنها يكي از اين كارها بود.


ادامه
ساعت 17:57 | | لینک