تبليغاتX
دیگری
جمعه 1387/04/28
خبرت خراب‌تر كرد جراحت جدايي

صبح كه چه عرض كنم، نزديك ظهر از خواب بيدار مي‌شوم. بانو خانه است. مرخصي گرفته. من هم كه برخلاف عادت مالوف روزنامه‌نگاران، بيش از يك سال است جمعه‌ها را در خانه مي‌گذرانم. تصميم مي‌گيريم بعدازظهر برويم زيارت اهل قبور. بعد يك تلفن مي‌شود و هنوز قطع نشده، مي‌فهمم يك سنگ به قبرهاي قطعه هنرمندان اضافه شده. جمعه‌ام از همان ابتدا رنگ بعدازظهر به خود مي‌گيرد.
حالا از طربستان ملكوت، شجريان گوش مي‌دهم و نمي‌توانم نه چيزي بخوانم و نه به جايي سربزنم.
اين تابستان كي تمام مي‌شود؟

ساعت 14:22 | | لینک
شنبه 1387/04/22
من زنده‌ام!

روزنامه سرمايه در اقدامي حرفه‌اي، دو خبرنگار خود را به كوهدشت فرستاده تا گزارشي از خانواده‌هاي قربانيان حادثه سعادت‌آباد تهيه كنند. تا اين‌جاي قضيه مشكلي نيست. اما در انتهاي گزارش، نوشته است: "میثم قاسمی؛ نامزد میثم هنوز باور نمی‌کند که شریک زندگی آینده‌اش برای همیشه رفته است. 19 سال داشت و تازه دیپلم گرفته بود."
من زنده‌ام، نوزده ساله نيستم و نامزد هم ندارم!
نمي‌دانستم يكي از قربانيان حادثه در نام و نام خانوادگي با من اشتراك دارد. به هر صورت در تاسف من از اين حادثه چيزي نيافزود. فقط خواستم بگويم من هنوز زنده‌ام و تنها زير آوار گرما در حال له شدن هستم!

ساعت 11:8 | | لینک
سه شنبه 1387/04/18
نام‌گذاري و ياد

بی بی سی نوشته: گروهی از ساکنان شهر سان‌فرانسيسكو در غرب آمريكا، در نظر دارند براي قدرداني از جورج بوش، يكي از مراكز تصفيه فاضلاب شهري را به ياد او نام‌گذاري كنند.
اگر ايراني‌ها بخواهند در سال ۱۳۹۲، هشت سال رياست جمهوري احمدي‌نژاد را پاس بدارند، چه جايي را به نام او خواهند كرد؟
خاتمي وقتي رفت، خياباني به نامش نشد. چرا؟ به دو دليل. اولا ايراني‌ها تا كسي نميرد؛ جايي را به نامش نمي‌كنند. ثانيا، معلوم نيست سياست‌مداران ايراني چه زماني از صحنه خارج مي‌شوند و بعيد نيست بعد از مدتي دوباره برگردند.
البته بي‌عملي و عدم تصميم‌گيري را براي هميشه به نام خاتمي زده‌اند و ديگر هركس چنين باشد؛ همه به ياد رئيس جمهور پيشين مي‌افتند!
من پيشنهاد مي‌كنم، اتوبان همت را به محمد احمدي‌نژاد تغيير نام دهند تا هر وقت واردش مي‌شوي، در آن اتوبان طولاني با ترافيك پايان‌ناپذير، به ياد دوران احمدي‌نژاد بيا‌فتيم. البته هنوز پنج سال براي تصميم‌گيري در اين خصوص زمان داريمف اما بهتر است از همين حالا به فكر باشيم كه دير نشود.

ياد: امروز ۱۸ تير است. لابد خيلي‌ها در اين‌باره مي‌نويسند. براي من، به ياد ماندني‌ترين تصوير از آن روزها، تيتر روزنامه خرداد است: "كوي دانشگاه تهران به خون كشيده شد"

ساعت 12:6 | | لینک
سه شنبه 1387/04/11
نه به اون لب خزينه بوسيدنت...

دیشب در وب‌گردی‌هایم به لینک یکی از رادیوهای فارسی‌زبان رسیدم که مصاحبه‌اي بود با خانمي كه مدتي است به آمريكا رفته و حالا يكي از فعالان حقوق زنان شده و جايزه هم مي‌گيرد! اين‌كه خانم مذكور چه فعاليت مهمي در تهران داشت و حد و اندازه‌هايش در مطبوعات يا جنبش زنان، چقدر بود؛ موضوعي است كه خود داستان ديگري دارد. اما نكته جالب اين بود كه خانم به شدت فعال امروز را بدون روسري در عكس ديدم. راستش اول به چشم‌ها و تشخيصم شك كردم. بعد هم به سايت خبري شك كردم كه شايد عكس اشتباهي كار كرده‌اند، اما بعد مطمئن شدم كه نه خود سركار است. حالا اين موضوع، چرا جالب بود؟ چون اين خانم در تهران كه بود چادر به سر مي‌كرد!
خوب پوشش هركس به خودش مربوط. اين را مي‌دانم. اما هنوز نفهميده‌ام در عرض چند ماه، چطور تفكر يك نفر اين همه تغيير مي‌كند! شايد اين هم راهي است براي... اصلا ولش كن به من چه ربطي دارد!؟

ساعت 16:54 | | لینک
سه شنبه 1387/04/11
پيشنهاد

حالا قرار شده در هر استان مرزی، نمی‌دانم چند قبر حفر کنند تا جنازه دشمنان زیر آفتاب نماند. خوش به‌حال گوركن‌ها! اما اي‌كاش اعلام مي‌شد براي جنازه ايراني‌ها قرار است چند قبر آماده شود! بهشت زهرا كه ديگر جا ندارد. تهران هم كه گورستان ديگري ندارد. همه زمين‌هاي اطراف هم به انبوه‌سازان داده شده. پس اين جنازه‌ها را كجا بايد خاك كرد؟ البته قرار نيست فقط تهراني‌ها كشته شوند. همه با هم.
من كه صدايم به گوش كسي نمي‌رسد، اما شمايي كه اين‌جا را مي‌بيني و با از ما بهتران سر و كار داري، پيغام اين بنده كمترين را به آن‌ها برسان: حالا كه همه چيز ما مفت و مجاني به فلسطين و لبنان مي‌رود، جنازه‌هايمان را هم به آن‌جا ببريد تا حداقل در ساحل زيباي مديترانه به خواب ابدي برويم.
البته پيشنهاد ديگري هم دارم. براي كسي مثل من كه پول ندارد در ساحل زيباي كيش غواصي كند؛ آب‌ها خليج فارس هم جاي بدي نيست. گرچه ممكن است آن موقع نامش خليج فارس نباشد.

ساعت 0:47 | | لینک
شنبه 1387/04/08
بنويسم يا نه

۱- چند روزی هست که یک تحلیل سیاسی در ذهنم بالا و پایین می‌پرد و دوست دارم اين‌جا بنويسمش. اما واقعا نمي‌دانم كار مناسبي است يا نه. يعني نمي‌دانم بدرد اين‌جا مي‌خورد يا نه.
۲- حتما شنيده‌ايد كه كره شمالي راكتور هسته‌اي‌اش را از بين برد. از محور شرارت، تنها ايران مانده است. چه وقت نوبت به ايران مي‌رسد؟ به نظر من چندان دور نيست. (اين‌هم، بخشي از همان تحليلي است كه گفتم.)
۳- روزهاي به شدت گرمي است. هر تابستان فكر مي‌كنم، اين دفعه حتما مي‌ميرم و باز هم زنده مي‌مانم. مثل اين‌كه پوست‌كلفت‌تر از اين حرف‌ها هستم! اما باور كنيد اين‌بار از شدت گرما خواهم مرد!!
۴- آدم وقتي زياد تحمل كند و به روي خودش نياورد، بالاخره يك‌جايي از كوره در مي‌رود و كار مي‌كند كه نبايد. در بيشتر موارد هم دق و دلي سر كسي خالي مي‌شود كه گناهي ندارد. بي‌چاره مرد پرادو سوار كه نزديك بود قرباني اين وضعيت من شود!
۵- با توجه به اين‌كه اين چهارمين بار است كه پست اخير را مي‌نويسم! بيشتر از اين به ذهنم نمي‌رسد.

ساعت 17:42 | | لینک
یکشنبه 1387/04/02
سه گانه

اول این‌که: ديشب واقعا دلم به‌حال احمدي‌نژاد سوخت! بي‌چاره اسير بازي‌اي شد كه ديگران راه انداخته بودند و حالا در ميانه ميدان، تنها مانده است! ديروز محمدباقر قاليباف به خبرگزاري ايسنا رفت. البته نه به دعوت سرويس اجتماعي اين روزنامه يا حتي مديرعامل آن. او از سوي جهاد دانشگاهي دعوت شده بود. اين يعني جايي كه احمدي‌نژاد اين همه بر رويش حساس است، با او هماهنگ نيست.
شب هم كه عبدالعلي‌زاده ـ وزير مسكن خاتمي ـ به برنامه شب شيشه‌اي دعوت شده بود و هرچه دلش خواست، گفت. تمام آن‌چيزي كه اصلاح‌طلبان در طول اين سال‌ها نتوانسته بودند به گوش مردم برسانند را او در يك برنامه گفت. آن‌هم با تمركز بر موضوع حساسي به نام "مسكن".
دوم اين‌كه: اگر امشب ايتاليا به اسپانيا ببازد، با توجه به حذف شدن پرتغال و كرواسي و هلند، بايد آلمان را قهرمان دانست. بدترين جام در فوتبال، جامي است كه آلمان در آن قهرمان شود. يك مشت آدم‌آهني سيخ كه انگار اگر خم شوند، مي‌شكنند.
سوم اين‌كه: آدم بايد چقدر بد شانس باشد؟ درست در همان روز كه من يك پست را به محمدرضا تقديم كردم، روزنامه‌شان توقيف شد! مي‌خواستم از اين به بعد، هر پست را به يكي از دوستانم تقديم كنم، اما مي‌ترسم همگي بيكار شوند!

ساعت 11:55 | | لینک
شنبه 1387/04/01
تاكسي‌ها و ترانه‌ها

لكنته و لگن و گاري و اصطلاحاتي از اين دست، براي توصيف ماشيني كه من سوارش شدم، كلمات چندان مناسبي نيستند. در را كه بستم متوجه اشتباهم شدم. به خودم گفتم: "خاك توسرت! باز سوار اين ماشينا شدي!؟" اما ديگر دير شده بود. از همه‌جاي ماشين صدا مي‌آمد و در اثناي همين همنوايي شبانه اركستر آهن‌ها، صدايي از اعماق ماشين به گوش مي‌رسيد كه كسي مي‌خواند: "اين تلفن خراب نيست، تو معرفت نداري".

دلم براي پسركي كه چس‌ناله‌هايش را مي‌شنديم، سوخت. حتما دلبركي نه چندان غمگين، حالش را گرفته و به تلفن‌هايش جواب نمي‌دهد و او بايد شب جمعه را با چهارتا سبيل مثل خودش بگذراند و پولي كه قرار بود خرج شام مشترك با دلبرك شود را صرف عرق سگي ساقي دودره‌باز مجيديه كند يا بريزد در جيب داروخانه‌داري كه الكل گندم 70 درصد مي‌فروشد. بعد هم همه غم‌هاي دنيا با صداي فاجعه‌باري كه مي‌خواند "مستي‌ام درد منو دوا ديگه نمي‌كنه ..." در دلش مي‌نشيند و آخر سر هم كل پولش را تگري مي‌زند در چاه مستراح!

بعد فكر كردم آقايي كه دارد مي‌خواند، احتمالا در لوس‌آنجلس يا جايي در همان حوالي، به مقدار كافي دلبرك غمگين و شاد، در مليت‌ها و مدل‌ها و اندازه‌هاي مختلف در دسترس دارد و نيازي به دل‌سوزي براي او نيست.

بهتر دیدم دلم به حال خودم بسوزد که داشتم در آن ماشین لعنتی مورد تجاوز فنرهای صندلی و آهن‌های در قرار مي‌گرفتم كه با هر دست‌انداز و پيچي در تمام تنم فرو مي‌رفتند. به مقصد نرسيده بودم. كرايه را حساب كردم و زدم بيرون.

خدا آخر و عاقبت ما را با اين تاكسي‌ها و ترانه‌ها به خير كند.

-------------------------------

پي‌نوشت: كل اين پست تقديم مي‌شود به .............. محمدرضا شاهرخي‌نژاد

ساعت 12:37 | | لینک
شنبه 1387/03/25
از دست خويشتن فرياد

۱ـ کلی درباره تاکسی‌های افتضاح پايتخت نوشته بودم كه برق اتصالي كرد و همش پريد): الآن هم حوصله دوباره نوشتن ندارم!
۲ـ عجب تيمي است اين هلند. من كه يك ايتاليايي دو آتشه هستم، واقعا از بازي‌هاي هلند لذت بردم. اين تيم اگر بدشانسي نياورد، قهرمان اروپا خواهد بود.
۳ـ امروز رفتم يك ساعت در بانك معطل شدم تا يك كارت خريد اينترنتي بخرم تا بتوانم يك سيم‌كارت همراه اول براي مادرم ثبت نام كنم. خوب اگر قرار بود يك ساعت علاف شويم و به بانك برويم، چه لزومي بود كه اينترنتي ثبت نام كنيم؟ وضعيت بانكداري و تجارت الكترونيكي در ايران از آنتن‌دهي ايرانسل هم بدتر است!
۴ـ پنج‌شنبه تولد يكي از دوستان بود كه برايش، حافظ و سعدي "عباس كيارستمي" را خريدم. گرچه من دوست دارم يك غزل كامل بخوانم و از تك تك كلماتش لذت ببرم، اما اين كتاب‌ها هم بد نيستند. به‌خصوص اگر حوصله خواندن كامل اشعار وجود نداشته باشد.
۵ـ يك كار دلي شروع كرده‌ام كه دوستش دارم. يكي ديگر هم قرار است به زودي شروع شود. اين‌ها باعث مي‌شوند احساس كنم هنوز روزنامه‌نگارم. (كار دلي يعني كاري كه نه اجباري به نوشتن هست و نه وقتي مي‌نويسي، پولي عايدت مي‌شود. فقط به‌خاطر علاقه‌ات مي‌نويسي)

ساعت 16:51 | | لینک
سه شنبه 1387/03/21
بعد از تعطيلات

۱- رفته بودم تعطیلات و بعد هم که برگشتم، سرماخوردگي عارض شد كه البته الان در حال رفع شدن است.
۲- آقايان و خانم‌ها، به خدا اين كشور جاهايي غير از سواحل كثيف و بد بو و شلوغ درياي خزر هم دارد. باور كنيد ما پنج روز تمام در دو استان گلستان و سمنان گشتيم و باز هم وقت كم آورديم.
۳- اين‌جا وبلاگي است كه بيانيه‌اي در اعتراض به موج جديد فيلترينگ قرار داده و مي‌توانيد شما هم امضايش كنيد. مي‌دانم، تاثيري در روند تصميم‌گيري آقايان ندارد، اما از سكوت بهتر است.
۴- درست است كه ايتاليا شب اسف‌باري داشت و خيلي بد به هلند باخت. باز هم درست است كه احتمال صعود اين تيم از گروهش با اين بازي بسيار كم است. اما ايتاليا هنوز قهرمان جهان است. حداقل تا دو سال ديگر هم اين قهرماني اعتبار دارد.
۵- اين هلند اگر بد شانسي نياورد، يك پاي فينال است.

ساعت 11:5 | | لینک
چهارشنبه 1387/03/08
ادامه

عكس: پرس تي وي

در ادامه پست قبلی، اين عكس را ببينيد!
خانم شما از ولايت فقيه و حكومت آن چه مي‌دانيد؟

ساعت 11:30 | | لینک
دوشنبه 1387/03/06
معرفی

مي‌خواستم مطلب ديگري بنويسم، اما انتشار مجله‌اي كه عكسش را اين‌جا مي‌بينيد، باعث شد قصدم عوض شود.

اين مجله را گروهي از دانشجويان دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه علامه منتشر مي‌كنند. حاصل زحمتشان گرچه اجازه عرضه روي دكه ندارد، اما واقعا و بدون اغراق، بالاتر از سطح يك نشريه دانشجويي است. اين شايد به‌خاطر روزنامه‌نگار بودن چند تن از دست‌اندكارانش، از جمله اين و اين دو دوست محترم باشد.

همه اين حرف‌ها را كسي مي‌زند كه هم نشريه دانشجويي درآورده و هم روزنامه‌نگار است.

خلاصه اين‌كه اگر طالب موضوعاتي از جنس آن‌چه در اين مجله آمده، هستيد؛ حتما تهيه‌اش كنيد. 

ساعت 15:57 | | لینک
یکشنبه 1387/03/05
سياسي بازي!!!

۱- مجلس هفتم امروز تمام شد و مجلس هشتم سه شنبه آغاز مي‌شود. اگر حافظ بود، شايد مي‌گفت:
صد حيف كه اين آمد و صد شكر كه آن رفت
۲- حواس‌تان به دعواي مظاهري و احمدي‌نژاد هست؟ به نظرم اصلا زرگري نيست. به توجه به رابطه مظاهري و رهبر، به نظرتان رهبر هم در جريان اين مشاجره علني هست؟
۳- سخنگوي شوراي نگهبان گفته: "اعضاي شوراي نگهبان هيچ‌وقت بازنشسته نمي‌شوند". برداشت من اين است كه آقايان، عزرائيل را هم رد صلاحيت كرده‌اند تا پايش به مراكز قدرت باز نشود!
۴- آقاي الهام فرموده‌اند: "در دوران هاشمي تنها يك رسانه منتقد وجود داشت." انصافا اين را راست گفته. حيف كه ما آدم‌ها، خيلي فراموش‌كاريم.
۵- حداد عادل در پايان كار مجلس گفت: "مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر/ ما همچنان در اول صف تو مانده‌ايم". آقاي حداد! شما سي سال است در اول صف هستيد. ما هم هميشه آخر صف.
۶- اين‌ها را نگفتم كسي بخندد! نظرم بود.
۷- نوشتم مياد. خيلي!!

ساعت 14:34 | | لینک
شنبه 1387/03/04
شش حرف

۱- خدا هیچ بنده‌ای را گرفتار این بانک‌هاي دولتي نكند!
۲- تف به قبر پدر اين اينترنت كه ماهي ۳۰ هزار تومان پولش را مي‌دهيم و باز هم فرقي با قبل نمي‌كند!
۳- آقايان و خانم‌هايي كه در خبرگذاري‌ها و روزنامه‌ها كار مي‌كنيد! هك كردن يك سايت اصلا كار خوبي نيست. كاملا هم غيرقانوني است. پس اين همه با هيجان و افتخار تيتر نزنيد كه فلان سايت خارجي به حمايت از ايران يا خليج‌فارس يا هر چيز ديگري توسط يك ايراني هك شد!
۴- اين browser اپل چند روزي است كه بسيار ما را هيجان‌زده كرده. گذاشتم امتحانش را پس بدهد، بعدا معرفي كنم. دانلودش هم رايگان است.
۵- هوا مثل سگ گرم شده!
۶- اين هم صفحه flickr بنده است. اگر خواستيد سري بزنيد. هرچند مثل بقيه سايت‌ها فيلتر است!

ساعت 15:30 | | لینک
پنجشنبه 1387/03/02
از همه‌جا

۱- خدا را شکر که بالاخره گروه‌های لبنانی به توافق رسیدند و تحصن طرفداران حزب الله در میدان صلح بیروت تمام شد. راستی کسی پرسید در این ۵۳۸ روز تحصن، خرج زندگی مردم از کجا تامین می‌شد؟ یعنی حزب الله این‌قدر منابع مالی دارد که از پس خرج و مخارج همه این آدم‌ها برمی‌آید؟ یا پولی از جایی دریافت می‌کند؟
البته اگر از نظر این استاد گرامی، این‌گونه سئوال‌ها اوریانا فالاچی بازی نباشد!
۲- به سلامتی و میمنت دوران بدترین مجلس شورای اسلامی تمام شد. البته نه این‌که بعدی خیلی بهتر باشد، اما گمان نمی‌کنم به بدی دور هفتم باشد!
جالب این‌که حضرات فراکسیون اقلیت تازه در آخرین جلسه به فکر انتقاد افتادند!
۳- امروز دوم خرداد است. درباره این روز زیاد نوشته‌اند و نظرهای متفاوتی داده‌اند. به‌خصوص پس از آن‌که نتیجه تلاش مردم، بعد از هشت سال هیچ و پوچ بود! اما فارغ از نتیجه‌ای که حاصل شد، به نظر من دوم و سوم خرداد نشان دهنده این بودند که مردم اگر بخواهند، می‌توانند کارهایی بکنند، پشی‌بینی ناپذیر.
۴- همه چیز به هم ریخته! در این صفحه نمی‌توان نظری درج کرد. (باور کنید مشکل از بلاگفا است). در خانه هم به دلیل نامعلومی، نمی‌توانم درایوهای کامپیوتر را باز کنم! دوستی گفت مشکل از ویندوز است. ویندوز عوض کردم باز هم درست نشد ):
کسی هست که بتواند راهنمایی کند؟

ساعت 16:26 | | لینک
چهارشنبه 1387/03/01
باز هم تبرئه

کمیسیون اصل نود مجلس در گزارشی، فرهاد نظري ـ فرمانده پليس تهران در زمان حادثه كوي دانشگاه ـ را از همه اتهامات تبرئه كرده است. او پيش‌تر از سوي دادگاه نيز تبرئه شده بود.
با وجود اين احكام، چرا افكار عمومي، فرهاد نظري را همچنان مقصر آن حادثه مي‌داند؟
آيا افكار عمومي اشتباه مي‌كند؟ يا هنوز تحت تاثير رسانه‌هاي اصلاح‌طلب قرار دارد؟ آيا واقعا حق با افكار عمومي است و همه احكام اشتباه هستند؟ چه مي‌شود كه وجدان عمومي جامعه برداشتش از موضوعي، كاملا متفاوت با قانون است؟
سئوال‌هايي از اين دست خود مي‌تواند موضوع يك تحقيق اساسي باشد.

ساعت 15:0 | | لینک
دوشنبه 1387/02/30
تا اطلاع ثانوي؛ اينترنت تعطيل است

اکثر سایت‌ها و وبلاگ‌هايي كه در طول روز مي‌خوانم و استفاده مي‌كنم، فيلتر شده‌اند. برخي قبلا فيلتر بودند و برخي هم جديدا به جمع سايت‌هاي مسدود افزوده شده‌اند.
در همين حال، فيلترشكني كه استفاده مي‌كردم هم كم كم دارد از حيض انتفاع خارج مي‌‌شود و بيش‌تر سايت‌ها را نمي‌تواند باز كند. سرعت اينترنت هم اين‌قدر كم شده كه حتي اگر فيلترشكن بخواهد هم، نمي‌تواند كاري انجام دهد. وبلاگ خودم هم كمي تا قسمتي فيلتر است و كاملا حوصله‌ام را سر مي‌برد.
اينترنت خانه (همان اينترنت مزخرفي كه به نام پر سرعت به خوردمان مي‌دهند) ديشب قطع بود و گويا در برخي ديگر از نقاط تهران هم قطع بوده.
اينترنت محل كار هم كه مثل دروازه‌بانان دوضرب شده! يعني دفعه اول هيچ سايتي (حتي گوگل) را باز نمي‌كند و بايد حتما ريفرش كرد تا چيزي را باز كند.
در چنين شرايطي است كه وزير محترم ارتباطات مي‌گويد همين سرعت براي استفاده كافي است.
همه اين‌ها يعني اينترنت تا پايان دوره احمدي‌نژاد (تابستان سال ۱۳۹۲) تعطيل است و بايد راه ديگري براي ارتباط پيدا كرد. راهي سراغ داريد؟

ساعت 17:33 | | لینک
چهارشنبه 1387/02/25
عدم تعادل

این محافظه‌کاران ايراني اصلا تعادل ندارد.
جناب شهردار پيشين و رئيس‌جمهور فعلي، برنامه‌هايش را آخر شب مي‌گذارد و حضرت شهردار فعلي و رئيس‌جمهور آينده، پيش از طلوع آفتاب! خبرنگاران شهرداري مي‌دانند كه برنامه‌هاي آقاي قاليباف، ساعت ۵ و ۶ صبح است و خبرنگاراني كه ديشب در مراسم بزرگداشت روز جهاني جامعه اطلاعاتي بودند، مي‌‌توانند شهادت دهند كه آقاي احمدي‌نژاد تازه ساعت ۲۲:۳۰ شروع به سخنراني كرد!
در همين زمينه مي‌توان به افتتاح نمايشگاه كتاب در ساعت ۹ شب نيز اشاره كرد.

****
اصلاحيه پست قبلي: گويا شركت ايراني كه قرار است با مگافون همكاري كند، آستان قدس رضوي نبوده و يك شركت تازه تاسيس از همكاران رئيس‌جمهور است.

ساعت 15:32 | | لینک
سه شنبه 1387/02/24
اپراتور سوم تلفن همراه ايران مشخص شد

درست هفته گذشته بود که خبر افتتاح دفتر مگافون در تهران منتشر شد و بعد دعوت‌نامه شرکت در مراسم افتتاح اين دفتر، به دست خبرنگاران رسید. از همان موقع بود که همگان احساس کردند طرف خارجی اپراتور سوم تلفن همراه ایران انتخاب شده؛ اما در عین حال هیچ‌کس گمان نمی‌کرد دولت ایران آن‌چنان درخصوص این موضوع ذوق‌زده شده باشد که حاضر باشد همه پرنسیب‌های موجود را نادیده گرفته و در مراسم افتتاح دفتر مگافون در تهران نماینده‌ای داشته باشد. اما این تصور به زودی باطل شد. در مراسم شب گذشته، ابتدا كمال محامدپور ـ معاون امور بين‌الملل وزارت ارتباطات ـ شروع به سخنراني كرد و سپس غلام‌رضا حيدري كردزنگنه ـ مديرعامل سازمان خصوصي‌سازي ـ در حالي كه طبق برنامه قرار نبود سخني بگويد، به جمع سخنرانان پيوست.
شايد همين عدم برنامه‌ريزي بود كه باعث شد كردزنگنه به‌جاي خوش‌آمد گويي به مگافون، حضورش را تبريك بگويد و چند لحظه بعد نيز در اشتباهي فاحش، براي اين اپراتور روسي در همكاري با شريك ايراني آرزوي موفقيت كند!
همه اين‌‌ها در حالي است كه طبق قانون، براي انتخاب اپراتور سوم تلفن همراه، بايد مزايده برگزار شود!
اين موضوع در همان جلسه از سوي خبرنگاران حاظر، مورد تذكر قرار گرفت كه ابتدا با جواب‌هاي ناقص كردزنگنه روبرو شد؛ و وقتي جلسه به پايان رسيد، جناب رئيس، فريادهاي خود را نثار خبرنگاران كرد.
او كار خبرنگاران را در جهت اهداف آمريكا دانست و وقتي باز هم از او سئوال شد طرف ايراني كيست؟ گفت: "به تو چه كه در زندگي خصوصي افراد دخالت مي‌كني؟" كردزنگنه كه انتظار چنين پيگيري را از سوي خبرنگاران نداشت، بارها كار آن‌ها را خيانت به كشور توصيف كرد و در نهايت با عصبانيت سالن را ترك كرد.
اخبار رسيده حكايت از آن دارد كه طرف ايراني اپراتور سوم تلفن همراه، "آستان قدس رضوي" است.
بدين ترتيب گويا هرچه از اين به بعد اتفاق مي‌افتد، نمايشي است براي پوشاندن لباس قانون بر اين انتخاب‌ها!

مرتبط: تبريك زودهنگام مقامات دولتي به اپراتور روسي مگافون

ساعت 14:51 | | لینک
دوشنبه 1387/02/23
نتيجه دعوا

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سرآید

فکر کنم اين‌طوري، دعواي مذكور هم تمام شود. واقعيتش اين است كه از خودم شكست خوردم. اين پسره با اين‌كه زياد حرف مي‌زند؛ اما گاهي درست مي‌گويد. البته فقط گاهي!
خلاصه اين‌كه جنگ مغلوبه شد و كم كم به سمت آشتي پيش مي‌رويم. هرچند هنوز اوضاع به حالت عادي بازنگشته!

ساعت 16:8 | | لینک
شنبه 1387/02/21
با خودم دعوا كردم!!

امروز حسابی دعوای‌مان شد! زديم به تيپ و تاپ هم و كم مانده بود كار به كتك كاري برسد كه از حضور ديگران شرم كردم. ولي دو سه بار نزديك بود يك مشت درست و حسابي حواله فك اين پسره مزخرف كنم! حالا هم هنوز آشتي نكرده‌ايم. فكر هم نمي‌كنم به اين زودي‌ها دوباره روابط حسنه شود. همين الآن هم كه به يادش مي‌افتم عصباني مي‌شوم. باور كنيد يكي از همين روزها يك كتك مفصل نوش جان خواهد كرد تا ديگر اين‌طوري به پر و پاي من نپيچد.

****
پي‌نوشت: در توضيح پست قبلي بايد بگويم، مجله الشراع لبنان اولين جايي بود كه ماجراي ايران ـ كنترا را فاش كرد. بيش‌ترش را خودتان پيگيري كنيد.

ساعت 22:15 | | لینک
سه شنبه 1387/02/17
گهي در شعله مي‌غلتم

شك نكردم. تا گفت دو جلدي با تخفيف مي‌شود ۱۲ هزار تومان، گفتم بده! اصلا "بيدل دهلوي" كسي نيست كه درباره‌اش شك و ترديد داشته باشي. حالا هم حسابي مستم از آن‌چه حضرتش فرموده.
راستي اگر كسي ديوان اشعار "امير خسرو دهلوي" را پيدا كرد، من به هر قيمتي مي‌خواهم. نو يا كهنه‌اش هم فرقي نمي‌كند. فقط تصحيح خوبي داشته باشد.

ساعت 11:32 | | لینک
دوشنبه 1387/02/16
خسته شدم!!

آقاي محترم! خانم عزيز! من چپ نيستم و هيچ وقت هم نبوده‌ام. بيشترين مشكلم هم با همين چپ‌ها و چپ‌روي‌ها است. لطفا بي‌خيال ما شويد.
ضمنا اگر خيالتان راحت مي‌شود، بگويم كه من به ليبرال دموكراسي معتقدم. پس لطفا اين همه ايميل نفرستيد!

ساعت 13:44 | | لینک
شنبه 1387/02/14
رقصم گرفته بود!!

خدا رحمت كند كيومرث صابري فومني و مجله "گل‌آقا"يش را. يادم مي‌آيد در همان سال‌ها كه نفت كوپني بود و براي داشتن قطره‌اي از آن بايد ساعت‌ها در صف مي‌ماندي؛ شعري چاپ كرده بود در مجله‌اش ـ نام نويسنده را به‌خاطر ندارم ـ به اين مضمون كه يك بنده خدايي بعد از سه روز در صف ايستادن، موفق مي‌شود نفت بگيرد! و در ادامه مي‌گويد:
مرا قر در كمر باشد، فراوان
ليك، اما اصلا من نمي‌دانم
كجا بايد بريزم اين قر پيچيده خود را
به من گفتند آن ياران ديرينم
همين‌جا در همين‌جا
روبروي شعبه نفتي...
و الي آخر
حالا اين شده است حكايت بنده و دانشگاه آزاد اسلامي كه بالاخره بعد از شش ماه دوندگي و ثبت بيش از ۵۰ امضا بر برگه‌هاي مختلف، توانستم يك نامه كوچك دريافت كنم!
اگر ده سال پيش كه داشتم براي ورود به اين دانشگاه، برگه پر مي‌كردم، مي‌دانستم قرار است چنين بلايي سرم بيايد؛ امكان نداشتم اين اشتباه را انجام دهم. اما چه كنم كه آدمي‌زاد عقلش دير مي‌رسد!

ساعت 15:45 | | لینک
سه شنبه 1387/02/10
دل‌تنگي

این‌جا یک نفر هست که من را یاد کسی می‌اندازد. با آن‌كه احتمالا كمترين تشابه ظاهري را با هم دارند، اما نمي‌دانم چرا با ديدنش، ياد آن دوست قديمي مي‌افتم و بي‌خود دلم تنگ مي‌شود.
اين روزها بيش‌تر از هميشه دلم تنگ مي‌شود. دارم پير مي‌شوم!؟

ساعت 16:6 | | لینک
جمعه 1387/02/06
شراب تلخ مي‌خوانم!!

یک جایی در همین وبلاگ نوشتم که اهل نوشیدن مشروبات الکلی نیستم ـ حالا هم حوصله ندارم پیدایش کنم و لینک بدهم! ـ اما اين هم واقعيتي است كه هر آدمي احتمالا نياز به مستي و از خودبي‌خود شدن دارد! آن‌هم در اين دوراني كه واقعا دنيا پر از شر و شور است و حتما بدون شراب تلخ نمي‌توان دمي از مشكلات آن آسود.
شراب من كه با آن حسابي مست مي‌كنم و بي‌خود مي‌شوم؛ خواندن است. وقتي كتاب، مقاله، يادداشت، گزارش و به‌طور كلي نوشته خوبي مي‌خوانم، آ‌ن‌قدر لذت مي‌برم كه از دنيا فارغ مي‌شوم. حساب زمان از دست در مي‌رود و نمي‌فهمم چه مدت وقت صرف شده است. البته با اين حساب، اين روزها من دائم الخمر شده‌ام و لابد بايد براي درمان خود چاره‌اي بيانديشم!
اين همه را گفتم كه بگويم خاطرات "شهرنوش پارسي‌پور" كه در زمانه منتشر مي‌شود را از دست ندهيد. البته حتما تا به‌حال آن‌ها را ديده‌ايد كه به صورت سريالي در زمانه درج مي‌شوند. من هم ديده بودم، اما به عمد گذاشتم تعدادشان زياد شود تا از خواندن‌شان لذت بيشتري ببرم. در حقيقت حالا مانند يك كتاب شده‌اند. لذت‌بخش است خواندن‌شان.

ساعت 16:49 | | لینک
چهارشنبه 1387/02/04
فرمايشات بي‌خودي

بعد از ظهر یک روز پرکار بهاری، وقتی هیچ چیز برای نوشتن نداری، اولين سئوالي كه در كرختي پس از انجام كار و پيش از رفتن به خانه در ذهنت ايجاد مي‌شود، اين است كه درباره چه بنويسم؟ يا چرا هيچ موضوعي براي نوشتن ندارم؟
يافتن جواب اين سئوال احتمالا مقدر، نياز به آشنايي با كاري دارد كه من و امثال من انجام مي‌دهيم. منظورم همين نوشتن خبر و گزارش و مقاله و يادداشت است. البته طبيعي است كه نمي‌خواهم پز بدهم! فقط منظورم اين است كه اين حالت به نوع كار هم، بستگي دارد.
وقتي شما در فاصله ساعت ۱۱ صبح تا ۴ بعد از ظهر، ۷ مطلب براي ۳ صفحه مختلف، بنويسيد كه در مجموع حدود ۴ هزار كلمه مي‌شود؛ خب طبيعي است كه اگر سوژه‌اي براي نوشتن داشته باشيد، ديگر مغزتان نتواند واژه‌ها را پردازش كند!
نمي‌دانم مغز انسان در روز، چند كلمه مي‌تواند پردازش كند، اما مطمئنم كه تعداد محدودي است. پس حالتي كه من به آن دچار شده‌ام، چندان هم غير طبيعي نيست.
احتمالا شما سئوال مي‌كنيد كه با اين توضيحات، روده‌درازي‌هاي اخير به چه دليل است؟ يا همين خطوط، نظريه بالا را باطل نمي‌كنند؟
مسئله چيز ديگري است. من، وقتي انبوه كارهايم تمام مي‌شود؛ دچار نوعي افسردگي مي‌شوم كه با لم دادن روي صندلي محل كار و حرف بي‌خود زدن يا بي‌ربط نوشتن تا حدودي چاره مي‌شود!
با تاسف و تاثر شديد و پوزش فراوان، هم‌اكنون در همين حالت هستم!!

ساعت 17:51 | | لینک
شنبه 1387/01/31
شاهدان گر دلبري زين‌سان كنند...

به لطف وب‌گردی‌های بی‌حساب و کتابم، ديروز، كتاب "شاهدبازي در ادبيات فارسي" اثر سيروس شميسا را به‌صورت پي دي اف پيدا كردم. البته مي‌دانم كه نخريدن كتاب، ضرر زيادي به نويسنده و ناشر وارد مي‌كند و ترجيح مي‌دهم محصولات فرهنگي را به‌صورت قانوني تهيه كنم؛ اما احتمالا مي‌دانيد كه اين كتاب از بازار جمع‌آوري شده و ناياب است. پس چاره‌اي نيست جز روي آوردن به همين روش‌ها.
خلاصه اين‌كه سير آفاق و انفس مي‌كنيم در احوالات گذشتگان و آن هم چه احوالاتي!
-----
پي‌نوشت: اگر از فيلترشكن استفاده مي‌كنيد؛ مي‌توانيد معرفي كوتاهي از كتاب را اين‌جا ببينيد.

ساعت 16:36 | | لینک
سه شنبه 1387/01/27
هر دم از اين باغ...

مديرعامل یکی از خبرگزاری‌های داخلی قصد دارد برای کلیه پرسنل زن خود، لباس فرم متحدالشكل بدوزد!
اين مديرعامل تصميم گرفته براي همه پرسنل خانم حاضر در خبرگزاري، روپوشي سرمه‌اي رنگ ـ مانند روپوش مدرسه ـ تهيه كند و به همين منظور، خياطي را براي اندازه‌گيري سايز خانم‌ها و دوختن روپوش، به خبرگزاري آورده است.
مرحله اول اين طرح، چند روز پيش، شامل حال خانم‌هاي تايپيست شده و خبرنگاران در مرحله بعدي قرار دارند.
از اين پس، خانم‌هاي شاغل در اين خبرگزاري، بايد بعد از ورود به ساختمان، به رختكن رفته و مانتوي خود را با روپوش عوض كنند و تا زمان حضور در محل كار، از لباس فرم استفاده كنند.

ساعت 15:36 | | لینک
شنبه 1387/01/24
ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

به مقدار زیادی عصبانی هستم. آن‌قدر كه از سه ساعت پيش تا حالا عصبانيتم برطرف نشده است. شش ماه است دنبال انجام يك كار ساده هستم و بعد از گرفتن حداقل ۴۰ امضا ـ نامردم اگر دروغ بگويم با اغراق كنم ـ هنوز در همان نطقه‌اي هستم كه شش ماه پيش بودم. امروز هم يكي از ده‌ها مسئول مربوطه، گفت برو و ۱۰ روز ديگر بيا. به همين سادگي. واقعا گُه بگيرند اين مملكت را كه براي يك كار ساده بايد شش ماه بدوي و ...مالي كني و آخر سر هم هيچ!
امروز بعد از آن‌كه فهميدم حداقل تا شش ماه ديگر هم كارم انجام نخواهد شد، ابتدا به اين فكر افتادم كه ديگر دنبالش نروم. اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اين راه فايده‌اي ندارد. گيرم اين كار را رها كردم. كارهاي ديگر را بايد چه كنم؟ آيا بايد همه‌چيز را رها كرد؟ در اين مرز بد گهر، همه‌جا مثل هم است. پس بايد رفت. امروز براي اولين بار در عمرم، جدي‌تر از هميشه به رفتن از اين كشور فكر كردم و تصميم گرفتم هرطور شده، رختم از اين‌جا ببرم. به كجا؟ خوب معلوم است. به هر آن كجا كه باشد به‌جز اين سرا، سرايي.

ساعت 13:57 | | لینک
سه شنبه 1387/01/20
فحش‌شناسي يا چرا نبايد هر فحشي را استفاده كنيم؟

کامنت یکی از دوستان، مرا به اين فكر انداخت كه ما چه‌قدر معني فحش‌هايي كه مي‌دهيم را مي‌دانيم؟
اگر از انواع فحش‌هايي كه به‌طور مستقيم به حيواني خاص اشاره دارند، بگذريم؛ به آن دسته از فحش‌ها مي‌رسيم كه بالاي ۱۸ سال هستند. البته افراد زير ۱۸ سال هم، به‌وفور از اين كلمات استفاده مي‌كنند كه در بسياري از موارد معني آن را نيز نمي‌دانند. همه فحش‌هايي كه به "كش" ختم مي‌شوند و يا در مورد افراد مونث مرتبط با طرف مقابل هستند؛ در اين دسته جاي مي‌گيرند.
اما يك سري از فحش‌ها هستند كه از فرط استفاده، ديگر قبح خود را از دست داده و به حرف روزمره تبديل شده‌اند. اين فحش‌ها اغلب معني چندان خوبي ندارند.
به‌عنوان مثال، همه ما شنيده‌ايم كه خانم‌ها مكرر در مكرر مي‌گويند: "مردهاي ايراني هيز هستند." حالا اين "هيز" يعني چه؟ يعني "مخنث". خوب طبيعي است كه منظور خانم‌ها از به‌كاربردن اين واژه، مخنث بودن مردان ايراني نيست. چون در اين حالت، ديگر دليلي براي ديدزدن خانم‌ها وجود نداشت! منظور، "چشم‌چراني" است. البته مشخص است كه هيچ مردي "حيض" نيست!
يك نمونه ديگر، استفاده زياد از واژه "كوفت" است كه مادران به فرزندان خود بسيار مي‌گويند و حتي در صداوسيما هم استفاده مي‌شود. اين "كوفت" چيست؟ تا همين چند دهه پيش، هيچ‌كدام از خانه‌ها حمام نداشت و همه از حمام عمومي استفاده مي‌كردند. استعمال لُنگ مشترك توسط آقايان، بسياري از بيماري‌ها را از يكي به ديگري منتقل مي‌كرد كه يكي از آن‌ها سفليس بود. اما چون کسی که از این طریق سفلیس می‌گرفت، هيچ‌گناهي مرتكب نشده بود، به اين بيماري، "سفليس بي‌گناه" مي‌گفتند كه بعدها "كوفت" ناميده شد. خوب حالا به‌نظر شما ممكن است مادري بخواهد فرزندش، سفليس ـ حتي از نوع بي‌گناهش ـ بگيرد؟
فكر كنم همين دو مثال كافي باشد براي اين‌كه به فحش‌هايي كه مي‌دهيم و كلماتي كه استفاده مي‌كنيم، توجه بيش‌تري داشته باشيم.

ساعت 12:59 | | لینک
دوشنبه 1387/01/19
همين‌طوري

بالاخره دل به دریا زدم و یک دوربین خریدم! می‌دانم كه كار مهمي نيست و امروزه روز، همه يك دوربين دارند، اما براي من از آن اهدافي بود كه فكر نمي‌كردم به‌زودي محقق شود!
درآمدم كم است و هزينه‌هايم هر روز، بيش‌تر و بيش‌تر مي‌شوند. با اين وضعيت تورم هم كه واقعا وضعيت خراب است. همين حالا هم كه اين‌كار را كرده‌ام، يك بخش عمده‌اي از ذهنم، درگير اجاره خانه‌اي است كه بايد قراردادش تا چند روز ديگر تمديد شود و حتما اضافه مي‌شود و من هم پولش را داده‌ام بالاي دوربين!
خلاصه اين‌كه واقعا دل به دريا زدم؛ اما حالا يك بخشي از ذهنم هم خوشحال است كه مي‌تواند عكس بگيرد و لذت ببرد. عكاسي، واقعا دست‌كمي از نوشتن ندارد.
يك تشكر ويژه هم بايد بكنم از دوست نازنيني كه زحمت كشيد و دوربين را برايم از دوبي خريد. (اين‌طوري حدودد صد هزار تومان به نفعم شد.)

ساعت 12:55 | | لینک
یکشنبه 1387/01/18
چنان‌كه هستم، هستم

يك‌بار در جمعي دوستانه، يكي از دوستان خوبم گفت: "من در يك ماه اول آشنايي با فلاني (بنده را مي‌گفت) از او بدم مي‌آمد." و در مقابل، دوست خوب ديگري گفت: "نه. من فقط يك هفته ازش بدم مي‌آمد".
البته گفتن ندارد كه من از اين سخن دوستان اصلا رنجيده خاطر نشدم و كلي هم خنديدم! چون اين يك موضوع و قاعده تقريبا كلي است كه آدم‌ها در نگاه اول چندان از من خوش‌شان نمي‌آيد و به اصطلاح امروزي‌ها، Interface خوبي ندارم. من هم به اين موضوع عادت كرده‌ام و مي‌دانم نماي بيروني‌ام به گونه‌اي نيست كه در نگاه اول كسي را جذب كند. يعني حداقل قيافه و رفتارم جذاب نيستند. چرا؟ نمي‌دانم و چندان هم برايم مهم نيست. يعني تابه‌حال، لزوم اين‌كه از خودم ظاهري خوب به ديگران نشان دهم را درك نكرده‌ام. من فقط اصول اوليه را رعايت مي‌كنم. مثلا سعي مي‌كنم هميشه ظاهري تميز داشته و باشم و مودبانه حرف بزنم. همين. بقيه‌اش به من ربطي ندارد.
حالا این‌ها را نوشتم؟ به دو علت. يكي اين‌كه در چند روز گذشته، آدم‌هاي زيادي اصرار داشتند ريش‌ها و موهايم را كوتاه كنم. (براي كساني كه مرا نديده‌اند مي‌گويم كه نزديك ۶ ماه است، ريش‌هايم را كوتاه نكرده‌ام و مدتي بيش‌تر هم موهايم را). دوم براي كساني است كه مرا نمي‌شناسند و اين عكس گوشه سمت چپ را مي‌بينند و مي‌خواهند از راه قيافه، به فكر من پي ببرند!
خلاصه اين‌كه من با قيافه‌ام مشكلي ندارم و به همه انسان‌هاي روي زمين هم حق مي‌دهم از ريخت مزخرفم خوش‌شان نيايد. اما قصد تغيير چيزي را ندارم.

ساعت 14:33 | | لینک
چهارشنبه 1387/01/07
پيش به‌سوي گور

با تصادف دومين اتوبوس حامل كاروان‌هاي راهيان نور، عده‌اي ديگر راهي گور شدند. نمي‌خواهم درباره اين كاروان‌ها نظري بدهم كه موضوعي است ديگر. اما نكته جالب، سياست رسانه‌اي دولت و صدا و سيما در اين‌خصوص است.
يكي از خبرگزاري‌ها ابتدا خبر تصادف دومين اتوبوس را منتشر كرد و نوشت كه از راهيان نور بوده‌اند؛ اما به سرعت با اين خبرگزاري تماس گرفته و دستور صادر مي‌شود از ذكر عبارت "راهيان نور" خودداري كنيد. صدا و سيما هم در اخبار خود، تنها به ذكر خبر تصادف اكتفا كرد.
نكه ديگر در همين‌باره، اقدام دولت براي ترغيب مردم به سفر به مناطق جنگي است. امسال برخي از وزارت‌خانه‌ها به پرسنل خود اعلام كرده‌اند در صورت نام‌نويسي در اين كاروان‌ها، تنها مبلغ ۵۰ هزار تومان و آن‌هم به صورت اقساط، از حقوق‌شان كسر خواهد شد.
حالا چه‌كسي مسئول كشته شدن آن ۲۲ دانشجوي مشهدي و اين ۲۰ فرهنگي چهارمحال و بختياري‌اي است؛ خدا داند.

ساعت 13:4 | | لینک
شنبه 1387/01/03
بهاريه

بهار ساکتی است، نه؟ حداقل برای من که این‌طور است. در خانه‌ام. گاهی برای انجام عید دیدنی از خانه بیرون می‌روم و باقی را پای کامپیور و لای کاغذهایم می‌گذارنم. این شکلی بیش‌تر خوش می‌گذرد. حداقل به من!
سكوت، كتاب، همسري مهربان. اين شايد همه چيزي است كه از دنيا مي‌خواهم و دوست ندارم همنشيني با اين سه، هيچ‌گاه به پايان رسد.
از بهار لذت ببريد كه همين چند روز است و به‌زودي به تابستان و گرم و جان‌فرسا خواهد رسيد.

ساعت 16:37 | | لینک
دوشنبه 1386/12/27
خانه‌تكاني

از امروز بعدازظهر و پس از آن‌که همسایه‌های عزیز، اجازه یک لحظه خوابیدن به ما ندادند؛ خانه‌تكاني شب عيد ما رسما شروع شد. طبيعتا مثل هميشه، كثيف‌ترين و شلوغ‌ترين قسمت خانه، جايي است كه من در آن حضور دارم. پس از همان‌جا آغاز كرديم. اين كار از حدود ساعت ۱۸ شروع شد و تا حالا كه نزديك يك بامداد است، تمام نشده. پس خودتان عمق فاجعه را حساب كنيد. از يك ساعتي به بعد، بانو حوصله‌اش از اين اتاق سر رفت و خود را با اتاق خواب سرگرم كرد. فقط چند مدتي يك بار مي‌آيد و درباره پازل نيمه‌تمام روي ميز، چيزي مي‌گويد! اما نكته اساسي چيز ديگري است.
مثل هر سال شب عيد، تمام خرت و پرت‌هايم را بيرون ريختم و كلي خاطره برايم زنده شد. از جمله چيزهايي كه امشب ديدم، چند تراكت تبليغاتي از انتخابات دور ششم مجلس بود. حيف كه اسكنر ندارم تا شما را هم در اين خاطرات شريك كنم. كسي يادش مي‌آيد شعار "هم‌وطن اندكي صبر، سحر نزديك است" مال كدام گروه بود؟
دنيا خيلي زود مي‌گذرد و ما ايراني‌ها هر سال حسرت سال گذشته را داريم. از بس كه هر روز بدتر از ديروز است. مطمئنم روزي، حسرت انتخابات دور هشتم مجلس و آزداي‌هاي آن را خواهيم خورد. شايد هم حسرت روزهايي را كه احمدي‌نژاد رئيس جمهور ما بود!

ساعت 0:50 | | لینک
یکشنبه 1386/12/26
در حال پايان

بالاخره جریان انتصاب ۲۹۰ نفر در مجلس شورای اسلامی در حال پایان است و لابد اين وسط روسياهي به مايي مي‌ماند كه نرفتيم راي بدهيم و در خانه نشستيم. حالا بايد ديد چه‌كساني به زعم آقايان مي‌توانند دولت را در خدمت‌رساني ياري كنند تا به ترتيب اولويت وارد مجلس شوند.
راستي از دو قلوهايي منتقد دولت در مجلس هفتم ـ افروغ و ابوطالب ـ يكي كه از ترس دوستانش نيامد و آن ديگري هم نتوانست اعتماد مسئولان رده بالا را جلب كند و گويا ديگر در مجلس، شخص شخيصش را نمي‌بينيم كه مدام با دوربين عكس يادگاري مي‌گيرد.
يك نكته ديگر اين‌كه به نظر شما نمايندگاني كه براي دور بعد انتخاب نشده‌اند، با چه دل و دماغي به مجلس مي‌روند؟ قبلي‌ها كه تحصن كردند. بايد ديد اين‌ها چه مي‌كنند.
و آخر اين‌كه دوباره بعد از ۳۰ سال، ۲۴ اسفند روز مباركي براي مردم ايران شد. واقعا كه ما چه‌قدر پيش مي‌رويم.

ساعت 0:6 | | لینک
چهارشنبه 1386/12/22
عمق اخلاص

دیروز به نشست خبري يكي از مديران دولتي رفته بودم. پيش از آن‌كه آن مدير به سالن، نزول اجلال فرمايند؛ خانمي از روابط عمومي، با مانتو مشغول عكاسي بود. به محض ورود مدير مذكور، خانم رفت چادر سرش كرد و مدير روابط عمومي هم تسبيح و انگشتر عقيقش را از جيب درآورد!
كور شوم اگر دروغ بگويم!!

ساعت 14:35 | | لینک
دوشنبه 1386/12/20
عشق و مرگ

مثل چند دوره انتخابات گذشته، كه اين وبلاگ فعال بوده، قصد موضع‌گيري له يا عليه هيچ فرد يا گروهي را ندارم. در ضمن، حالا كه اصلاح‌طلبان تلاش فراواني در جهت ترغيب مردم به شركت در انتخابات انجام مي‌دهند و در غياب يك تريبون مناسب، اين پروژه را به سختي پيش مي‌برند؛ مناسب نمي‌بينم درباره عدم شركت در انتخابات هم صحبت كنم.
بنابر اين قاعده، طبيعتا به مطالب انتخاباتي هم لينك نمي‌دهم. خلاصه اين‌كه فرض مي‌كنيم اصلا اتفاقي در حال وقوع نيست. حالا بماند كه من واقعا فكر مي‌كنم اتفاق خاصي در حال وقوع نيست.
در همين راستا اجازه بدهيد پز بدهم كه Internet Explorer 8 را نصب کردم. البته هنوز نسخه اصلی نیست و در ظاهر، تفاوتي به نسخه ۷ ندارد.
فيلم Love and Death وودي آلن را هم ديدم. اين ساخته استاد، مثل هميشه خوب و دوست داشتني بود. با همان مولفه‌هاي هميشگي. نقد و هجو تابوهاي دنياي مدرن. نكته جالب اين است كه شخصيت اصلي داستان _وودي آلن_ در اين، فيلم بارها درباره پرهيز از خشونت سخن مي‌گويد و اصرار مي‌كند كسي كه ديگران را بكشد، خود كشته خواهد شد؛ ولي در آخر داستان بدون آن‌كه دستش به خون كسي آلوده شده باشد، كشته مي‌شود! نكته‌هاي جالب ديگري هم در اين داستان وجود دارد كه بحث مفصلي را مطلبد.

ساعت 15:35 | | لینک
یکشنبه 1386/12/19
تريلوژي

۱- نمی‌دانم به جواب کدامین کار خیر نکرده، اين پاداش نصيبم شد!؟ هرچه بود، بعد از مدت‌ها ابتهاجي ما را در گرفت از اين ديدار خجسته.
۲- يكي از كانديداهاي اصول‌گرا كه بسيار هم شناخته شده و البته بي‌سواد و بي‌هنر و هتاك است؛ در تبليغاتش خودش را اين‌طور معرفي مي‌كند: "منتقد دولت". حالا ببين دولت نهم ديگر چه نوبري است كه اين جناب جيغ بنفش هم، از آن استبراء مي‌كند!
۳- به فرموده دوستان، قسمت لينك‌هاي روزانه را هم به روز كردم.

ساعت 15:10 | | لینک
چهارشنبه 1386/12/15
خرید فرهنگی

دو روز پیش به همراه بانو، کلی خرید فرهنگی کردیم. یعنی محصولات فرهنگی خریدیم. اول يك فيلم از كارهاي وودي آلن كه گرچه جديد نيست، اما من نديده بودم. بعد دو کتاب به همراه دو کارت تبریک زیبا و آخر سر هم، چند آلبوم موسیقی.
از وقتی شنیدم جیمی کارتر کتابی درباره فلسطین کتابی نوشته، دوست داشتم بخوانمش تا این‌که خبر رسید دوست گرامی‌ام، مهران قاسمي اين كار را كرده است. البته مهران آن‌قدر نماند كه حاصل كارش را ببيند. در كتاب‌فروشي به بانو گفتم: اين كتاب را بايد مهران برايم امضا مي‌كرد!
كتاب دوم هم گزيده شعر معاصر آمريكاي شمالي است كه فريده حسن‌زاده ترجمه كرده و اشعار زيبايي دارد.
اما موسيقي‌ها هيجان‌انگيز‌تر بودند. گزيده‌اي از كارهاي Alihan Samedov (دودوک‌نواز آذربایجان)، Navajo  (دو CD از موسيقي سرخپوستان)، گزيده‌اي از موسيقي بدون كلام عربي و دو CD از كارهاي گروه Axion Of Chioce.
اما انصافا محصولات فرهنگي گران هستند و نمي‌توان هر ماه اين‌چنين خريدهايي كرد. آن‌هم براي آدم متوسطي چون من. (توضيح اين‌كه: در همه چيز متوسط. از درآمد و دانش بگيريد تا ذوق و سليقه و...).

ساعت 16:22 | | لینک
سه شنبه 1386/12/14

متاسفانه به علتي كه خودم هم نمي‌دانم، در اين وبلاگ از ديروز چيزي نمايش داده نمي‌شد. خوب اين هم از محسنات بلاگفا است ديگر! ضمن پوزش، شما را به پست پائيني ارجاع مي‌دهم.

ساعت 11:47 | لینک
دوشنبه 1386/12/13
دیدار

امروز به اتفاق حسين فراست‌خواه و ميلاد هوشمندزاده، به ديدار محمدعلي موحد رفتيم. گرچه ابتداي صبح از خواب بيدار شدن براي من بسيار سخت است، اما در همان لحظه بيدار شدن هم مي‌دانستم به سختي‌اش مي‌ارزد!
هدف از ديدار با استاد، گفت و گويي بود درباره "نفت" كه ميسر نشد و يك ساعتي را به گپ و گفت گذرانديم. در آخر هم قرار شد در آينده‌اي نزديك ـ احتمالا قبل از عيد ـ گفت و گويي داشته باشيم.
محمدعلي موحد مردي خوش سخن و متواضع است كه مانند او را كمتر مي‌توان در اين روزها سراغ گرفت. اما نكته مهم ديگر شخصيت او، سختگيري و دقتي است كه به خرج مي‌دهد. از همان ابتدا مي‌شد فهميد به ما اطمينان ندارد. شايد به همين خاطر گفت و گو انجام نشد؛ اما در نهايت، خوشبختانه توانستيم اطمينان استاد را جلب كنيم. تا آن‌جا كه از انجام پروژه‌اي بزرگ‌تر سخن گفت كه شخصا بسيار علاقه‌مند به انجام آن هستم.
موضوع جالب ديگر، تابلو نقاشي روي ديوار بود. تابلويي به امضاي "سهراب سپهري" كه گويا مادر رامين جهانبگلو به او هديه داده است. راستش تا به‌حال اثري از سپهري را از نزديك نديده بودم.

مرتبط: اين ويژه‌نامه شرق خدابيامرز است درباره محمدعلي موحد ديلمقاني+
بي‌ربط: اين‌جا را بخوانيد. حداقل از انتخابات مجلس مهم‌تر است.

ساعت 13:28 | | لینک
دوشنبه 1386/12/06
آن‌چه براي خود نمي‌پسندي

ديشب شنيدم يك آقايي كه من تابه‌حال يك بار بيشتر افتخار ديدارش را نداشته‌ام؛ رفته و تجديد فراش كرده. يعني زن دوم گرفته. همان يك‌بار كه حضرت اجل را ديدم احساس كردم بايد در حراست يكي از ادارات دولتي مشغول باشد. چون هنوز ماتحت مبارك به زمين نرسيده، شروع كرد به مسئله شرعي گفتن. آن‌هم در مورد موضوعي كاملا بي‌ربط! البته بعدا فهميدم ايشان در قسمت نقليه يكي از دانشگاه‌هاي دولتي مشغول هستند.
خلاصه اين‌كه آقا شلوارش دو تا شده است. به چه بهانه‌‌اي؟ اين يكي خيلي جالب است. ايشان به همسر اول‌شان پس از ۱۵ سال زندگي مشترك و داشتن دو بچه، گفته‌اند، "تو همش مي‌شوري و مي‌سابي. من زني مي‌خواهم كه شب‌هاي جمعه به هيات بيايد و صبح‌هاي جمعه به نمازجمعه". واقعا جالب نيست؟
اين را گفتم تا احيانا هم جنسان عزيزي كه به دنبال بهانه براي شيطنت هستند، بدانند از اين راه هم مي‌توانند استفاده كنند. هميشه كه نبايد قد و اندام فلان خانم را بهانه كرد!
نكته ديگر، روش گفتن اين موضوع است. خانم و بچه‌ها در منزل يكي از اقوام بوده‌اند و به ايشان تلفن مي‌كنند كه چرا نمي‌يايي. او هم مي‌گويد "منزل اين يكي زنم غذا مي‌خورم". خانم اول باورش نمي‌شود، اما بعد مي‌بيند كه نه قضيه جدي است. خوب آقا خلاف شرع كه نكرده. زن گرفته! حالا هم نمي‌خواسته دروغ بگويد كه جزو گناهان كبيره است!
من فقط اين وسط دوست دارم اين آقاي محترم را ببينم و از ايشان بپرسم اگر شما يك روز در خانه بوديد و به همسرتان تلفن مي‌كرديد كه خانم كجايي و او هم مي‌گفت: "عزيزم من فعلا مشغول معاشقه با آن يكي شوهرم هستم"؛ تو خوشت مي‌آمد؟

ساعت 14:52 | | لینک
سه شنبه 1386/11/30
ليبرال‌هاي دوست داشتني

فیدل هم بالاخره رفت. باز هم دمش گرم که قبل از مرگ کنار کشید و با حال نزار، مردم بي‌چاره را سر كار نگذاشت.
اين روزها سرم بسيار شلوغ است، فقط خواستم بگويم دنيا بدون چپ‌ها اگر بهتر نباشد، بدتر هم نيست! البته هنوز چپ‌روي و انديشه‌هاي عجيب و غريب وجود دارد. اميدوارم دوران آن‌ها هم هرچه زودتر به سر آيد.
حداقل براي من ليبرال‌ها موجودات بهتر و قابل تحمل‌تري هستند.

ساعت 17:54 | | لینک
سه شنبه 1386/11/23
خفقان

۱- از پریشب تا حالا گلویم گرفته. مثل پسران در حال بلوغ شده‌ام و يا مداحان پركار، بعد از دهه اول محرم! خلاصه اين‌كه صدايم در نمي‌آيد.
۲- خب دهه فجر امسال هم تمام شد و همه چيز عادي مي‌شود. البته بعد از آن‌كه تلويزيون راه‌پيمايي تمام شهرهاي ايران را نشان داد. در همين‌باره اين نوشته را هم بخوانيد. بد نيست.
۳- من فيلم شهر زنهاي فليني را نديده بودم. ديروز ديدم. واقعا خوشم آمد. جالب بود. توصيه مي‌شود!
۴- از همين‌حالا، كمتر از ۳۶ روز به پايان سال نكبتي ۸۶ مانده است. يعني مي‌توان اميدوار بود بدون هيچ اتفاق بد جديدي، گورش را گم كند و برود!؟
۵- پريشب شنيدم يكي از آدم‌هاي دور و برم، در حال انجام كارهاي مهمي است. گفتم پس بگو چرا جواب تلفن‌هايش را نمي‌دهد! خانم گرامي اگر اين‌جا را مي‌خوانيد، توجه داشته باشيد من همان ميثم هستم كه قبلا مي‌شناختيد؛ مي‌شود تحويل بگيريد!؟
۶- يك پيام خصوصي: اين‌قدر نترس. ديوراهايي كه دور خودت كشيده‌اي را تنها خودت مي‌تواني خراب كني.
۷- هيچي. همين‌طوري نوشتم تا هفتا بشه و خوش يمن باشه!
----------------------
بعدالتحریر: مخاطب بندهای ۵ و ۶ دو نفر متفاوت هستند.

ساعت 15:27 | | لینک
شنبه 1386/11/20
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت...

خب من هيچ چيزي براي نوشتن پيدا نمي‌كنم. شايد هم بتوان گفت حال نوشتن ندارم. فقط مي‌ماند داستان اين روزهاي ايران كه خيلي جالب شده. من كه واقعا لذت مي‌برم از اتفاقاتي كه در حال وقوع است. ساكت باشيم و ببينيم و بشنويم. نوبت حرف زدن ما هم مي‌رسد!

ساعت 16:53 | | لینک
شنبه 1386/11/13
خمسه

۱- يك وبلاگ جديد پيدا كردم. نه اين‌كه طرف تازه شروع به نوشتن كرده باشد يا من تازه وبلاگش را ديده باشم، نه! قبل‌تر حوصله خواندن آن‌جا را نداشتم. امروز هوس كردم ببينم چه مي‌نويسد. خوشم آمد. كلي از آرشيوش را خواندم. البته شك به دل‌تان را ندهيد. اصلا قصد ندارم اين‌جا معرفي‌اش كنم!!
۲- فيلترشكنم را كه فعال مي‌كنم، سرعت اين كامپيوتر ذغالي محل كار ديوانه كننده مي‌شود. مخصوصا كه اينترنت هم با دانلودهاي بي‌حساب دوستان، در حد مرگ است. بدون فيلترشكن هم اصلا جايي نمي‌توانم بروم. شكر خدا همه‌جا فيلتر است.
۳- مثل هميشه كلي كار عقب افتاده دارم كه بايد انجام دهم و نمي‌دهم. از نوشتن گزارش براي سال‌نامه بگير تا خريد براي خانه و تلفن زدن به كسي كه بخشي از آرشيوم را امانت گرفته و نياورده!
۴- در ادامه بند بالايي بايد بگويم به شكل بي‌حسابي بي‌حس هستم. انگار كل بدنم كرخت شده است. چرا؟ همين‌طوري!!
۵- بين نوشتن شماره ۴ و ۵، شماره جديد هفته‌نامه شهروند امروز را ورق زدم. يك عكس بزرگ از عبدالله نوري روي جلد دارد و پرونده‌اي به مناسبت سي سالگي انقلاب اسلامي ايران. اگر وقت كرديد، بخوانيد و من هم بگوييد چي دارد. خيلي وقت است حوصله روزنامه و مجله‌خواني ندارم!

ساعت 16:23 | | لینک
چهارشنبه 1386/11/10
ناشكري

لابلای خبرها ديدم دستگاه خودپرداز حشيش در ايالت كاليفرنياي آمريكا نصب مي‌شود. البته پيش از آن‌كه حشيش را تحويل بدهد، نسخه پزشک مي‌خواهد و انگشت‌نگاری مي‌كند و عکس مي‌گيرد. (اصل خبر).
بي‌چاره‌ها محل‌شان "ساقي" ندارد و مجبور هستند براي يك "سيگاري" ناقابل اين‌همه دردسر داشته باشند. باز هي بگوييد ايران جاي بدي است!!

ساعت 10:53 | | لینک
دوشنبه 1386/11/01
ماچ محكم

آقا این احمدی‌نژاد را بدهيد به من يك ماچ محكم بكنم. واقعا ايشان سنگ تمام گذاشته‌اند. در ۲۴ ساعت گذشته برق محل كار ما* دوبار قطع شده! من بسيار از ايشان و دوستان‌شان و همين‌طور كساني كه او را بر سر كار آوردند، تشكر مي‌كنم. بانو در خاطرشان هست كه پيش از انتخابات ـ دور اول ـ مي‌گفتم: "بهترين گزينه براي رياست جمهوري احمدي‌نژاد است"؛ اما در همان زمان هم تصور نمي‌كردم حضرتش اين‌چنين همه‌چيز را نابود كند!
برق، گاز، بنزين، نفت، گازوئيل، مسكن، سكه، پودر لباس‌شويي، نمك و گوجه؛ تنها بخشي از شاهكارهاي دولت نهم هستند كه روي مرحوم مغفور، جنت مكان خلد آشيان سيدضياء الدين طباطبايي را سفيد كرده است.
خدا به اين دولت خدمت‌گذار، طول عمر و خير عظيم و به ما رعاياي بي‌نوا صبر عطا فرمايد.

*توضيح اين‌كه محل كار بنده در ميدان وليعصر قرار دارد و اصلا جاي پرت‌افتاده‌اي نيست.

ساعت 14:23 | | لینک