تبليغاتX
دیگری
یکشنبه 1388/08/17
آقا ما کی آزاد می‌شویم؟ 1*

در روزهای گذشته اخبار و گزارش‌هایی که درباره سخنرانی نزدیکان دولت کودتا در دانشگاه‌ها خوانده‌ام، نگرانم کرده است. یعنی نگرانی‌ام را نسبت به قبل، بیشتر کرده. خواندم و احتمالا خوانده‌اید که به سردار صفار هرندی و سردار افشار در دو دانشگاه مختلف اجازه سخرانی داده نشده. آن هم توسط دانشجویان. از قضا لنگ کفش‌هایی هم در این میان پرتاب شده‌اند.
همیشه نگران این بوده‌ام که در صورت قدرت‌یابی مخالفان قدرت فعلی، اپوزیسیون اجازه نفس کشیدن خواهد داشت؟ یا نه با آن‌ها همان‌گونه برخورد می‌شود که امروز با ما. این‌که طرفداران جنبش سبز نمی‌توانند در دانشگاه یا هر تریبون رسمی دیگری سخنرانی کنند، توجیه خوبی برای بر هم زدن سخنرانی قدرتمندان نیست. ما این راه را یک بار رفته ایم.
آن‌ها که یک روز در خیابان شعار دادند "ملیا کوشن، تو سوراخ موشن" واقعا مردم بودند. همان‌ها که چندی بعد آمدند و مرحوم مهندس بازرگان را "پیر خرفت ایران" لقب دادند ‌یا خطاب به ابوالحسن بنی‌صدر گفتند: "حالا که رهبرت مصدق شده، رای مارو پس بده" و ...
آن اعتراضات واقعا مردمی، کم کم سازماندهی شد و به شکل گروه‌های خشوننت‌طلب امروزی درآمد.
واقعیت این است که متاسفانه یا خوشبختانه، نوک پیکان اعتراضات همیشه به سمت مخالفان ما نمی‌ماند و روزی به سمت ما برخواهد گشت. پس بهتر است از همین امروز که شاید روز اول جنبش باشد، خلیفه‌کشی را باب نکنیم.
در این رابطه باز هم خواهم نوشت.

* آخرین جمله فیلم گال، ساخته ابوالفضل جلیلی

ساعت 13:14 | | لینک
سه شنبه 1388/08/12
شب و باران و تنهایی

ساعت نزدیک ۸ شب ۱۲ آبان ماه است. باران شر شر می‌بارد. با سرعتی عجیب و صدایی زیبا. در دفتر تنها هستم. هنوز یکی دو ساعتی کار دارم. تنهایی دلنشینی است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت: نوشتم که یام باشد. همین

ساعت 19:46 | | لینک
دوشنبه 1388/08/11
از همه جا

چند تا موضوع بی‌ربط با هم را بگویم که لال از دنیا نروم.
اول این‌که یک عضو هیات علمی فلان دانشگاه، مقاله‌ای فرستاده برای نشریه ما که چاپ کنیم. ۷۵ فعل اشتباه در متن پیدا کردم. نیم‌فاصله و این جور قرتی‌بازی‌ها! که بخورد توی سر من.
آقا جان! علوم انسانی را رها کنید و بچسبید به ادبیات فارسی. حداقل یک دوره کلاس ادبیات برای اساتید دانشگاه بگذارید. این جماعتی که همگی استاداند، نمی‌توانند به زبان مادری‌شان بنویسند و حرف بزنند.
دوم این‌که کویر عالی بود. آسمان ابر بود و ستاره نداشت؛ اما با این حال، لذت بردیم.
سوم این‌که آقایان و خانم‌های محترم. اگر می‌خواهید با دوست دختر (پسر)تان لاس بزنید، اگر به دنبال مورد مناسب می‌گردید، اگر قر در کمرتان گیر کرده و ... اصلا لازم نیست این همه راه تا وسط بیابان بروید. همین تهران هم می‌شود این کارها را انجام داد.
طرف ۲۴ است در کاروان‌سرا مانده، تازه می‌پرسد تو چجوری رفتی روی پشت بام! (عزیزم راه پله کنار در ورودی است.)
پنجم این‌که تبریکات فراوان به محمدرضای عزیز. واقعا دیروز وقتی خبر را شنیدم، ذوق کردم. هرچند احتمالا دیگر نمی‌توانیم با هم برویم جنوب!
و آخر هم این‌که نمایشگاه نقاشی محمدرضا از جمعه در گالری گلستان آغاز می‌شود. این هم خبرش.

ساعت 12:54 | | لینک
چهارشنبه 1388/08/06
کار و کار و کار و ...

خیلی حرف‌ها هست که باید گفت. خیلی حرف‌ها هست که باید شنید. اما فعلا سرشلوغ‌تر از آنم که به این کارها برسم. همه چیز را موکول می‌کنم به روزهایی که کم‌تر کار داشتم. فعلا برای تمدد اعصاب و فرار از این همه کار هم که شده چند روزی با دوستان می‌روم کویر. نیایم ببینم دنیا به هم ریخته‌ها! اصلا اعصاب موضوع جدید ندارم. تازه دارم به این شرایط عادت می‌کنم.

ساعت 15:51 | | لینک
دوشنبه 1388/07/27
دور ماندند ز من آدم‌ها

اینترنت خاصیت فریب‌دهندگی شدیدی دارد. وقتی از پشت مانیتور به آدم‌ها نگاه می‌کنی، واقعیت یک جور است. جوری که می‌تواند واقعا آن‌طور نباشد. این هم از عجایب دنیاست که واقعیت می‌تواند واقعی نباشد!
وقتی من را می‌خوانی، (یعنی این صفحه را که من می‌نویسم‌اش) مطمئن نباش خودم هستم. هر پست را چند بار از سر تا ته می‌خوانم .حتی برخی را نگه می‌دارم و بعد از چند روز به سراغ‌شان می‌آیم تا از متن فاصله گرفته باشم. جادوی کلمات را می‌شناسم و یاد گرفته‌ام چطو ر با آن‌ها بازی کنم. این کارم است. مثل همان پیرایش‌گری که با یک حرکت، خط ریش‌هایت را اندازه می‌کند و اگر خودت بخواهی اندازه کنی باید یک ربع وقت بگذاری. تازه شاید موفق شوی و شاید هم نه. (البته بماند که خانم‌های آرایش‌گر تبحر خاصی در لنگه به لنگه برداشتن ابروها دارند).
خلاصه که این کلمات شسته و رفته و اتو کشیده، نمی‌توانند آدم‌ها را آن‌طور که هستند، نشان دهند. حتی این عکس کوچک با آن کادر بسته.
بی‌خود نیست کم کم دارم به این نتیجه می‌رسم که فقط در دنیای مجازی تا حد کمی قابل تحمل هستم. آدم‌ها در دنیای واقعی زود از من جدا می‌شوند. زود.

ساعت 17:1 | | لینک
یکشنبه 1388/07/26
امان از زبان

استاد بهاء الدین خرمشاهی کتابی دارد با نام "کژتابی‌های ذهن و زبان" و همان‌طور که از نام‌اش پیداست، به اشتباه‌های گاه خنده‌دار انسان‌ها براثر تشابه‌های کلامی و زبانی می‌پردازد. بهانه یاد کردن از این کتاب را هم بگیرید دیالوگی که دیروز در یکی از اتوبوس‌های پولی تهران شنیدم.
راننده خطاب به خانمی که پیاده شده: حاج خان شما دادید؟
پیرزنی در اتوبوس: من نه. بعدا می‌دم.
***
این لینک را نازنینی برایم ایمیل کرده است. شما هم ببنیند. البته نه مثل من اول صبح.


http://video.bugun.com.tr/bugunPlayer.swf?file=dagilfilm.flv

ساعت 11:55 | | لینک
پنجشنبه 1388/07/23
مرض

سرما خورده‌ام. پشت هم قرص می‌خورم تا بتوانم به انبوه کارهای نکرده برسم و از آن طرف این همه قرص، خواب آورده است؛ عجیب!
این هم از آخر هفته ما.

ساعت 14:20 | | لینک
سه شنبه 1388/07/21
تغییرات

باورم نمی‌شود این همه با خیال راحت آدم‌ها را از زندگی‌ام پاک کنم. همیشه همین بوده و باز هم خودم تعجب می‌کنم. آدم‌ها خیلی سخت وارد دایره اعتماد و زندگی من می‌شوند و به عکس، خیلی راحت از آن خارج می‌شوند. از وقتی تصمیم می‌گیرم دیگر دلم برای کسی تنگ نشود، تا زمانی که واقعا تنگ نمی‌شود، زمان زیادی طول نمی‌کشد.
راستش در آستانه ۳۰ سالگی احساس می‌کنم باید خیلی شفاف‌تر احساساتم را بیان کنم و بی‌رحم‌تر باشم. کم کم دارم احساس می‌کنم نباید مثل گذشته باشم. یعنی خیلی جاها به خاطر احساساتم، باخته‌ام. نه این‌که در یک لحظه به این نتیجه رسیده باشم. خیلی وقت است مشغول شش و بش هستم که درست رفته‌ام یا نه. درباره خیلی چیزها. حالا یکی‌اش هم این مورد.

ساعت 10:10 | | لینک
یکشنبه 1388/07/19
هفته لعنتی

۱ـ یک هفته پرکار و گیج در پیش دارم. وقتی یک روز هفته تعطیل باشد و شنبه هم فقط دو ساعت کار کنی، همینی می‌شود که الان شده است. حالا در همین گیر و دار، کسی که باید برای نوشتن گزارش حتما باهاش حرف بزنم، از صبح موبایل‌اش در دسترس نیست. لعنتی!
۲ـ بالاخره یادم افتاد که محمدرضا را به فهرست گوگل تاکم اضافه کنم. کارش دارم و هر روز یادم می‌رود تماس بگیرم. شاید اینجا ببینمش.
۳ـ در حالی که کار بالا را انجام می‌دادم، دیدم فلانی که قبلا دوست محسوب می‌شده، حالا نامم را از فهرست دوستانش در گوگل تاک پاک کرده. یعنی نمی‌خواهد ریخت من را ببیند. حتی عکسم را. حالا خوب است من از آن آدم‌هایی نیستم که وقتی چراغ کنار نام کسی روشن می‌شود، سریع شکارشان کنم و یکی دو ساعت یک ریز حرف بزنم. دروغ چرا، کمی بهم برخورد. بی‌خیال. سعی می‌کنم دلم برایش تنگ نشود.

ساعت 11:2 | | لینک
چهارشنبه 1388/07/15
این شب‌ها

مسیر ابتدای خیابان تخت طاووس در خیابان ولیعصر تا ایستگاه مترو را هر شب پیاده می‌روم. گاهی تنها و گاهی با دوستان. در این مسیر، به شکل اعجاب‌انگیزی تعداد زیادی از دختران جوان را می‌بینم که کنار خیابان ایستاده‌اند و منتظر مشتری‌های پول‌دار هستند. چند شب پیش، یکی از همین دختران را دیدم که مشغول صحبت با یک موتورسوار بود و زنی میان‌سال کنارش ایستاده بود. زنی با هیبتی وحشتناک و آرایشی عجیب و نگاهی ترس‌برانگیز.
در این مسیر، یک شب زنی دیدم که صدایش به عنوان یک مرد هم کلفت محسوب می‌شد و هیکلی داشت مثل یک ورزشکار بلند قد مرد.
ترجیح می‌دهم اصلا نامی بر این زنان و مردان و کاری که انجام می‌دهند، نگذارم. فقط وقتی می‌بینم‌شان، احساس خوبی ندارم. به‌خصوص که در ایران داشتن چنین شغلی، دردسرهای فراوانی دارد.

****
یکی دو تا از دوستان با اشاره به پست قبلی، خواسته‌اند تحلیلم از شرایط فعلی جامعه را اینجا بنویسم.
البته آن‌ها به من لطف دارند که می‌خواهند نظرم را بدانند، اما من اصلا علاقه‌ای ندارم مثل آقای ابطحی این صفحه را با کمک کارشناس (همان بازجوی سابق) اوین به روز کنم. منظورم این نیست که آدم مهمی هستم، اما با همه کوچکی، دوست ندارم تصویرم از صدا و سیما پخش شود. ضمنا با ۵۷ کیلو وزن، اصلا امکان وزن کم کردن هم ندارم. پس اجازه بدهید فعلا بی‌خیال قضیه شویم.

ساعت 13:3 | | لینک
یکشنبه 1388/07/12
دنیا ادامه دارد

هر آدمی ایرادهایی دارد. یکی از بی‌شمار ایرادات من، این است که به میزانی که تحلیلم از شرایط، ناقص‌تر می‌شود، واکنش‌هایم غریزی‌تر می‌شوند. و من از واکنش‌های غریزی متنفرم. شرمنده‌ام می‌کنند.
شب 22 خرداد امسال، اتفاق را فهمیدم بودم. ساعت 10 شب بود که مجموعه اطلاعت و اخبار رسمی و غیر رسمی، اثبات کننده وقوع اتفاقی ناخوشایند در سطح گسترده بودند. دوست داشتم به همه شهر بگویم چه اتفاقی افتاده. اما با یکی دو نفری که تماس گرفتم، حرفم را نپذیرفتند. به هر صورت شد آن‌چه می‌دانیم و دیگر گفتن ندارد.
اما از یکی دو روز بعد، سیل اتفاقات بر سرم هوار شدند. مقاومت کردم. اما به مرور دیدم همه تحلیل‌هایم اشتباه از کار در می‌آیند. همین مسئله باعث شد کلافه شوم. احساس کردم کم کم به سمت واکنش‌های غریزی می‌روم. این را اضافه کنید به خستگی کاری و اوضاع ناراحت‌کننده‌ای که آن روزها داشتیم.
پس تصمیم گرفتم سکوت کنم. در حقیقت آن جمله‌هایی که در پست قبلی می‌بینید و  بیش از دو ماه پیش نوشتم‌شان، هم عقلانی‌ترین جملات ممکن در آن روزها بودند که می‌توانستم بگویم و هم راهی برای نشان دادن این موضوع که گفته‌هایم بیش از اندازه پریشان شده‌اند.
به هر روی سکوت کردم و در این سکوت بیش از هر چیز، به نظاره نشستم. (آخر رسول گفت تماشا مبارک است).
حاصل این نظاره و استراحت جسمی و روحی، این بود که حالا توانسته‌ام اوضاع را تحلیل کنم. شاید این برای خوانندگان این صفحه متروک، چندان مهم نباشد. به خصوص این‌که قرار نیست تحلیلم را این‌جا منعکس کنم. اما برای خودم بسیار مهم است و به کارهایم نظم می‌دهد.
خلاصه این‌که دیگری دوباره می‌نویسد. با تاکید بیشتر بر مفهوم "دیگری". چیزی که گمان می‌کنم این روزها بیش از هر موضوع دیگری به آن احتیاج داریم. شناختن دیگری، احترام و پذیرفتن آن و تلاش برای زندگی مسالمت‌آمیز در کنار یکدیگر. و البته استراتژی جدید در پیش خواهد داشت.
***
در این مدت که ننوشتم، یکی ـ دو دوست نازنین (بیشتر نادیده) خیلی ابراز لطف داشتند. واقعیت را بگویم به احترام یکی از همین دوستان، امروز شروع به نوشتن کردم.

ساعت 19:11 | | لینک
سه شنبه 1388/05/06
... که خاموشی به هزار زبان در سخن است

وقتی نمی‌توانی حرف اصلی را بزنی، خفه خون بگیر و ساکت باش. این را بیش از یک ماه است به خودم می‌گویم. وقتی نمی‌توانی آن‌چه باید را بنویسی؛ کلا ننویس. بهتر از چرندیات هر روزه است.
برای کسی مثل من، رسانه به نفس بودن‌اش اهمیت دارد. نباید تعطیل شود. بالاخره یک روز به کار می‌آید. اما گاهی اوقات دیگر نمی‌توان ادامه داد.
در روزهای گذشته افتان و خیزان، ادامه دادم. سعی کردم سر خم کنم تا طوفان بگذرد. کاری که یک عمر کرده‌ام. سری سر به زیر داشتن، عادت همیشگی است برای من. اما طوفانی نیست که رد شود. دیگر هوا همین است. پس باید چاره دیگر کرد. برای من که بسته پای‌ام و راهی برای گریز ندارم، گزینه‌های زیادی برای انتخاب نیست.
پس باید ماند و دید و شنید و خواند. باید بود. در این رزوها، زنده بودن خود کاری است. شاید هم خاری است به چشم "نا مردم زوال پرست".
سکوت هم کاری است. تو بگو عده‌ای سکوت را علامت رضا می‌دانند. من که می‌دانم برای چه و از چه زبان در کام دارم.
اما یک روز دوباره حرف خواهم زد. دوباره می‌نویسم. کسی چه می‌داند شاید همین فردا. شاید هم هزار سال دیگر.
شاید این غزل فاطمه شمس، حسن ختامی باشد بر این دفتر پریشان.

یکی نبود و یکی بود و ق(غ)صه‌ای غمگین
شـروع شـد غـزلـی پـشت مـیلـه‌هـای اویـن
دو روز قبل ... سه شنبه... درست ساعت پنج
سکانس یک، هوس خودکشی، صدا... دوربین
نشسته بود کسی توی حجم سرد اتاق
شـبـیه بلـبـل کز کـرده در نُتی غمگین 
و مـی‌نـواخـت دلـش را درون یـک آواز:
که «اعتراف» دروغیست مضحک و ننگین
دروغ سوخته‌ی "یک نفر خودش را کشت"
و تـک‌نـوازی کـابـوس‌هـای آهـنـگـیـن:‌
سکانس دو/ اکشن! اتفاق می‌افتد:
اصابت اجسامی که نسبتا سنگین
سقوط آخر باتوم بر تن یـک شـعر
رسیدن روح از انتهای شک به یقین
رسیده نوبت فـتـوای قـاتـلان که مـگر
حلال سر ببرندت به مذهبی چرکین 
سـکـانــس سـه، داروی نــظـافــت و حـمــام
تو را به سبک جسد می‌خورد کسی به زمین
سقوط خسته یک اعتراض در جسمت
تمام کردن بی‌های و هوی بعد از این
دهان دوخته‌ات وصل صبح صادق بود
به تــلـخ‌کـامی یـک اعـتـراف زهـرآگیـن
صدای بلبل چوبی ... نخی که پاره شده
تو: خیمه‌شب بازی روی صحنه‌ای رنگین
سکانس سانسور و دیوار خط خطی با خون
نوشته بود کسی: خـودکـشـی یـعـنـی این!

پی‌نوشت: کامنت‌ها را باز می‌گذارم. اگر دوستی کاری داشت،‌در خدمت هستم.

ساعت 11:41 | | لینک
چهارشنبه 1388/04/31
حسرت

احتمالا فیلم مارادونا ساخته امیر کاستاریکار را دیده‌اید. در جایی از فیلم، مارادونا با لحن حسرت‌باری درباره بازیکنی حرف می‌زند که می‌توانست سال‌های سال ستاره میادین باشد. او منظورش خودش است. اگر به کوکائین معتاد نمی‌شد. اما به صورت سوم شخص غایب حرف می‌زند. انگار خودش هم حسرت دیدن بازی‌های آن ستاره را دارد. انگار وقتی در زمین معجزه می‌کرد، خودش هم هیجان‌زده می‌شد. البته که حسرت خوردن دیگر فایده‌ای ندارد.
امروز داشتم در اینترنت می‌گشتم. به دنبال اخبار و گزارش‌ها. یکی دو سایت معمولی باز نشد. چند جا ف.ی.ل.ت.ر بودند. چندجایی حتی با ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن هم باز نشدند. احساس کردم در این فضای بی‌کران با این اوضاع اینترنت ایران (چه از نظر کیفیت و چه از نظر مسدود بودن سایت‌ها) چه امکاناتی را روزانه و در لحظه از دست می‌دهیم.
شاید و تنها شاید سال‌ها بعد حسرت بخوریم. شاید هم همان سال‌ها بعد در همین وضعیت امروز باشیم. کسی چه می‌داند.

ساعت 17:47 | | لینک
شنبه 1388/04/27
نامه به خدا

خدمت حضرت خدا (مد ظله العالی)

با سلام و عرض ارادت
با احترام به استحضار می‌رساند، در این نقطه از دنیا که این بنده کم‌ترین زندگی می‌کنم*، هوا آن‌چنان گرم است که من به مرگ خودم راضی شده‌ام.
از آن‌جا دنیا و مافیها در ید قدرت آن جناب است؛ در صورت صلاح‌دید، دستور فرمائید اندکی از شدت گرمای هوا کاسته شود.
با تشکر پیشاپیش از لطف و مساعدت آن جناب

                                                                                            امضا: العبد الاحقر
                                                                                                  میثم قاسمی

*نشانی: کهکشان راه شیری، منظومه شمسی، سیاره زمین، قاره آسیا، کشور ایران، استان تهران، شهر تهران

رونوشت: ابر و باد و مه و خورشید و فلک

ساعت 16:57 | | لینک
چهارشنبه 1388/04/24
هر دم آید غمی از نو به مبارک‌بادم

باز هم یکی دیگر افتاد. حتما می‌دانید. این‌جور خبرها زود پخش می‌شود.
دوباره یاد سقوط هواپیمای خبرنگارها افتادم. آن روز که یکی زنگ زد و خبر را داد و در عرض چند دقیقه همه‌جا آشوب شد. بعد که همسر کربلایی احمد  آمد و رفت، همه جا ساکت شد. جلوی ساختمان، حجله گذاشتند و صدای قرآن آمد. گریستیم. گریستند و تمام.
حالا یکی دیگر. خانواده‌های داغ‌دار و حجله‌های چراغانی شده. صوت قرآن و تمام.
این روزها چقدر بهشت زهرا می‌رویم.

ساعت 16:24 | | لینک
سه شنبه 1388/04/23
نامه
.
.
.
.
اگر از احوالات این‌جانب خواسته باشید، دارم از خستگی می‌میرم.

ساعت 20:35 | | لینک
سه شنبه 1388/04/16
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش / ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد

وقتی قرار باشد یک جمع مصیبت‌زده و بالادیده را آرام کنی و تسلی بدهی، بعد از مدتی همه از یاد می‌برند خود تو هم داغ‌داری. یک وقت چشم باز می‌کنی و می‌بینی همه آرام شده‌اند و تو هم‌چنان آتش از درونت شعله می‌کشد. شده‌ای آتش‌نشان گر گرفته. همه را خاموش کرده‌ای و فرستاده‌ای دنبال کار و زندگی‌شان و کسی نیست آتش تو را بنشاند. به سطلی آب یا مشتی خاک یا حتی لبخندی تلخ. بعد از مدتی هم اساسا موضوع آن‌قدر قدیمی شده که حرف زدن از آن بی‌معنی است یا حداقل ناله کردن از غصه، نق زدن به حساب می‌آید.

ساعت 11:57 | | لینک
شنبه 1388/04/13
گفت و گوی من و من

یک جای کار مشکل دارد. از اول هم داشته. یعنی موضوع مال ۱۰ سال و ۱۰۰ سال قبل هم نیست. از همان ۱/۱/۱ مشکلی در کار بوده؛ وگرنه قاعدتا اوضاع ما نباید این‌طور می‌شد که الان هست.
حالا من و تو از یک چیزهایی خوشمان نمی‌آید. شاید از هم از خیلی چیزها. به هر صورت چاره‌ای نیست. باید تحمل کرد. یک سری چیزها هست که بد روی اعصاب هستند. خب چاره‌ای نیست. نمی‌شود قضا را تغییر داد. باید تن داد. شاید در دراز مدت راه حلی پیدا شد. البته آن هم شاید. بالاخره همین است دیگر. دنیا همین است. گفتم که، از همان ابتدا یک جای کار مشکل داشته و حالا هم دیگر برای درست کردن‌اش دیر است. براساس قاعده و آن‌طور که من محاسبه کرده‌ام، این دیوار الان حوالی ثریا است. صاف کردن‌اش ناممکن است. بنشین در سایه‌اش و حالت را ببر. خیالت هم جمع باشد که این دیوار اهل ریخت نیست. اگر می‌خواست بریزد، در این میلیاردها سالی که اجداد ما زیر سایه‌اش نشسته‌اند، ریخته بود.

ساعت 11:4 | | لینک
دوشنبه 1388/04/08
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر

آدم صبوری هستم. این خصلت گاهی دیگران را کلافه می‌کند. حالا در این روزها که جامعه دو قطبی شده و مردم همه چیز را سیاه و سفید می‌بینند، کارم شده دعوت دیگران به صبر و آرامش. خیلی طبیعی هم هست که دیگران از این همه دعوت به صبر خسته شوند و کلافه و گاهی هم عصبی. اما من کار خودم را می‌کنم. اگر هم این‌جا کم‌تر می‌نویسم از همین بابت است.
البته که صبر داشتن به معنی بی‌عملی نیست. فقط عجله نداشتن است برای رسیدن به نتیجه.

ساعت 13:51 | | لینک
یکشنبه 1388/03/17
آمار

ضریب نفوذ تلفن همراه، کامپوتر، تلفن ثابت، رادیو و تلویزیون را در سی استان کشور در میان عشایر محاسبه کردم. براساس آمارهای مرکز آمار ایران. حالا گردنم صاف نمی‌شود. اما واقعا وضع بدی داریم در میان عشایر.
به این اعداد توجه کنید: (همگی مربوط به خانواده است و نه نفر)
ضریب نفوذ رادیو و ضبط صوت: ۶۱.۶
ضریب نفوذ تلویزیون: ۴۹.۵
ضریب نفوذ تلفن ثابت: ۲۸.۱
ضریب نفوذ تلفن همراه: ۳۲.۹
ضریب نفوذ رایانه: ۰.۹۹
این یعنی توسعه نیافتگی. وقتی خانواده‌ای رسانه ندارد، یعنی با یک قدم آن‌طرف‌تر ارتباطش قطع است. حتی دروغ‌های شاخ‌دار صدا و سیما را هم شنیدن بهتر از بدون ارتباط بودن است.
حالا می‌خواهم براساس این آمارها و افزودن چند عدد و رقم دیگر، یک گزارش بنویسم. موضوع خوبی یافتم. خوشحالم.

ساعت 16:10 | | لینک
شنبه 1388/03/16
استرس

ای مردم باشتین و تهران و اصفهان و مشهد و تبریز و ... ایهاالناس من رسما دیگر از فرط استرس نمی‌توانم کار کنم و هزار کار نکرده دارم. چه کنم؟

ساعت 15:0 | | لینک
سه شنبه 1388/03/12
خانه کودک شوش

امروز دیدم "خانه کودک شوش" را دارند خراب می‌کنند و جایش مجتمع تجاری می‌سازند. کسی از بچه‌های این مرکز خبر دارد که کجا هستند؟
نمی‌دانم من ندیدم یا دوستان اجتماعی‌نویس هم مانند بقیه سرگرم انتخابات هستند و یادشان رفته به دور و بر نگاهی کنند.

برای کسانی که این مرکز را بلد نیستند:
آدرس: میدان شوش ـ جنب سینما شباهنگ

رسانه‌های خارجی به فکرتر هستند. گزارش دویچه وله آلمان را این‌جا ببینیند.

ساعت 11:32 | | لینک
شنبه 1388/03/09
این روزهای من

باید این‌جا بنویسم. اما خیلی کار دارم. حتی تو فرندفید هم نمی‌تونم بنویسم. باز امروز خوب بود. فردا پوستم کنده می‌شه. صبح تا ظهر برنامه در وزارت‌خانه، ساعت ۳ هم مصاحبه. یک گزارش ۱۵۰۰ کلمه‌ای هم باید بنویسم که همش جدوله و کلی وقت می‌گیره. جدا از همه این‌ها سه تا مطلب دیگه هم باید برای جایی بنویسم. و همه باید تا ساعت ۶ تموم بشه. چرا؟ چون می‌خوام از ۶ تا ۸، شاهد حضور خاتمی در فضای مجازی باشم. کلی کیف می‌ده. از جنجال خوشم میاد. مدتیه هیجان خونم پائین اومده.
حالا هم باید برم خونه کولر درست کنم. مسخره، صداهای عجیب و غریب از خودش در میاره. برم ببینم چشه.

ساعت 18:21 | | لینک
دوشنبه 1388/03/04
پیام سر بسته

گاهی احساس می‌کنم هرچه کوتاه می‌آیی و نجابت به خرج می‌دهی، طرف پر رو تر می‌شود.
حالا من و امثال من بنا به هر دلیل نمی‌خواهند یا نمی‌توانند درباره برخی مسائل سخنی بگویند. آن‌وقت حضرات آن‌قدر رویشان زیاد می‌شود که بیا و ببین.
بالاخره صبر ما هم حدی دارد. نه؟

ساعت 18:13 | | لینک
شنبه 1388/03/02
باز هم رخت‌شویی

حتی اگر صبح اول هفته بروی دنبال یک کار اداری و آخر سر هم انجام نشود، باز هم دلیل نمی‌شود.
حتی اگر برای واریز یک قبض ۲۰۰ تومانی، هزار تومان کرایه ماشین بدهی،‌باز هم دلیل نمی‌شود.
حتی اگر هوا در حد مرگ گرم باشد، باز هم دلیل نمی‌شود.
حتی اگر یک هفته باشد که از بی‌عینکی کوره شده باشی، باز هم دلیل نمی‌شود.
بله همه این‌ها دلیل نمی‌شود که من دلم مثل و سیر سرکه بجوشد. نمی‌دانم چرا دوباره این رخت‌شورخانه احمقانه در دلم کارش را شروع کرده. چند وقتی بود تعطیل کرده بودند و رفته بودند پی کارشان. اما انگار دوباره آمده‌اند.
فقط یک چیز می‌ماند. جایی که کار داشتم، روبروی پارک "خاوران" بود. هر وقت آن‌جا می‌روم، در دلم آشوب می‌شود. امیدوار بودم این‌بار کارم تمام شود و دیگر مسیرم آن سمتی نیافتد که نشد.
نمی‌دانم. بقیه گناه می‌کنند، من عذاب وجدان می‌گیرم!

ساعت 15:53 | | لینک
دوشنبه 1388/02/28
هشدار اخلاقی

بهار است دیگر.
این گنجشک‌هایی که نزدیک محل کار ما زندگی می‌کنند، مدتی است در هر گوشه‌ای به هم گیر می‌دهند و خلاصه، بله. ما هم تا حالا زیر سبیلی رد کرده‌ایم. اما کم کم دارند وقاحت را از حد می‌گذرانند. امروز آن‌چنان دنبال هم کردند و به سر و کله یکدیگر پیچیدند که اصلا یادشان رفت این‌جا آدم‌ها دارند کار می‌کنند.
یک راست آمدند تو و شروع کردند به کارهای ... استغفر الله.
اصلا انگار نه انگار ما این‌جا جوان عذب داریم و دختر مجرد در مجموعه هست. آقا جان مگر محل کار، جای یک همچین کارهایی است؟ خجالت هم خوب چیزی است. واقعا که حیا را خورده‌اند و آبرو را قی کرده‌اند.
خلاصه این‌که هشدار اکید می‌دهم اگر دفعه دیگر چنین چیزی تکرار شود، یک راست پلیس خبر می‌کنم. حالا هی بگوئید گشت ارشاد بد است.
این جوان‌های این دور و زمونه چرا این‌جوری هستند؟

ساعت 15:0 | | لینک
یکشنبه 1388/02/27
عجب دنیایی است

۱ـ توپخانه کروبی و طرفدارانش به سمت ستاد موسوی جهت‌گیری کرده و آن‌چنان آتش‌باری می‌کند که کیهان را هم جا گذاشته. من دل‌بسته هیچ‌کدام از این دو کاندیدا نیستم و حتی اگر روزی بخواهم به یکی از آن‌ها رای بدهم، به قول روحانیون در حکم "اکل میتة" است. اما واقعا نمی‌توانم دلیل این همه لجن‌پراکنی به طرف مقابل را متوجه شوم. آقایان دارند همان اشتباهی را می‌کنند که ۴ سال پیش در مورد هاشمی کردند. این‌ها حتی برای یک لحظه هم فکر نمی‌کنند اگر موسوی به همراه احمدی‌نژاد به دور دوم رفت، چگونه می‌توانند طرفداران‌شان را برای رای دادن به موسوی ترغیب کنند.
۲ـ در ایران، حکومت چیزی به نام سرمایه اجتماعی را به رسمیت نمی‌شناسد و در حقیقت هرچیزی غیر از نفت و گاز، سرمایه محسوب نمی‌شوند. اما نیروهای بیرون از حاکمیت که حداقل در ظاهر به این موضوع اعتقاد دارند. پس چرا هر چهار سال یک بار موقع انتخابات، چوب حراج به همه سرمایه‌های کشور می‌زنند و تپه ... باقی نمی‌گزارند؟
۳ـ واقعا دنیای سیاست روحیات خاص خود را می‌طلبد. من اگر به جای کاندیداها بودم و این همه کثافت به سمتم پرتاب می‌شد، حتما عطای ریاست جمهوری را به لقایش می‌بخشیدم و آن را برای کسانی می‌گذاشتم که دیوانه‌وار دوستش دارند.

ساعت 14:18 | | لینک
چهارشنبه 1388/02/23
دغدغه‌های روزمره

من این‌جا بلند فکر می‌کنم. نه صلاحیتش را دارم و نه می‌خواهم به دیگران بگویم چه بکنند و چه نکنند. اصلا من چه کسی هستم که بخواهم برای بقیه تکلیف معلوم کنم.
فقط نظرات صد من یک غاز خودم را می‌گویم تا شاید، شاید، شاید کسی پیدا شد و جوابی به سئوالاتم داد یا نظری دیگر داد که بشنوم. من عاشق شنیدنم.
***
به نظر خودم از هیچ جای آن‌چه تاکنون درباره انتخابات این دوره نوشته‌ام، این در نمی‌آید که رای نمی‌دهم یا نباید رای داد. (شاید عکس آن هم برداشت نشود). اما از آن‌جا که می‌گویند "معنی در مخاطب است"، تاکید می‌کنم: هنوز هیچ تصمیمی درباره انتخابات نگرفته‌ام و چون قرار است فقط یک رای داشته باشم، می‌توانم تا ساعت ۸ شب ۲۲ خرداد این جریان فکر کردن را ادامه بدهم.
***
این رزوها لابلای همه کارهای خرد و کلانی که دارم و فرصت سر خاراندن برایم نگذاشته‌اند، هم بیشتر این‌جا می‌نویسم و هم بیشتر اخبار انتخابات را مرور می‌کنم. به این امید که از این همه سر و کله زدن، چیزی حاصل شود و تصمیمی بیرون آید که بعدها شرمنده‌اش نباشم.
***
دوستی می‌گفتم تو آن‌قدر به قوه منطق‌ات اتکا می‌کنی که گاهی آزاردهنده می‌شود. شاید چنین باشد. اما خوب این منم.
***
حالا هم باد نرمی می‌آید و هم روز دارد تمام می‌شود و رو به سکوت می‌رود. شاید این شهوت نوشتن را در توئیتر تا چند ساعت دیگر ادامه دادم.

ساعت 19:39 | | لینک
سه شنبه 1388/02/22
دغدغه‌های انتخاباتی 5

۱ـ شکی نیست که انتخابات پیش رو از هر نظر برداشتن چند گام به عقب است. حالا جزئیات این نظر را اگر کمی فکر کنید، می‌توانید بیابید.
طبیعتا از یک فرآیند این چنینی نمی‌توان انتظارات بزرگ داشت. انگلیسی‌ها مثلی دارند به این مضمون که "وقتی یک سری موش مسابقه می‌دهند، برنده حتما یک موش است." (واضح است که در مثل مناقشه نیست و قصد توهین به کسی را ندارم.)
۲ـ بنا به دلایلی که به نظر خودم خیلی واضح است، نمی توانم توضیح بدهم چرا؛ اما معتقدم در صورتی که احمدی‌نژاد برای دور انتخاب شود، چهار سال را در کسوت ریاست جمهوری به اتمام نمی‌رساند و بدین ترتیب باید منتظر ریاست جمهوری کسی مانند لاریجانی یا قالیباف باشیم.
۳ـ تا همین دیشب ایده‌ای داشتم که خیلی خوب بود. (باز هم قابل نوشتن نیست). اما دیشب و پس از آن‌که نقل قول‌های یک فرد مطلع از پشت پرده‌ها را شنیدم، مطمئن شدم ایده من امکان کمی برای اجرایی شدن دارد و به احتمال زیاد همانی رخ می‌دهدکه در بند ۲ نوشتم.
۴ـ به قول احمد زیدآبادی در انتخابات پیش رو تنها کابینه عوض می‌شود و قرار نیست اتفاق مهمی رخ دهد. (لینک ف.ی.ل.ت.ر است)
۵ـ  من نمی‌توانم به کسی بگویم رای بدهد یا نه. اما خودم می‌توانم در این رابطه فکر کنم و جرات اعلام نتیجه را هم دارم. هنوز به نتیجه مشخصی نرسیده‌ام. اما نزدیک هستم و همچنان سخت فکر می‌کنم.

توصیه: وقتی مثل الان من خیلی خسته هستید، وبلاگ ننویسید. یا حداقل جدی ننویسید. وگرنه مثل متن بالا گنگ و نامفهوم می‌شود.

ساعت 20:22 | | لینک
دوشنبه 1388/02/21
دغدغه‌های انتخاباتی 4

سرکار خانم زهرا رهنورد گفته است فکر نمی‌کردیم عاقبت امر به معروف، گشت ارشاد شود. (نقل به مضمون). البته من مطمئن هستم ایشان راست می‌گوید و واقعا سال ۵۷ یا پیش از آن، نه ایشان و نه بسیاری دیگر از انقلابیون مسلمانی که در خیابان‌ها خواستار تاسیس حکومت اسلامی بودند؛ چنین تصوری نداشتند. اما واقعیت ناراحت کننده (برای همه ما) این است که چنین اتفاقی افتاده.
حالا یک راه این است که بگوییم عده‌ای سوء استفاده کردند و راه دیگرش این است که ببینیم آیا شعارها و ایده‌های آن زمان درست بوده؟ البته که راه اول ساده‌تر است و راه دوم سخت و دردناک.
بیائیم برای یک بار هم که شده، راه سخت‌تر را انتخاب کنیم. آیا انتهای شعارهای زیبای سال ۵۷، محمود احمدی‌نژاد نیست؟ آیا انتهای اسلام ناب به دولت نهم نمی‌رسد؟

ساعت 10:10 | | لینک
یکشنبه 1388/02/20
دغدغه‌های انتخاباتی 3

آیا من ایده‌آلیست هستم؟ آیا من توقع دارم کشوری مانند ایران یا این استبداد ریشه‌دار، یک شبه فرانسه شود؟
معلوم است جواب من نه است. من فقط مطمئن هستم اگر از تهران به سمت جنوب برویم، هیچ‌وقت به دریای خزر نخواهیم رسید. البته ممکن است کسی بگوید من اصلا نمی‌خواهم به آن‌جا بروم که این حرف دیگری است.
من می‌گویم هرچه با خودم کلنجار می‌روم، نمی‌توانم راضی شوم به کسی رای بدهم که از سخنانش حتی بوی دمکراسی هم به مشام نمی‌رسد.
من توقع ندارم نخست‌وزیر دوران جنگ، اعدام های آن دهه را محکوم کند یا به دیدار مراجع ترد شده از سوی حکومت برود. درباره این‌که اصلا نظرش چیست هم اصلا حرفی نمی‌زنم تا خودش چیزی نگفته. اما این توقع زیادی است که از کاندیدای‌مان بخواهیم هولوکاست را محکوم کند یا حداقل به اشاره بگوید داشتن یک نیروگاه اتمی، ارزش این همه توهین و تحقیر و تحریم را ندارد؟
آیا این انتظار بی‌جایی است که از او بخواهیم یک‌بار برای همیشه تکلیف خزانه مردم ایران را با فلسطین روشن کند و یا حداقل شفاف بگوید آنان هم از این پول سهم دارند.
چرا من باید به کسی رای بدهم که بیش از آب و برق کشورم نگران جنبش‌های آزادی‌خواه!!!!!! آمریکای لاتین است و اگر نیست چرا یک بار تکلیف ما و خودش را با سوسیالیت‌های آمریکای لاتین روشن نمی‌کند؟
باز هم بگویم یا بس است؟
نگوئید به همه این‌ها اعتقاد دارد و می‌ترسد بگوید. من به ترسوها رای نمی‌دهم.

ساعت 11:45 | | لینک
شنبه 1388/02/19
دغدغه‌های انتخاباتی 2

انتخاب بین بد و بدتر یعنی چه؟
از نظر من، قدرت یک شر لازم است. در این وضعیت، هرگونه انتخابی می‌تواند بد محسوب شود. به بیان دیگر برای شر، نمی‌توان گزینه خوبی یافت. اما قطعا می‌توان گزینه‌هایی یافت که کمتر بد باشند. یا بدتر نباشند. در این بین حتما می‌توان گزینه‌ای نیز یافت که بدترین است.
حالا فرض کنید عده‌ای شما را برای شرکت در انتخاباتی دعوت می‌کنند و در برابر همه انتقادات شما، مدام این جمله را تکرار می‌کنند که انتخاب بین بد و بدتر است. این‌جا تصور شما از بد و بدتر تعیین کننده‌‌ترین مسئله است.
بیائید برای این‌که به کسی بر نخورد، انتخابات اخیر آمریکا را به عنوان یک مثال در نظر بگیریم. به نظر من انتخاب بین اوباما و مک‌کین را می‌توان انتخاب بین بد و بدتر دانست. اما اگر قرار باشد بین بوش و مک‌کین یکی را انتخاب کنیم، می‌توان گفت انتخاب بین بد و بدتر است. به نظرمن نه. این‌جا انتخاب بین بدتر و بدتر است. می‌دانم این جمله به لحاظ قواعد دستوری نادرست است. اما به جد معتقدم این دو مدام در حال سبقت گرفتن از یکدیگر در بدی هستند.
شاید پذیرفتن این موضوع در انتخابات ایران کمی سخت به نظر بیاید. به خصوص وقتی کارنامه چهار ساله جناب رئیس جمهور و آن‌چه برای طبقه متوسط شهری به ارمغان آورد را نگاه می‌کنیم. اما متاسفانه باید پذیرفت که گاهی مجبوری فاصله مواضع واقعی کاندیداها را با کولیس اندازه بگیری.
برای این‌که نگوئید تو بدبین هستی، نظر اشپیگل را ببینید. البته این فقط درباره یکی از کاندیداها است و به نظر من، تفاوت چندانی میان آن‌ها نیست.

ساعت 18:22 | | لینک
دوشنبه 1388/02/14
دغدغه‌های انتخاباتی 1

انگار دارم در دور باطل می‌افتم و مدام حرف‌های قبلی‌ام را تکرار می‌کنم.
یکی از خصلت‌های بد انسانی که متاسفانه ما ایرانی‌ها بسیار از آن بهره‌مند هستیم، جزم و جمود است. دگماتیسم نه به معنی اعتقاد به موضوعی است، بلکه به حالتی اتلاق می‌شود که فرد به موضوعی اعتقاد دارد و در عین حال معتقد است جز این نمی‌تواند باشد. یعنی راه هرگونه احتمال جدید را پیشاپیش بسته است. البته بیشتر افراد چنین حالتی را از خود نشان نمی‌دهند ولی هنگامی که وارد بحث می‌شوند، می‌توان به سادگی دریافت که تا چه حد دچار جزم و جود فکری‌اند.
تلاش بسیاری دارم که در زندگی و کار دچار این معضل نشوم. در زمینه انتخابات هم چشم و گوشم باز است که نظرات مختلف را بخوانم و بشنوم. اما تاکنون کمتر نظری توانسته است کمکی در جهت رفع تردیدهایم بکند.
حدود 40 روز تا انتخابات مانده و طرفداران دو کاندیدا از جمع چهار کاندیدای رسمی، به سر و کله هم می‌کوبند.
هوادارن کروبی و احمدی‌نژاد در روندی یکسان، هر سه کاندیدای دیگر را به بدترین شکل ممکن زیر آتش گرفته‌اند. کافی است نگاهی به روزنامه‌های طرفدارشان و سایت‌های اینرنتی بیاندازید.
رضایی تاکنون هواداری نداشته و موسوی نیز هنوز توپخانه را روشن نکرده.
از بین همه این دعواها تاکنون کمتر حرف منطقی و استدلال محکم بیرون آمده. بیشتر فحش و ناسزای مودبانه و غیر مودبانه است که نثار بقیه می‌شود.
اما من همچنان اوضاع را رصد می‌کنم. شاید کسی این بین حرفی زد که توانست نظر من را تغییر دهد.

ساعت 18:32 | | لینک
یکشنبه 1388/02/13
یک تاریخ

در گشت و گذارهای اینترنتی‌ام، به مطلبی برخوردم؛ درباره چگونگی رفع حصر از آیت الله منتظری (اینجا).
مطلب به لحاظ دست اول بودن و گفتن برخی نکات، جالب است. هرچند همه داستان نیست.
در این رابطه حرف‌های فراوانی برای گفتن وجود دارد که می‌تواند در قالب نقل قول باشد یا نظرات شخصی یا حتی مشاهدات. اما خوب حتما می‌دانید که من هم مانند همه انسان‌های روی کره زمین می‌خواهم زندگی کنم و در شرایطی که نزدیکان آیت الله فعلا هرکدام زیر علم کسی سینه می‌زنند و حافظه تاریخی‌شان را پاک کرده‌اند، من چرا باید خودم را به دردسر بیاندازم و این صفحه را دوباره بفرستم هوا؟
عجالتا روایت یک طرف ماجرا از این واقعه را داشته باشید تا بعد که گفته‌اند "دائما یکسان نباشد حال دوران".

ساعت 14:52 | | لینک
یکشنبه 1388/02/06
فقط آبی
بله ما قهرمان شدیم :)))))))

ساعت 19:30 | | لینک
شنبه 1388/02/05
جنون

وقتی پای اینترنت در میان باشد، من رسما یک مغز قشنگ به تمام معنا می‌شوم. دوست دارم از همه امکانات موجود استفاده کنم. فقط خدا رحم کرده که انگلیسی اصلا بلد نیستم وگرنه کار و زندگی‌ام را تعطیل می‌کردم و می‌نشستم پای اینترنت بازی.
یکی دو شب پیش و بعد از آن‌که یکی از خوانندگان این‌جا، ابراز تعجب کرد که این‌همه در فضای مجازی حضور دارم، نشستم و حساب کردم؛ دیدم کم کم دارم شورش را در می‌آورم.
اکانت
youtube ،Flickr ،Facebook و Twitter دارم. (این آخری را تازه درست کرده‌ام.) از Google Reader و iGoogle هم استفاده می‌کنم. 4 ایمیل مختلف دارم و همزمان IE و Safari روی دستگاهم نصب است.
وبلاگ هم که دارم.
به نظر خودم تنها کم کاری‌ام مربوط می‌شود به نداشتن یک دامین اختصاصی که آن را هم حدود دو سال پیش اقدام کردم، اما بر اثر اشتباه (بخوانید حماقت) به نام شخص دیگری ثبت شد و تاکنون نتوانسته‌ام پس بگیرم ‌اش.
خلاصه این‌که جنون اینترنت بد جوری ما را گرفته.

بعدالتحریر: فقط یک چیزی. کسی نمی‌داند من چطور باید عضو friendfeed بشوم؟ صفحه‌اش باز نمی‌شود. یعنی نمی‌شود ثبت نام کرد.

ساعت 18:7 | | لینک
دوشنبه 1388/01/31
سکوت در جامعه

من خوره خبر هستم. در روز بیش از هزار تیتر می‌خوانم و هرکدام دندانن‌گیر باشد، متنش را می‌خوانم. از هر دری. در گوگل ریدرم ۳۰ سایت خبری وجود دارد و حدود ۲۰۰ وبلاگ. کمتر پیش می‌آید کسی از خبری صحبت کند و من حداقل تیتر آن را نخوانده باشم.
همه این‌ها را گفتم نه برای این‌که پز داده باشم. می‌خواهم بگویم از جریان خبری کشور دور نیستم.
حالا کمتر از دو ماه تا انتخابات ریاست جمهوری دور دهم مانده و اصلا هیچ خبری نیست. گاهی یکی از عدم اجماع موسوی و کروبی حرف می‌زند و هر از چندی کسی یک کاندیدای خیالی برای اصول‌گرایان می‌تراشد. و دیگر هیچ.
اصلا انگار نه انگار قرار است اتفاقی بیافتد. شده است مثل دور دوم هاشمی. یعنی سال ۷۲. همان زمان که کسی توان، حوصله و جرات حرف زدن نداشت. حالا هم هیچ خبری نیست. نمی‌توان گفت خبری هست و سانسور می‌شود. منبع خبری من رادیو و تلویزیون نیست. اینترنت است که ذاتا سانسور شدنی نیست.
بین مردم هم خبری نیست. دوره‌های قبل سر و صدایی بود در کشور. اما الان آن‌چنان سکوت است که وقتی می‌شنوی یکی دارد درباره انتخابات صحبت می‌کند، ناخودآگاه گوشت تیز می‌شود. دوره‌های قبل آن‌قدر حرف سیاسی می‌شنیدی که خسته می‌شدی.
نمی‌دانم این سکوت را به چه می‌توان تعبیر کرد. رضایت از وضع موجود، ترس، گرم نشدند فضای انتخاباتی، نبودن رسانه‌های مستقل یا ناامیدی از هر نوع تغییر.
اگر شرایط به همین منوال ادامه یابد، اصلاح‌طلبان با اجماع هم نمی‌توانند بیشتر از ۵ میلیون رای بیاورند.

شاید مرتبط: آمار واجدین شرایط رای دادن را خبرگزاری فارس منتشر کرده. یک‌جا ذخیره کنید تا روزی که آمار شرکت‌کنندگان اعلام می‌شود. +

ساعت 13:40 | | لینک
شنبه 1388/01/29
دلتنگی

بدون این‌که بخواهم غر بزنم و ناله کنم، باید بگویم عجیب دلم برای دوستانم تنگ شده.
کدام دوستان؟ همین‌ها که اسم‌شان را این کنار می‌بینید و البته کسان دیگری که به هر دلیل نیستند.
من دلم برای روزهای خوبی که با هم داشتیم تنگ شده.
روزهای همشهری، سرپایینی جردن. خنده‌های ناتمام سر میز گروه راهنما. ویژه‌نامه‌های خلق‌الساعه.
افطارهای حیات نو. آش رشته. چای شیرین و پنیر.
عصرانه‌های فرهنگ آشتی.
فوتبال دیدن در جمهوریت.
شور و شر گلستان ایران.
چای‌های بد مزه توسعه.
دلم تنگ شده برای آدم‌هایی که آن روزها کنارم بودند. کنارشان بودم. کنار هم بودیم. خوش بودیم. لذتی داشت بعدازظهرهای طولانی تابستان در آن روزها.
نمی‌دانم. شاید این روزها هم به همان خوشی باشند. نمی‌دانم.
اما من دلم برای دوست‌هایم تنگ شده. حتی بی‌معرفت‌هایشان.

ساعت 18:57 | | لینک
سه شنبه 1388/01/25
و کان الانسان عجولا*

۱ـ ساعت نزدیک ۱۲ نیمه شب است. دوستم رانندگی می‌کند. ماشین پشت سری چراغ می‌زند، بوق می‌زند، احتمالا فحش می‌دهد و ... . راه می‌خواهد. کنار می‌کشیم تا رد شود. کمتر از ۱۰ متر بعد، ماشین‌ها در چند ردیف پشت چراغ قرمز بی‌دلیل طولانی، ایستاده‌اند. راهی که ما می‌رویم، باز است. راننده دستش را به نشانه عصبانیت تکان می‌دهد و چیزهایی می‌گوید نامفهوم. از کنارش رد می‌شویم.
۲ـ قطار مترو در ایستگاه بهشت زهرا می‌ایستد. مرد دو نایلون سیاه متوسط در دست دارد. با عجله همه را هل می‌دهد تا پیاده شود. پیاده که می‌شود، می‌دود به سمت بیرون. دوست داشتم بزنم روی شانه‌اش و بگویم: "عزیز من! این‌جا آخر خط است. آخر خط مترو  و آدم‌ها. کجا می‌دوی؟" اما رفته است.
۳ـ چراغ سر چهار راه، قرمز است و کمتر از ۱۵ ثانیه مانده تا سبز شود. ماشین‌ها می‌کوشند از زمان باقی‌مانده به بهترین نحو ممکن استفاده کنند. مرد خیلی آرام و راحت، عرض خیابان را طی می‌کند. نمی‌دانم برای مایی که همه عمرمان به هدر رفته، این ۱۵ ثانیه چه تفاوتی می‌تواند داشته باشد.

* سوره اسراء آیه ۱۱

بی‌ربط: از خستگی، حال تهوع دارم.

ساعت 17:12 | | لینک
یکشنبه 1388/01/23
من برگشتم

۱ـ این‌جا برگشت. یعنی از دیگر می‌توانید آن را ببینید. خوب معلوم است که خوشحالم.
۲ـ جواب نامه‌ام  را همین چند دقیقه پیش دیدم. مواردی را برای اصلاح اعلام کرده بودند که فنی هستند و من چیزی از آن‌ها سر در نمی‌آورم ولی حتما فردا اولین کارم این است که پیگیری کنم.
۳ـ خوشحالم که تا اطلاع ثانوی، زیاد طول نکشید.

ساعت 20:20 | | لینک
شنبه 1388/01/22
تا اطلاع ثانوی

۱ـ یک ایمیل برای کمیته فیلترینگ ـ یا هر جای دیگری که مسئول فیلتر کردن سایت‌ها است ـ زده‌ام. جواب داده‌اند که ایمیلت رسیده و به زودی جواب می‌دهیم.
۲ـ به اعتقاد من، هیچ مطلبی که دلیلی برای فیلتر شدن باشد، تاکنون در این وبلاگ نوشته نشده است. در حقیقت آن‌چه نوشته‌ام، یا شخصی و بی‌ضرر بوده است و یا سیاسی که دومی‌ها کاملا با خط قرمزهای روزنامه‌نگاری منطبق هستند. پس دلیلی برای فیلتر شدن این‌جا نمی‌بینم.
۳ـ پیش از این در دوره‌ای، این صفحه در برخی از شهرستان‌ها فیلتر شده بود. اما این‌بار فیلتر وبلاگم سراسری است و جدی به نظر می‌رسد.
۴ـ بنا به دلایل کاملا مشخص، تا زمانی که جواب نامه‌ام از کمیته فیلترینگ نیاید، در این صفحه چیزی نمی‌نویسم. قصد مهاجرت از این وبلاگ به جای دیگری را هم ندارم. تنها منتظر می‌مانم تا ببینم اوضاع چه می‌شود.
۵ـ به هیچ عنوان دوست ندارم به واسطه یک وبلاگ نیمه‌جان و بی‌خواننده، برایم مشکلاتی درست شود. (هرکس دوست دارد، این را به حساب ترس بنویسد) پس اگر احساس کنم راه دیگری وجود ندارد، از نوشتن دست می‌کشم.
۶ـ از همه این‌ها مشخص است، اما باز هم می‌گویم: تا اطلاع ثانوی سکوت می‌کنم.

ساعت 14:41 | | لینک
دوشنبه 1388/01/17
وبلاگم فیلتر شد

۱ـ ای همه کسانی که اینجا می خوانید! من نمی دانم چرا دوباره وبلاگم فیلتر شده. آن هم به صورت خیلی شدید.
۲ـ ای همه کسانی که اینجا را فیلتر کرده اید! باور کنید من همیشه سعی کرده ام به خاطر امنیت جانی و مالی و روانی خودم هم که شده، مواظب نوشته هایم باشم و از آنجا روزنامه نگارم، با خطوط قرمز به خوبی آشنایی دارم. پس چرا اینجا را فیلتر کرده اید؟
۳ـ ای همه کسانی که توانایی طراحی یک سایت معمولی را دارید! من از همه شما می خواهم یک سایت برای من طراحی کنید. به خدا پولش را هم می دهم (فقط با نرخ تعاونی حساب کنید لطفا). تا به حال دو نفر قول این کار را به من داده اند و به قولشان عمل نکرده اند :(

ساعت 20:6 | | لینک
پنجشنبه 1387/12/29
هي تو كه رفته‌اي*

سر مي‌چرخاني و مي‌بيني بهترين دوست تمام اين سال‌هايت حالا هزاران كيلومتر آن‌طرف‌تر نشسته است و تو كم كم اين‌جا آدم‌هاي انگشت‌شماري را مي‌شناسي.
برايش خوشحالي كه توانسته است از منجلابي كه همه در آن دست و پا مي‌زنند رها شود. برود به‌سوي آينده. حداقل براي ساختن آينده تلاش كند. امكان تلاش داشته باشد و بداند كه اگر بخواهد، مي‌تواند موفق شود. اما باز هم چيزي ته دلت ناآرام است.
حس خوبي نيست كه در زندگي‌ات دوستي نداشته باشي، اما حس بدتري خواهي داشت اگر دوستي را از دست بدهي.
نمي‌تواني خودت را گول بزني كه از دست نداده‌اي و تنها اندكي دور شده است. واقعيت اين است كه او رفته و حالا .....
اصلا مهم نيست. اين آخر سالي، كام خودت و ديگران را تلخ نكن. رفتن سرنوشت آدم است. بالاخره روزي بايد اتفاق مي افتاد....
اما نمي‌شود.

* نام شعر و مجموعه‌اي از آسيه اميني

ساعت 13:11 | | لینک
یکشنبه 1387/12/25
در روزهاي آخر اسفند

۱ـ درست در اولین روز تعطیلات، سرماخوردگی به سراغم آمد و خانه‌نشین شدم. شايد از دوشنبه رزوهاي عادي آغاز شوند و بتوانم به انبوه كارهاي نكرده برسم.
۲ـ اينترنت خانه، ديوانه كننده است. فكر اين‌كه قرار است همه تعطيلات را بدون اينترنت بگذرانم، كلافه‌ام مي‌كند.
۳ـ از انصراف خاتمي خوشحالم. به‌خاطر واكسي‌هاي پايتخت. به‌خاطر خودش كه نزديك بود آبرويش را خرج كاري كند كه نشدني است. حالا با خيال راحت روزهاي پيش رو را نظاره مي‌كنم.
۴ـ امروز براي برگزاري مراسم سالگرد درگذشت يكي از اقوام سببي بهشت زهرا بودم. عجيب قبرستان را دوست دارم. جايي است براي خودش كه اگر بهتر از بقيه شهر نباشد، قطعا بدتر نيست. "چه مهمانان بي‌دردسري هستند مردگان..."
۵ـ اگر اين‌جا نمي‌نويسم و جواب خيلي از كامنت‌ها را نمي‌دهم، به‌خاطر اينترنت است. ببخشيد.
۶ـ مي‌خواستم هفتا شود، اما ديگر نمي‌آيد!

ساعت 20:26 | | لینک
پنجشنبه 1387/12/22
دومين هديه

دومین هدیه هم رسید. بانو "کتاب‌هایی از عهد عتیق" و "عهد جدید" هر دو به ترجمه پیروز سیار را گرفت. کلی ذوق کردم. مدت‌ها بود مثل دخترک کبریت فروش هر روز پشت ویترین نشر نی می‌دیدم‌شان و حسرت مي‌خوردم.
امروز هم كلي خانه تكاني كردم. مثل اين‌كه واقعا سال نو دارد مي‌آيد.

ساعت 18:22 | | لینک
چهارشنبه 1387/12/21
آخر خط

مثل همیشه. مثل هر سال. پایان روزها. خسته می شوی. از کارها. از حرف ها. از نگاه ها. به امید تعطیلات طولانی. در حسرت روزهای سکوت. روزهای خاموشی. روزهای فراموشی. فراموشی خستگی ها. فراموشی بغض ها. فراموشی عمری که بیهوده رفته. دوستانی که رفته اند. تویی که مانده ای. تویی که تمام می شوی. تمام می شوی. تمام تمام. هر سال تمام می شوی.
و کی این تمام شدن ها، تمام می شود؟

ساعت 19:1 | | لینک
سه شنبه 1387/12/20
عیدانه فراوان شد، تا باد چنین بادا

در مصر ما یک احمقی نک می فروشد یوسفی
باور نمی داری مرا، اینک سوی بازار شو
"شعر رقصان شمس" که گزیده غزلیات شمس تبریزی به انتخابت محمدعلی سپانلو باشد را همین الان هدیه گرفتم. یعنی می خواهد عید شروع شود؟

ساعت 16:38 | | لینک
یکشنبه 1387/12/18
عکس یادگاری

برای صفحه عکس فیس بوک، آرشیوم را مرور می کنم. عکس های قدیمی را. بعضی ها را یادم رفته بود که دارم. از دوستان در تحریریه های مختلف. در حالت هایی عجیب و غریب. فلانی خوابیده با دهان باز! آن یکی در حال خبر نوشتن زبانش را بیرون آورده و ... . یکی را گذاشتم که بیشتر دوستان اصلا یادشان نمی آمد چه زمانی گرفته شده. کلی خاطره زنده شد. چند تای دیگر هم دارم که البته خودم در عکس نیستم اما عالی هستند. ارزش تاریخی دارند. شاید زمانی رو کردم و فک همه را آوردم پائین.
خلاصه دوستان مطبوعاتی! مواظب خودتان باشید. ممکن است همین روزها شما هم روی اینترنت باشید. در حالتی که حدس هم نمی زنید. (احساس خباثت می کنم.)

ساعت 14:27 | | لینک
چهارشنبه 1387/12/14
انقلاب شب عیدی

آیا در ایران انقلاب فمینیستی رخ داده؟ به عبارت دیگر، زنان علیه مردان قیام کرده اند؟ اگر یک خارجی این روزها به تهران بیاید چنین حسی خواهد داشت. جمعیت کثیر زنان در خیابان و اتوبوس و مترو و تاکسی و پیاده رو و ... این حس را ایجاد می کند که ایران یک انقلاب فمینیستی را شاهد بوده یا شاهد خواهد بود.
اما نه! اشتباه نکنید. اگر جمعیت زنان در خیابان نسبت به مردان پنج به یک است، ربطی به تئوری های فمینیستی ندارد. این روزها زنان در یک تصمیم نانوشته و هماهنگ نشده به بازارها هجوم آورده اند و تا می توانند خرید می کنند. از سبد لباس چرک و حوله بگیرید تا انواع و اقسال ظرف و لباس.
اگر کسی به این گفته شک دارد، یک روز با مترو از میرداماد تا نازی آباد برود. یا از صادقیه تا سرسبز برود.

--------
بدون نیم فاصله عجب چیز مزخرفی می شود.

ساعت 19:46 | | لینک
یکشنبه 1387/12/11
این روزها
هرچند سخت و سنگین و تلخ، اما همین که می گذرد خوب است.
ساعت 18:20 | | لینک