زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم
چندان كه ميبينم جفا، اميد ميدارم وفا / چشمانت ميگويند لا، ابروت ميگويد نعم
آخر نگاهي باز كن، وانگه عتاب آغاز كن / چندان كه خواهي ناز كن، چون پادشاهان بر خدم
چون دل ببردي دين مبر، هوش از من مسكين مبر / با مهربانان كين مبر، لاتقتلوا صيد الحرم
سعدي
امروز بد و بدتر از آن فردامان
زین تیره دل و دیو صفت، مشتي شمر
چون آخرت يزيد شد دنيامان
مهدی اخوان ثالث
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
پس خودت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
اما بالاخره
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
سعدی
مدعی بود اگرش خواب میسر میشد
*****
سوز دل يعقوب ستم ديده ز من پرس
كاندوه دل سوختگان، سوخته داند
*****
قاصد رود از پارس به كشتي به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سيل براند
*****
بخت آن نكند با من سرگشته كه يك روز
همخانه من باشي و همسايه نداند
*****
از دست دوست هرچه ستاني شكر بود
وز دست غير دوست تبرزد، تبر بود
*****
سعديا پيكر مطبوع براي نظر است
گر نبيني چه بود فايده چشم بصير
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
این چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
ارغوان پنجه خونین زمین،
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این دره غم میگذرند
سايه
سر صبح گوش دادن به آلبوم "واقعه" كاري از گروه Axion Of Chioce واقعا حالم را خوب كرد. از معدود كارهايي است كه جديدا گوش دادهام و خوشم آمده. همه چيز سر جاي خودش است و در قحطي ترانه خوب، گروه ترجيح داده اشعار كلاسيك استفاده كند كه اين موضوع به مذاق كسي مثل من بيشتر خوش ميآيد. آواي باربد هم كار را بيرون داده كه در حقيقت گزيدهاي از سه آلبوم اين گروه است. (توضيح اينكه من هيچكدام از اعضاي اين گروه را نميشناسم و فقط از كارشان خوشم آمده)
***
در وي زدهايم دست، او داند و ما
وز جام ميايم مست، او داند و ما
گر زاهد و عابديم و گر فاسق و رند
هستيم چنان كه هست، او داند و ما
ابن يمين
عاشق من و ديوانه من و شيدا من
شهره من و افسانه من و رسوا من
كافر من و بت پرست من، ترسا من
اينها من و صد بار بتر زينها من
ابوسعيد ابوالخير
از واقعهاي تو را خبر خواهم كرد
وان را به دو حرف مختصر خواهم كرد
با عشق تو در خاك نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاك بر خواهم كرد
ابوسعيد ابوالخير
گر من ز مي مغانه مستم، هستم
گر عاشق و رند و مي پرستم، هستم
هر طايفهاي ز من گماني دارد
من زان خودم، چنان كه هستم، هستم
خيام
چون مرده شوم خاك مرا گم سازيد
احوال مرا عبرت مردم سازيد
خاك تن من به باد آغشته كنيد
وز كالبدم خشت سر خم سازيد
خيام
نقل است آويني در آغاز همان سالي كه از دنيا رفت، گفته بود: "امسال، سال ما نيست؛ سال بزمجگان است." حالا آويني منظورش چه كساني بوده، بماند؛ اما من از اين تعبير خوشم آمد. چند روز پيش هم فياض زاهد در مصاحبهاي گفته بود: "زمانه، زمانه ما نيست." از اين تعبير هم لذت بردم.
چه ميشود كه انساني احساس ميكند زمانه، زمانه او نيست و بايد منتظر بماند تا اين سالها بگذرند؟ نميدانم. شايد براي براي هركس متفاوت باشد. شايد هم اصلا نتوان توضيح دقيقي براي اين حس ارائه كرد. به هرحال اين سالها، سال ما نبودند. به قول حافظ:
بيعمر زندهام و اين عجب مدار روز فراق را كه شمارد بهجاي عمر
دوست خوبم حسين مهكام نمايشنامه "آندرانيك" را اينطور به پايان رسانده:
سالهاي ابري و كلاغهاي شوم با عمر زياد. سالههاي رنج،سالهاي خون. و سالهايي كه برف تمام روزهاشونو ميپوشونه،...برف...برف...برف...
[نور میرود]
باید منتظر ماند و دید در این آسیاب دوار چه زمانی نوبت به ما میرسد.
شاید سال آینده، شاید یک دهه دیگر و شايد اصلا به عمر ما كفاف ندهد گذشت اين ابرهاي تيره.
ای غایب از این منظر از مات سلام الله
ای از همه حاضرتر از مات سلام الله
مولوی
-------------
اندکی مرتبط: این عکسها دیدنیاند.
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی، برود دل ز برت
۰
۰
بارها گفتهام این روی به هرکس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
۰
آنچنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربدهجوی و لبش افسوس کنان
.
.
.
.
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
دم به كله ميكوبد
و شقيقهاش دو شقه ميشود،
بيآنكه بداند
حلقه آتش را در خواب ديده است
عقرب عاشق
حسین پناهی
آخه آدم چی بگه، قربونتم،
حالا از ما كه گذشت
بعد از اين اگر شبي، نصفه شبي،
به كسوني مثه ما قلندر و مست و خراب
تو كوچه برخوردي
اون چشارو هم بذار
يا اقلا ديگه اين ريختي بهش نيگا نكن.
آخه من قربون هيكلت برم
اگه هر نيگا بخواد اينجوري آتيش بزنه
پس باهاس تموم دنيا تا حالا سوخته باشه!
شهر قصه
کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی
نی باشد و نی باشد و نی باشد و نی
من باشم و من باشم و من باشم و من
وی باشد و وی باشد و وی باشد و وی
بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
حافظ
نعوذبالله اگر خلق غيب دان بودي
كسي به حال خود از دست كس نياسودي
سعدي
بگذار بگذار بگذار بگذار بگذار تا تا تا تا تا مقابل مقابل مقابل مقابل مقابل روی روی روی روی روی تو تو تو تو تو بگذریم بگذریم بگذریم بگذریم بگذریم
دزدیده دزدیده دزدیده دزدیده دزدیده در در در در در شمایل شمایل شمایل شمایل شمایل خوب خوب خوب خوب خوب تو تو تو تو تو بنگریم بنگریم بنگریم بنگریم بنگریم
با اجازه از حضرت سعدی
كشتيهاي عاشق سوت ميكشند
مردان عاشق آه؛
طعمشان يكيست.
كيكاوس ياكيده
گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بی ما؟ زین طعنهها گذر کن
گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت
کس بیتو خوش نباشد، رو قصۀ دگر کن
مولوی
يك غزل فرصت با تو بودن نماندهاست
خستهام، خسته از آنچه گفتيم و گفتند
حال اثبات انكار در من نماندهاست
تيغ تا بينهايت برهنهاست، تا بينهايت
زخمها را مجال شمردن نماندهاست
عاشقانه بميريم، بايد بميريم، شايد
روزگاري است تا چارهاي غير مردن نماندهاست
از من و تو چه ميخواهد اين قوم، اين قوم مأيوس
از تو چيزي نمانده است، ازمن نمانده است
یک شرط هم مراد دل ما نمیشود
اگر آدم در روزنامهای كار كند كه در دبي توزيع ميشود، حتما حق دارد شعري از نزار قباني را بدون ترجمه روي وبلاگش بگذارد. اگر هم حق نداشته باشد، من اينكار را ميكنم!!
حديثك سجاده فارسيه
وعيناك عصفورتان دمشقيتان
طيران بين الجدار وبين الجدار
وقلبي يسافر مثل الحمامه فوق مياه يديك
وياخذ قيلوله تحت ظل السوار
واني احبك
ولكن اخاف التورط فيك
اخاف التوحد فيك
اخاف التقمص فيك
فقد علمتني التجارب ان اتجنب عشق النساء
وموج البحار
انا لااناقش حبك .. فهو نهاري
ولست اناقش شمس النهار
انا لااناقش حبك
فهو يقرر في أي يوم سياتي .. وفي أي يوم سيذهب
وهو يحدد وقت الحوار .. وشكل الحوار
برای یك خواب بی خوابم
برای یك عطر
یك سلام
یك دست پراز نمی دانم چه
تا بیداری٫ تو نیز نمی دانستی
به بیراهه می روم
من اما می دانم
سلام واحه نیست
و نه عطری
كه نیست تا من بخوابم
دستهات اما
دستهات چه را از من دریغ كردند
اینگونه كه برای یك خواب بی خوابم
خوشي آخر بگو اي يار چوني
از اين ايام ناهموار چوني
بروز و شب مرا انديشه توست
كزين روز و شب خونخوار چوني
از اين آتش كه در عالم فتادست
ز دود لشكر تاتار چوني
درين دريا و تاريكي و صد موج
تو اندر كشتي پربار چوني
منم بيمار و تو ما را طبيبي
بپرس آخر كه اي بيمار چوني
منت پرسم اگر تو مينپرسي
كه اي شيرين شيرين كار چوني
وجودي بين كه بيچون و چگونهست
دلا ديگر مگو بسيار چوني
*دوستان اصرار كردند كه اگر سراينده اشعار را ننويسي همه فكر ميكنند كه از خودت هستند! البته پرواضح است كه من تا كنون شعري نسرودهام؛ پس براي اينكه دزدي نكرده باشم از اين به بعد نام سراينده اشعار را مينويسم. شعر بالا از مولوي است.
هذیان نیست
تو گفتی تكه از خودت را بفرست
از روی زندگی نمی شود پرید
من هنوز چیزی مثل جان می كنم
ایران جان نمی شود
تا... تو كنده باشی
من خواب نیستم
مرگ من میزی نیست كه دیگران چیده باشند
مرگ من اتفاقی خواهد بود
بی صدا
بی من حتا
چیزی در سرم جان می كند
چیزی اتفاقی مثل خودم
بی پر بی پروا
بی جا
مرا می كند از جا
تا تكه های خودم را
از روی مرگ
پریده باشم
گاري سيب فروش سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد
سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد
بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد
يا نه مثل همه مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد
غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
امروز در این سودا رنگی دگر است این دل
بريد آس دل از حکـم نا بـهنگـامـت
فتاد از کف من دست لاغر اندامت
و ریخت آن تب سرخ از لبان داغت باز
گـداخـت جان مـرا بـو سـه های آرامــت
تکان تکان تن رقصان عاشقـت با من
سرود مرده غزل های مانده در کامت
تو حلقه حلقه پر از التهاب دود و غـزل
به دست، جان و تنم در میانه با جامت
قمار بازی خوبیست، شرط می بـندم
اگر پـیـالـه تو باشی و آن تـن رامــت
به باد می دهم امشب تـمام دینم را
اگر که قبله تو باشی و حلقه دامت...
بــریــد آس دل از حـکـم نـا بهــنگـامــت
شکست شرط مرا عهد بی سر انـجامت
***
دوباره آخر بـازی ...من و بريدن و تو...
هـجوم خـاطـره های هـمـیشه نا کامــت
توضیح: برای اینکه كسي گمان نكند چنين غزلي از ذهن ناقص من در ميآيد يا ميخواهم دسترنج ديگران را مصادره كنم و يا به قانون كپي رايت احترام نميگذارم؛ براي همه اينها، باز تكرار ميكنم كه هيچكدام از متنهايي كه در قسمت "جان برلب آمده" ميآيند، از من نيستند و بهعنوان مثال اين غزل از سرودههاي فاطمه شمس است.
اينجا، باغچه را بيل زدهاند
مغز ما را شخم...
***
الكي نخند. بالا بياوري حالت زودتر خوب ميشود...
***
...
***
يك چيز جديد فهميدم
اگر در باران گريه كني اشكهايت را كسي نميبيند...
به آيندهبيني و فال ورق؛
من به چشمان درشت تو
تو به قصههاي پريان معتقدي،
به روزهاي شوم، به خواب و رويا؛
من فقط به دروغهاي تو
I found an island in your arms
Contry in your eyes
Arms that chain us
Eyes that lie
بیش از یک هفته ننوشتم به علل و دلایلی که گفتنی نیست. اکنون یک صفحه جداگانه با عنوان "جان بر لب آمده" ایجاد کردهام و از این پس شعرها را در این بخش میآورم. دو توضیح لازم است که در همین ابتدای کار بدهم تا از هرگونه سوء تفاهمی جلوگیری شود.
۱- هیچکدام از این قطعات از خودم نیستند.
۲- بخاطر احترام به تئوری مرگ مولف، نام نویسندگان این قطعات را ذکر نمیکنم!


