هفته گذشته بالاخره بعد از مدتها یک گزارش نوشتم. این که میگویم، بعد از مدتها، یعنی بعد از حدود ۱۰ ماه!! آمار جالبی است، نه؟ با آنكه در تمام اين مدت هم كار كردهام، اما يا يادداشت نوشتهام و يا گزارشي كه نوشتهام به دل خودم نچسبيده و بالاي آن اسم مستعار زدهام. به نظرم اين يكي با درنظر گرفتن تمامي محدوديتها و مشكلات، بد نشد. متن كامل آنچه چاپ شد را ميتوانيد در شماره شش "روز هفت" همشهري بخوانيد. (اينجا) از اين كه بالاخره جايي براي نوشتن گزارش پيدا كردم، خوشحالم!
از اين موضوع كه بگذريم، باز هم پائيز عزيز آمد و من از ديروز يك حس عجيب ولي نهچندان تازه دارم. حسي نوجواني كه احساس ميكند در حال عاشق شدن است!! اين حس را دوست دارم.
موضوع سوم هم ماه رمضان است كه دوباره آمده و امروز اولين روزش است و اولين افطارش. افطارهاي ماه رمضان بهترين لحظاتي هستند كه ميتوان در يك روز داشت. بخصوص براي كسي مثل من كه سالها است اين زمان را در تحريريه و كنار دوستان هستم. اين لحظات را هم دوست دارم.
مثل اين كه روزهاي بد به همراه تابستان ميروند و دوباره خوبي از راه ميرسد.
یکشنبه 1385/07/02
روزهاي خوب از راه ميرسند
ساعت 11:37 | | لینک


