عجب وضعیت بدی است این روزها و این روزمرگیهایی که دچارش شدهایم. گمان ميكردم با آمدن پائيز همه چيز بهتر ميشود، ولي انگار اين بيحوصلگي و بطالت و رخوت نميخواهد دست از سرمان بردارد. (ازبس كه فصل گرما و روزهاي بلند در اين سرزمين طولاني است.) به هر حال پست قبلي درباره خوب بودن حال و اين جور مزخرفات، تا اطلاع ثانوي تكذيب ميشود. مثل اينكه حرف پيشكي زده بودم!!!
اين روزها براي اينكه حالم بهتر شود، شعر ميخوانم. آنهم چه شعري. شاهنامه. از شما چه پنهان داستان "پر آب چشم" سهراب، ديشب تمام شد. همان موقع احساس كردم هر بار كه اين بخش شاهنامه را ميخوانم، انگار سهراب تازه مرده است!! حالا داستان سياوش را آغاز كردهام.
در كنار اين شعرخواني، مانند اغلب اوقات درباره خاورميانه مطلبي ميخوانم. نميدانم چرا مدتي است كه به دانستن در زمينه "بنيادگرايي يهودي" علاقهمند شدهام. اگر كسي كتاب يا مقالهاي فارسي در اينباره سراغ دارد، خوشحال ميشوم معرفي كند.


