در مردگان خويش نظر ميبنديم، با طرح خندهاي
و نوبت خود را انتظار ميكشيم، بي هيچ خندهاي
اما من نميخندم. خندهام نميآيد وقتي دوستانم در آتش ميسوزند. وقتي همكارانم را تكه تكه شده از لابهلاي آوار ساختمانها و گل و لاي پيدا ميكنند. وقتي جوانان اين ديار را از كارت خبرنگاريشان شناسايي ميكنند.
دستم به قلم نميرود. با خودم كلنجار ميروم تا بتوانم، بنويسم. اما در سوگ دوستان چه ميتوان نوشت؟ اينجا محشر كبري ست. يك نفر ناباورانه توي سرش ميزند براي مهدي اناري و ديگري سرش را روي ميز گذاشته تا اشكهايش را نبينند در سوگ علي برادران. كسي كه پشت كامپيوتر نشسته و خبرها را يك به يك و با دقت ميخواند، صورتش ديگر كاملا خيس شده است.
بعدازظهر همسر كربلايي احمد آمده بود. هنوز باورش نميشد محمد به خانه بازنميگردد. مرد و زن واهمهاي ندارند از اينكه صداي هق هقشان را كسي بشنود. اصلا چه كسي قرار است صداي ديگري را بشنود؟ هر كس گوشهاي گير آورده و زار ميزند.
با خودم فكر ميكنم چه بي تفاوت شدهايم در مرگ عزيزانمان. چقدر عادي شده است، از دست رفتن انساني در گيرو دار زندگي. گفتم زندگي و انگار اشتباه كردم؛ بايد ميگفتم مرگ.
اينجا مرگ ما را مرور ميكند. هيچكس هم عين خيالش نيست كه آدمها ميميرند. اصلا عادي شده است مرگ آدمها. عادت كردهايم كه هواپيماها سقوط كنند. قطارها منفجر شوند و خودروها له شوند. اين هم ميگذرد. يادمان ميرود خبرنگاران در آتش سهل انگاري و بيتوجهي سوختند. حداكثر تا هفت روز يادمان است و بعد فراموش ميكنيم؛ خاك سرد است و فراموشي ميآورد، اما تنها براي ما، نه براي آن دختر كه در 20سالگي بيوه شد. نه براي كودكاني كه ديگر پدر ندارند. نه براي مادران جوان از دست داده.
ما خبرنگارها عادت كردهايم به اينگونه حوادث . اين هم يكي ست از آن همه. خبرنگار وعكاس بايد بروند و گزارش بياورند. از هر چيزي و در هرجايي. كسي كاري ندارد كه شرايط چگونه است. جنگ است يا صلح. آرامش است يا درگيري. بايد گزارش بياوري تا مردم ببينند و بخوانند.
با همه اينها ما بازهم ميرويم. باز ميرويم در دل حادثه. ميان آتش و خون و گلوله. برايمان فرقي ندارد مانور است يا جنگ. با هواپيماي باري ميرويم يا پاي پياده.
كسي ميگفت كشته شدگان اين حادثه را نبايد شهيد بنامند. با خودم گفتم خبرنگاران و عكاسان مطبوعات عاشق هستند؛ عاشق كارشان، عاشق مردمي كه هر روز و هر ساعت حاصل كار آنها را ميبينند و ميخوانند و گفتهاند «من مات من العشق فقد مات شهيد.»
شب شده است. ديگر همه رفتهاند. ساختمان بزرگ همشهري تقريبا خالي شده است. دلم نميآيد راه بيفتم و به خانه بروم، اما مجبورم. توي راهرو عكس كربلايي احمد را زدهاند. ايستاده در غرفه همشهري در نمايشگاه مطبوعات. مقابل در حجلهاي گذاشتهاند با همان عكس و زندگينامه كوتاهي از او. خجالت ميكشم به عكسش نگاه كنم. سرم را پايين مياندازم و ميروم. صوت حزين قاري در گوشم ميپيچد: اذا الشمس كوّرت... .



