تبليغاتX
دیگری - حوصله بازي ندارم
یکشنبه 1385/10/03
حوصله بازي ندارم

راستش این خیلی بد است که کسی دوستت نداشته باشد و بود و نبودت برای همه یکسان باشد. اصلا حس خوبی ندارد. من بارها تجربه‌اش کرده‌ام. نمي‌دانم شايد هم متوهم باشم، ولي در هر حال من اين احساس را دارم. اصلا هم نمي‌توانم بي‌خيال شوم و ناديده‌اش بگيرم. اين دفعه هم همين‌طور شد. در همين بازي يلدا. كسي اصلا من را يادش هم نبود. تا اين‌كه يك هم‌نام به فكر اين موجود دور افتاده، افتاد. جالبش اين است كه من و ميثم يوسفي، كه به اين بازي دعوتم كرده، تا به‌حال همديگر را نديده‌ايم و فقط از طريق همين وبلاگ با هم تماس داريم. باز هم به معرفتش كه نديده به بازي راه‌مان داد. دوستاني كه خيلي با هم نزديك‌تر بوديم كه اصلا انگار نه‌انگار. شايد اين اتفاق به اين دليل باشد كه من دوست صميمي، كم دارم. شايد هم زياد دارم، اما كسي جدي‌ام نمي‌گيرد. نمي‌دانم خلاصه هميشه به اينجا كه مي‌رسم اعتماد به نفسم را از دست مي‌دهم. مي‌دانيد خيلي سخت است كه آدم احساس كند كسي دوستش ندارد! (واي دوباره چقدر ناله كردم. معلوم شد ناراحتم؟!)
و اما بازي. اين روزها به دلايلي، كه فعلا نمي‌توانم درباره‌اش چيزي بنويسم، حالم اصلا خوش نيست و حوصله بازي ندارم. منتظر خبر هستم. خبري كه مي‌دانم بد است و مدام به خودم اميد مي‌دهم كه خوب است. وقتي مشكلم حل شد و حالم بهتر شد، حتما مي‌نويسم. خيلي چيزها براي نوشتن دارم.
باز هم از ميثم يوسفي عزيز، بابت لطفش متشكرم.

ساعت 15:46 | | لینک