امروز «روز هفت» توقیف شد. شاید هم بهتر باشد، بگویم بسته شد؛ چون آقای انتظامی مدیر عامل موسسه همشهری، دستور توقیف این هفتهنامه را صادر کردند. آقایان و خانمهایی که حضور ما در همشهری برایشان مانند خوردن زهرمار بود و آنها که روز هفت، خاری بود در چشمشان، خوشحال باشند! ما هم از فردا به مدت نامحدودی بیکار هستیم. باز هم بیکار شدم. راستی این چندمین جا بود؟ از این امنیت شغلی زیاد، حالم به هم میخورد!!
اما بازی یلدا که بهخاطر شرایط روز هفت اندکی تاخیر شد.
۱- اولین روزنامهاي كه در آن كار ميكردم، پس از ۱۵ شماره توقيف شد. آن روز را هيچوقت فراموش نميكنم. رفتم طبقه پايين و نشستم روي پلههايي كه به زيرزمين ميرفت و حسابی گريه كردم!! الان كه ياد آن روز ميافتم، ديگر گريه نميكنم، ولي بسیار افسوس ميخورم.
۲- معمولا از کسی بدم نميآيد. حتي اگر از كسي ناراحت شوم، پس از مدتي بيخيال قضيه ميشوم، اما قاضي «سعيد مرتضوي»، منفورترین آدم برای من است. هرچند می دانم که مزدوری گوش به فرمان بیشتر نیست.
۳- از اين چيزها بدم ميآيد. صداي حميرا، هايده، مهستي، شکیلا(صداي هيچكدام را هم نميتوانم از يكديگر تفكيك كنم!!!)، پياز پخته و سرخكرده، آدمهاي لوس. زنهاي چاق، خال پشت لب، آدمهاي فضول، خواننده های جوان آنطرف آب.
۴- هيچوقت دوست دختر نداشتهام و تنها زني كه در زندگي من بوده، همسرم است. اهل الكل هم نيستم. تا بهحال هم نخوردهام. راستش اصلا دوست ندارم هوش و حواسم براي لحظهاي زايل شود. گرد مواد مخدر هم نميچرخم. بدين ترتيب نه مخدَرات، نه مخدِرات.
5- همان سال كه ديپلم گرفتم، دانشگاه آزاد تهران جنوب، در رشته مهندسي شيمي طراحي فرآوردههاي صنعت نفت قبول شدم، اما پس از پاس كردن ۹۰ واحد، ادامه ندادم. سربازي هم نرفتهام، قصد رفتن هم ندارم. چون آن را قانوني ضد انساني و ظالمانه ميدانم.
چون من خیلی دیر وارد بازی شدم، کسی نمانده. پس چهار نفر را دعوت میکنم. رضا جلالی، محمد رضا شاهرخی نژاد، حسام فروزان و مینا که شاید این طوری دست از تنبلی بردارد و چیزی بنویسد.


