آقا اجازه! من را یادتان میآید؟ مدرسه راهنمایی «احمدیه» آقا. سالش را یادمان نیست آقا؛ اما شما معلم ما بودید. هنوز امضایتان را پای دفترچهام دارم آقا. یعنی داشتم. پارسال که اسبابکشی میکردیم، مجبور شدم بندازمش دور آقا. آخر خانه اجارهای ما دیگر جای این هم روزنامه و مجله و دفترچه قدیمی را ندارد آقا. به خدا دوست نداشتیم، اما مجبور شدیم آقا. همراه آرشیو جامعه و توس و نشاط و عصرآزادگان و صبح امروز، همه را فروختیم آقا. به 1500 تومان آقا. اما در عوض همه حرفهایتان را یادمان هست آقا.
آقا اجازه آقا؟ اینجا باران میبارد. در بند 209 هم باران میآید آقا؟
آقا اجازه آقا؟ الان ساعت از یک نیمه شب گذشته آقا. شما آنجا خواب هستید یا مشغول جواب پس دادن آقا؟
آقا اجازه آقا؟ ما دلمان برای شما تنگ شده آقا؟
***
برای کسی که همیشه از مدرسه متنفر بوده و هست، حضور علی اکبر باغانی در سر کلاس یک غنیمت بود. میشد کلاسهایش را تحمل کرد و خسته نشد و چیزی یاد گرفت. چیزی که روز بعد از امتحان از یاد آدم نرود و سالها همراهش باشد تا شاید روزی و در جایی بدردش بخورد. باغانی آن زمان به ما درس آزادگی داد. حالا سالها از آن روز گذشته و آقا معلم را به جرم تلاش برای بدست آوردن حقوقش زندانی کردهاند. خبر دستگیریاش را که خواندم، رفتم به دوران راهنمایی و معلم آزاده خراسانیمان. مردی از نسل و دیار سربدارن.
آقا اجازه! شما همیشه معلم من هستید. حتی الان که نمیبینمتان. در این نیمه شب پنجشنبه 24 اسفند 13۸۵، دلم برایتان تنگ شده و قلبم با شما در زندان اوین است.
***
لینک: در این نیمهشب بغضآلود، این نوشته فریدون عموزاده خلیلی، خیلی به حال من مربوط است.



