چهارشنبه 1386/02/26
و شب شط عليلي بود
به کسی قول ندادهام. ترس هم برم نداشته. فقط مشغول تمرينكردن، هستم. تمرين كه درباره اتفاقات سياسي نظر ندهم. تنها نظارگر باشم. تمرين سكوت ميكنم. تمرين اراده. كه خداييش كار سختي است.
حالا در همين زمان كه من به فكر سكوت افتادهام، هرچه اتفاق سياسي ممكن بوده، رخميدهد. هرچه ممكن نبوده هم، اتفاق ميافتد.
يادم ميآيد كوچك كه بودم، عزيزي كه اينجا را هم ميخواند، ميگفت: «يك روز در تلويزيون، جميله ميرقصد!» [نقل به مضمون] راستش آن زمان باورم نمیشد. اما آن عزيز همان زمان تاوان اين آينده بينيهايش را داد. حالا ميفهمم كه درست ميگفت.
مرحوم اخوان ثالث را بهياد ميآورم و شعر زيباي كتيبه:
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آنرويم بگرداند
ساعت 19:51 | | لینک



