دوستدارم -حتي براي يك مدت كمي هم كه شده- بروم جايي كه هيچ صدايي نيايد جز زوزه باد و شرشر آب. فوق فوقش غار كلاغهاي نازنين هم باشد و لا غير. بروم جايي كه نه صداي زنگ موبايل بيايد و نه بوق ماشين يا گاز دادن يك موتوري! احساس ميكنم سرم از اين همه صدا متورم شده است! واقعا احساس ميكنم سرم بزرگتر از حد معمول شده و عنقريب است، منفجر شود! افسوس كه امكان رفتن ندارم و اگر هم امكاني باشد، جايي وجود ندارد كه واقعا آرامشبخش باشد.
به قول علي معلم دامغاني:
سخت دلتنگم، دلتنگم، دلتنگ از شهر
باركن تا بگريزيم به فرسنگ از شهر
حالا اينكه منظور معلم در اين شعر آن چيزي نيست كه من ميگويم؛ موضوعي است، ديگر. مهم اين است كه بهكار ميآيد!
خلاصه اينكه در اين هواي نسبتا گرم، بدجوري دلم هواي خنكي زمستان و سكوتي جادويي كرده است.
اينهم بماند، براي روزهاي هرگز!
شنبه 1386/03/12
باركن تا بگريزيم
ساعت 16:56 | | لینک



