هر بار که شعر قصه شهر سنگستان اخوان ثالث را ميخوانم و به اين بند ميرسيم كه شاعر ميگويد: "نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند"، به ياد پرويز ورجاوند ميافتم. كسي كه حالا ديگر قبل از اسمش بايد بگويي "مرحوم" و يا بعد از آن اضافه كني "خدا بيامرز". و به راستي هم خدا رحمتش كند كه خود رحمتي بود بر ايرانيان.
پرويز ورجاوند هم رفت، اگر چه در ذهن ما ورجاوند است. او هم نسل بازرگان و سحابي و طالقاني و فروهر و اردلان و سنجابي و ... بود. از نسل جبهه ملي. نسلي كه عمر خود را براي اهدافش صرف كرد و آخر سر هم زماني به ديار باقي رفت كه هنوز در دادگستري، پرونده مفتوحه داشت. آنها يك عمر مبارزه كردند و ثمره تلاش خود را هم نديدند. به اين موضوع كه فكر ميكنم، ياس و افسردگي عجيبي سرتاسر وجودم را فرا ميگيرد.
ما هم مانند آنها خواهيم شد؟ ميميريم، بدون رسيدن به آرزوهايمان؟
كاش حداقل ما هم در ذهن نسلهاي بعدي آنچنان باشيم كه آن بزرگان در ذهن ما هستند. جاويد ورجاوند.
یکشنبه 1386/03/20
جاويد ورجاوند
ساعت 16:25 | | لینک



