تبليغاتX
دیگری - پریشان‌گویی‌های یک سرما خورده
یکشنبه 1386/07/15
پریشان‌گویی‌های یک سرما خورده

۱- هروقت دوز وطن دوستي خونم پايين مي‌آيد، سفري پيش مي‌آيد و مي‌روم به گوشه‌اي از اين كشور وسيع. خوب طبيعي هم هست كه به سرعت همه‌چيز درست مي‌شود.
اين‌بار رفتم كرمانشاه. جاي زيبايي است. ياد شعر سهراب افتادم ـ همين امروز تولدش است ـ
دشت‌هايي چه فراخ، كوه‌هايي چه بلند
۲- هرچه طبيعت زيبا بود و رفتار مهربان مردم، دلنشين؛ ديدن فقر دل‌آزار.
نمي‌دانم اين مردم خون‌گرم و دوست‌داشتني كه بي‌دريغ و بي‌دليل محبت مي‌كنند، چه هيزم تري به حاكمان ايران فروخته‌اند كه اين‌چنين مورد بي‌مهري قرار مي‌گيرند و فراموش مي‌شوند. به‌جز شهر كرمانشاه، بقيه شهرها در فقر و سختي غوطه‌ور بودند. اسلام‌آباد و گيلان‌غرب و قصرشيرين، در مجموع به اندازه اسدآباد نبودند!
دشمني با كردها خصيصه‌اي است كه در حاكمان ايران نهادينه شده! تازه مردم بيشتر كرمانشاه، كرد نيستند، لك هستند.
۳- موقع رفتن و برگشتن از تاكستان رد شديم. به ياد سنگسار بودم و دلم آشوب بود.
۴- سرماي همدان و رزن سرمايم داد.
۵- بوي باران پائيزي حتي از گرفتگي بيني هم مي‌گذرد و ديوانه‌ام مي‌كند.

ساعت 11:44 | | لینک