مثل اینکه یک چهارشنبه پرکار دیگر در حال تمام شدن است. حسنش نسبت به ديگر چهارشنبهها، همين برفي بود كه آمد. از صبح كه بيدار شدم تا همين يك ساعت پيش باريد و حسابي حالش را برديم.
جدا از اين اتفاق خوب، بقيه روز، مدام خبر بد شنيدم. هواپيمايي كه زمين خورد، دوستي كه تصادف كرد و آدمهايي كه سحرگاه امروز در زندان اعدام شدند تا شايد ديدن جنازهشان مرهمي شود بر دل سوخته ديگران.
حالا بعد از يك روز كاري، اصلا حوصله صحبت كردن درباره خوب يا بد بودن اعدام را ندارم، اما اميدوارم هيچوقت در شرايطي نباشم كه مجبور شوم به اعدام انساني رضايت دهم و يا با داغ دلم بسازم.
به شدت احساس ميكنم به تعطيلات آخر هفته نياز دارم. اين هفته با آنكه شنبهاش تعطيل بود، اما خيلي پر مشغله گذشت. بهخصوص اينكه هر روز هفته كار اداري داشتم. ميدانيد كه در ايران كار اداري از سرطان گرفتن بدتر است. ـ حداقل براي من اينطور است ـ
ديگر اينكه دلتنگي براي دوستان همچنان ادامه دارد و خيلي هم پررنگ است. خدا را چه ديديد شايد هفته بعد به چندتايي سر زدم. مخصوصا دوستي كه حدود يك سال است نيدهاماش!
همين ديگر. بيربط گفتن بس است.
بعدالتحرير: اين يكي را يادم رفت بگويم كه اگر يك نفر ـ مرد زنش فرقي ندارد ـ پيدا شود سايتي براي من طراحي كند، يك عمر ممنونش ميشوم. البته واضح است كه پول دستمزد ندارم بدهم! (يعني همهچيز مجاني است(



