حالا حالم بهتر است. یا دقیقتر بگویم کمتر بد است. اعتراف ميكنم كه مرگ مهران مرا بسيار در هم ريخت. آنچنان كه عليرغم ميل باطني، ديگران هم اين ناراحتي را متوجه شدند.
همان روز كه خبر درگذشت دوستم را شنيدم، صبحش بانو نهيب زد بود كه چرا مرگ انسانها ناراحتت نميكند! و بعد از ظهر خبر رسيد و باقي ماجرا كه احتمالا شنيده و ديدهايد ـ اگر برايتان مهم بوده باشد ـ
البته واضح است كه روزانه انسانهاي بسياري ميميرند. مثلا در همين بهشت زهرا روزي ۱۵۰ نفر را دفن ميكنند. اما تنها اگر كسي به ما نزديك باشد، مرگش برايمان سخت و ناگوار ميشود. مثلا همين امروز از صبح تا حالا خبر درگذشت سه نفر را شنيدهام. كه حداقل از مرگ يكيشان (سيدجفعر شهيدي) واقعا ناراحت شدم. اما به هر حال اگر كسي بخواهد از مرگ همه انسانها ناراحت و افسرده شود، تقريبا به كار ديگري نميرسد! به قول قديميها «زنده، زندگاني ميخواهد و مرده نان و حلوا» و طبيعتا همه ما روزي محتاج آن قسمت دوم ضربالمثل خواهيم شد، همچنان كه امروز احتمالا در قسمت اولش هستيم. حالا بماند كه من نان و حلوا دوست ندارم!!
غرض از همه اين گزافهگوييها اين بود كه بگويم پس از چند روز ناراحتي، كم كم به زندگي عادي باز ميگردم و اميدوارم به اين زوديها دوباره خبر بدي نشنوم.
قصد دارم درباره انتخابات و ليستها و برنامهها بنويسم. پس منتظر اندكي سياست باشيد.
یکشنبه 1386/10/23
كم كم
ساعت 14:50 | | لینک


