نه که در این چند روز گذشته به این نتیجه رسیده باشم؛ نه! مدتهاست که میدانم ما ایرانیها تا خرخره در سنتهای درست و غلطمان فرو رفتهایم و تنها سری در هوای مدرنیته داریم. بر هر زباني، سخني در مدح تجدد، روان است و لعن و نفريني بر سنت ميرود. گوشها هم همين ميشنوند كه زبانها ميگويند. اما چشمها. چشمها دروغ نميگويند. وضعيت مضحك ما را به تمامي مينمايانند. اينكه تا كجا درگير سنتهايي هستيم كه بيشترشان از همين صد سال قبل وارد ايران شدهاند و حالا هم اگر بخواهي پاسشان نداري، به هزار و يك كار نكرده و عقيده نداشته متهم ميشوي. (نميخواهم مثال بياورم كه درگير همان جنگ هميشگي نشوم.)
حالا اصلا سنت خوب است يا بد؟ اين هم از آن سئوالهايي است كه هزار و يك جواب غير روشن دارد و هركسي از ظن خود يار آن ميشود. موضوع بحث من، جواب دادن به اين سئوال هم نيست. (من نه جامعهشناسام و نه باستانشناس. نه تاريخ ايران ميدانم و نه تاريخ ملل پس پاسخ به اين سئوال برعهده اهلش باشد، بهتر است.)
ميخواهم بگويم، اين همه داد و قال ندارد! يا از اين سنتها، دل بكنيد و رهايشان سازيد؛ يا بهقول كنفسيوس حيكم: "وقتي تجاوز اجتنابناپذير ميشود، ساكت باش و لذت ببر". همين.
حالا من چرا اين حرفها را نميزنم؟ آيا ميخواهم خانه سنت را ترك كنم؟ واضح است كه نه! دور از جان شما، من غلط ميكنم كه چنين قصد و نيتي داشته باشم. اين خانه را ترك كنم و بهجايش كجا بروم؟ من كه نميتوانم مانند برخي دوستان، كشورم را ترك كنم و جايي ديگر از زمين را براي زمينگير شدن، انتخاب نمايم. (به هزار و يك دليل كه شرحش بماند.) پس بايد در ميان همين مردم بمانم و به سنتهايشان نيز احترام بگذارم. حالا گيرم از هر صدتا، يكي را هم قبول نداشته باشم.
زمانه درسهاي بزرگي، به انسانهايي چون من آموخته است.
خيلي حرافي كردم.
دوشنبه 1387/01/12
درس زمانه
ساعت 2:31 | | لینک



