پست قبلی، تاحدود زیادی مورد اقبال دوستان قرار گرفت و محل بحث شد. این را میتوان از تعداد کامنتها فهمید که برای وبلاگ پرتافتاده بنده ـ که در هیچ حلقه واقعی و مجازی عضو نیستم ـ بسیار خوب است!
اما آنچه در گزافهگويي قبلي جا ماند، دليل وجودياش بود.
من آن چند خط را نوشتم تا هم خودم را از بار فكر درون سرم رها سازم؛ و هم گفته باشم كه به آداب رسومي كه امروز در ايران زمين در حال اجرا است، چگونه مينگرم. البته اين را هم بايد اضافه كنم كه در مورد خروج از مرزهاي جغرافيايي ايران، حق با برخي از دوستان است كه بهدرستي يادآوري كردهاند، در ايران نبودن، لزوما به ترك سنتها نميانجامد.
نكته ديگري كه بايد متذكر شوم و در گفتههاي دوستان هم بود، نوع سنت است. مثالي ميآورم تا دقيقتر گفته باشم. در ايران، سنت حكوم كردن، استبدادي است. اين را حتي مردم هم قبول كردهاند و به عقيده من هيچگاه از استبداد خسته نميشوند. (اين بحث خود بسيار مفصل است بايد جداگانه به آن پرداخت.) در مقابل، سنت حكومت در اروپا، دموكراتيك است. در حقيقت دموكراسي در اروپا تبديل به سنت شده. يا پارلمان در انگلستان خود يك نهاد سنتي است. پس نميتوان گفت هر سنتي بد است.
به عنوان نكته آخر هم ميخواهم بگويم، فكر ميكنم بخشي از مشكل ما ايرانيها ـ و نه همه آن ـ ناشي از نداشتن چيزي است به نام "موزه" كه آنچنان با فرهنگ ما غريبه است و در نزدمان مهجور، كه كسي حتي يك معادل درست و درمان هم برايش پيدا نكرده. در حالي كه ما ايرانيها پيشتر، واژه "موزه" را به معني كفش بهكار ميبرديم!
بعدالتحریر: آنچه جناب مسعود بهنود در رثاي فريدون آدميت نوشته نيز، تاحدي به اين بحث ارتباط دارد. اينجا



