به مقدار زیادی عصبانی هستم. آنقدر كه از سه ساعت پيش تا حالا عصبانيتم برطرف نشده است. شش ماه است دنبال انجام يك كار ساده هستم و بعد از گرفتن حداقل ۴۰ امضا ـ نامردم اگر دروغ بگويم با اغراق كنم ـ هنوز در همان نطقهاي هستم كه شش ماه پيش بودم. امروز هم يكي از دهها مسئول مربوطه، گفت برو و ۱۰ روز ديگر بيا. به همين سادگي. واقعا گُه بگيرند اين مملكت را كه براي يك كار ساده بايد شش ماه بدوي و ...مالي كني و آخر سر هم هيچ!
امروز بعد از آنكه فهميدم حداقل تا شش ماه ديگر هم كارم انجام نخواهد شد، ابتدا به اين فكر افتادم كه ديگر دنبالش نروم. اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه اين راه فايدهاي ندارد. گيرم اين كار را رها كردم. كارهاي ديگر را بايد چه كنم؟ آيا بايد همهچيز را رها كرد؟ در اين مرز بد گهر، همهجا مثل هم است. پس بايد رفت. امروز براي اولين بار در عمرم، جديتر از هميشه به رفتن از اين كشور فكر كردم و تصميم گرفتم هرطور شده، رختم از اينجا ببرم. به كجا؟ خوب معلوم است. به هر آن كجا كه باشد بهجز اين سرا، سرايي.
شنبه 1387/01/24
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
ساعت 13:57 | | لینک


