تبليغاتX
دیگری - تاكسي‌ها و ترانه‌ها
شنبه 1387/04/01
تاكسي‌ها و ترانه‌ها

لكنته و لگن و گاري و اصطلاحاتي از اين دست، براي توصيف ماشيني كه من سوارش شدم، كلمات چندان مناسبي نيستند. در را كه بستم متوجه اشتباهم شدم. به خودم گفتم: "خاك توسرت! باز سوار اين ماشينا شدي!؟" اما ديگر دير شده بود. از همه‌جاي ماشين صدا مي‌آمد و در اثناي همين همنوايي شبانه اركستر آهن‌ها، صدايي از اعماق ماشين به گوش مي‌رسيد كه كسي مي‌خواند: "اين تلفن خراب نيست، تو معرفت نداري".

دلم براي پسركي كه چس‌ناله‌هايش را مي‌شنديم، سوخت. حتما دلبركي نه چندان غمگين، حالش را گرفته و به تلفن‌هايش جواب نمي‌دهد و او بايد شب جمعه را با چهارتا سبيل مثل خودش بگذراند و پولي كه قرار بود خرج شام مشترك با دلبرك شود را صرف عرق سگي ساقي دودره‌باز مجيديه كند يا بريزد در جيب داروخانه‌داري كه الكل گندم 70 درصد مي‌فروشد. بعد هم همه غم‌هاي دنيا با صداي فاجعه‌باري كه مي‌خواند "مستي‌ام درد منو دوا ديگه نمي‌كنه ..." در دلش مي‌نشيند و آخر سر هم كل پولش را تگري مي‌زند در چاه مستراح!

بعد فكر كردم آقايي كه دارد مي‌خواند، احتمالا در لوس‌آنجلس يا جايي در همان حوالي، به مقدار كافي دلبرك غمگين و شاد، در مليت‌ها و مدل‌ها و اندازه‌هاي مختلف در دسترس دارد و نيازي به دل‌سوزي براي او نيست.

بهتر دیدم دلم به حال خودم بسوزد که داشتم در آن ماشین لعنتی مورد تجاوز فنرهای صندلی و آهن‌های در قرار مي‌گرفتم كه با هر دست‌انداز و پيچي در تمام تنم فرو مي‌رفتند. به مقصد نرسيده بودم. كرايه را حساب كردم و زدم بيرون.

خدا آخر و عاقبت ما را با اين تاكسي‌ها و ترانه‌ها به خير كند.

-------------------------------

پي‌نوشت: كل اين پست تقديم مي‌شود به .............. محمدرضا شاهرخي‌نژاد

ساعت 12:37 | | لینک