تبليغاتX
دیگری - آخرين پدر خوانده
سه شنبه 1385/02/05
آخرين پدر خوانده

«شما نمي‌دانيد چه كرده‌ايد»؛ آرام و باوقار با لبخندي بنيان‌كن، دقيقاً‌ همان طور كه از او انتظار مي‌رفت، روبه سوي افسر خموده و چند درجه‌‌دار جوان و پرانرژي، اين جمله را گفت. متانت و وقاري كه از او انتظار مي‌رفت نه به خاطر سن زيادش، كه به خاطر عنوان و جايگاهش بود. ده روز پيش بود كه مقامات قضايي ايتاليا پس از سال‌ها جست‌وجوي نوميدانه او، از دستگيري‌اش براي هميشه نااميد شدند و گفتند مردي كه چهل سال همچون شبح زندگي مي‌كرده است، احتمالاً‌ اكنون روح سرگرداني است كه در انتظار فرشته‌هاي عذاب از اين خانه به آن دشت و از آن كوه به اين جنگل پناه مي‌برد؛ خانه، دشت، كوه، جنگل. افسر خموده تمام آنها را مي‌شناخت. او جواني و زندگي‌اش را خانه به خانه، دشت به دشت، جنگل به جنگل و كوه به كوه به دنبال شبح از دست داده بود. افسر نحيف و پوست به استخوان چسبيده، با سبيلي جوگندمي كه تارهاي سفيد وسط آن از شدت سيگاركشيدن به زردي مي‌زدند، تنها كسي بود كه حرف مقامات قضايي را باور نكرده بود. همه دوست داشتند افسانه شبح براي هميشه پايان‌يافته تلقي شود تا نفس راحتي بكشند اما او چه؟ او كه جواني، زندگي و خانواده‌اش را داده بود تا شبح را همچون كولي‌هاي دوره‌گرد براي هميشه در يك گوي بلورين- با سلول‌هاي كوچك و ميله‌هاي پولادين- حبس كند. آيا او مي‌توانست شبح را يكباره روحي بپندارد كه دور از چنگ او به آسمان‌ها(براي او چه فرقي مي‌كند بهشت يا جهنم) رفته باشد؟ نه. افسر در هر خانه سيسيل كه به دنبال رد پاي شبح رفته بود جزئي از خود را جا گذاشته بود. خانواده‌اش را پشت كوه‌ها گم كرده بود، جواني‌اش را در ژرفاي تاريك جنگل‌ها از دست داده بود و هر كدام از ريگ‌هاي دشت، ميزبان بخشي از هستي او بودند. او شبح را مي‌خواست و حالا شبح روبه‌روي اوست. باراني رنگ‌ورورفته برتن افسر زار مي‌زند. بدون عينك عملاً‌ نابيناست. دستانش مي‌لرزند. بدون جوراب واريس، لحظه‌اي نمي‌تواند سرپا بايستد. كلت 9ميلي‌متري بر پهلويش سنگيني مي‌كند. اما شبح روبه‌روي اوست. حالا مي‌تواند به تمام خانه‌ها، دشت‌ها، جنگل‌ها و كوه‌ها دهن‌كجي كند. حتي مي‌تواند با چكش يكي از قاضي‌ها بر سر مقامات قضايي بكوبد.

بازي تمام شده است. او شبح را براي هميشه در گوي بلورين زنداني كرده است.

* * *

پس از چهل و سه سال، برناردو پروونتزانو- شبح سيسيل و رئيس رئيسان مافياي ايتاليا- در يك كيلومتري غرب محل تولدش، كورلئونه (جايگاه افسانه‌اي مافيا) توسط رناتو كورته‌زه به دام افتاده است.

پروونتزانو سالها كوزانوسترا (سازمان مافيايي ايتاليا) را از طريق پيام‌هايي كه روي برگه‌هاي كوچكي به نام پيتزوني مي‌نوشت اداره مي‌كرد اما كورته‌زه در نهايت با تعقيب بسته‌هاي خشكشويي سرگرداني كه گاه و پس‌گاه از منزل همسر پروونتزانو به جايي نامعلوم فرستاده مي‌شد، او را دستگير كرد. او خانه به خانه بسته‌ها را تعقيب مي‌كرد تا اينكه به يك مزرعه رسيد. او مدت‌ها خانه را تحت نظر داشت تا اينكه روزي مردي را ديد كه براي تحويل‌گرفتن يكي از بسته‌ها، خود را نمايان كرد. اين اولين نشانه‌اي بود كه او را به هدف هميشگي زندگي‌اش نزديك مي‌كرد: «وقتي ديدم كسي بسته را تحويل مي‌گيرد مطمئن شدم آن شخص خود شبح است؛ واقعاً‌ هيجان‌زده شده بودم».

سپس كورته‌زه و تيم تحت نظر او جلسه‌اي در جنگل نزديك مزرعه ترتيب دادند و نقشه نهايي حمله را طرح‌ريزي كردند. او و برخي از افراد تيم با يك ون به آرامي به در چوبي نزديك شدند و در يك لحظه، با يورش به در و شكاندن آن وارد خانه شدند. افسانه پروونتزانو براي هميشه پايان يافت و او كه پيش‌تر، غياباً‌ در چندين دادگاه به خاطر چندين قتل به حبس ابد محكوم شده بود، براي هميشه ميهمان زندان‌هاي ايتاليا شد.

چهره او شباهت كاملي به عكسي كه كامپيوترهاي پليس در غياب او از او به تصوير كشيده بودند داشت.آخرين عكسي كه پليس از پروونتزانو داشت مربوط به سال 1959بود و از آن سال به بعد، هر سال عكسي كه در پرونده پليس بود، توسط طراحان و برنامه‌هاي رايانه‌اي، يك سال پيرتر مي‌شد. او براي اين كه در دام كورته‌زه نيفتد، در نزديكي محل تولدش، كورلئونه (جايي كه مي‌توانست تا ابد مخفي بماند) پنهان شده بود. يك بار در سال 2001 نزديك بود دستگير شود اما در آخرين لحظات همچون شبحي كه هرگز ديده نمي‌شود، يكباره از حلقه محاصره پليس گذشت و كورته‌زه را مصمم‌تر كرد تا او را دستگير كند. پس از آنكه بسياري از همدستان در چند حمله جداگانه دستگيرشدند، پروونتزانو چاره ديگري نداشت مگر اينكه به جايي برود كه همه- بزرگ و كوچك و زن و بچه- همدست او بودند. كورته‌زه هم به خوبي اين را مي‌دانست و به همين خاطر تمام تيم خود را به كورلئونه منتقل كرد.

حدس كورته‌زه درست بود، چون پروونتزانو پس از سال 2001 به مزرعه‌اي در حومه كورلئونه نقل مكان كرد. در آنجا چوپاني به كار گمارده شد كه به عنوان پوشش، هر روز در بيرون از مزرعه، گله خود را اين سو و آن سو مي‌برد و از شير گوسفندانش پنير محلي درست مي‌كرد تا كسي به او و مزرعه‌اش شك نبرد.

پس از دستگيري پروونتزانو، پليس در خانه‌اي كه وسط مزرعه قرار داشت يك وان قديمي حمام،‌ يك تخت دونفره، يك گرم‌كن برقي و يك آباژور پيدا كرد. روي ميز كار هم دو دستگاه تايپ، چند انجيل كه زير برخي آيه‌هاي آن خط كشيده شده بود و يكصد پيتزيني(پيغام‌هاي كوتاه او خطاب به اعضاي كوزانوسترا) پيدا شد. اين صد پيغام، مهمترين چيزهايي است كه پليس از خانه به دست آورده است، چون اميدوار است با استفاده از آنها، ديگر اعضاي كوزانوسترا را هم شناسايي كند. علاوه بر اينها چند سطل مخصوص تهيه پنير و بوي ترشيدگي تهوع‌آوري در اتاق ديده و حس مي‌شد. چند عكس از مريم مقدس و سن پادره‌پيو و چهار تقويم كه هيچ كدامشان به آوريل نرسيده بودند، بر جاي جاي ديوارها كوبيده شده بود. پروونتزانو در اوج قدرت، زندگي فلاكت‌باري را تحمل مي‌كرده يا بهتر است بگوييم برخلاف زندگي فلاكت‌بارش، پرقدرت‌ترين مرد ايتاليا به شمار مي‌رفت. اما پروونترانو با فلاكت و بدبختي ناآشنا نيست.

دوران كودكي او در كورلئونه، سراسر فقر و بدبختي بود. پس از سپري‌كردن نوجواني، به عنوان پادو در خانواده‌هاي مافيايي مشغول به كار شد. كمك‌هاي او و دوست دوران كودكي‌اش- توتو رينا- به لوچيانو ليجيو براي رسيدن به قدرت به او كمك كرد تا در كازانوسترا فرد شناخته‌شده‌اي شود. اين دو در سال 1958 با سرنگون‌كردن ميكله ناوارا، ليجيو را به عنوان پدرخواندگي رساندند و خود پس از او مهمترين افراد خانواده‌هاي مافيايي شدند. پس از آن، كمتر در محافل عمومي ديده مي‌شد تا اينكه در سال 1963 و در پي يك پاكسازي درون خانوادگي، به كوه‌ها پناه برد و براي هميشه ناپديد شد. در سال 1993 و در پي مرگ ليجيو، رينا دوست قديمي‌اش پدرخوانده كوزانوسترا شد و پروونتزانو را به عنوان نفر دوم كوزانو‌سترا برگزيد اما رينا در همان سال دستگير و به حبس ابد محكوم شد و پسري كه روزگاري با پاي برهنه در كورلئونه با تخته، اسلحه مي‌ساخت و خود را پدرخوانده بچه‌هاي خيابان مي‌دانست، به پدرخواندگي كوزانوسترا رسيد. او برخلاف رينا كه طي دهه‌هاي 80 و 90 ميلادي، چندين درگيري شديد با دولت داشت، رويه‌اي بدون خشونت براي اداره كوزانوسترا در پيش گرفت و با گسترده‌كردن فعاليت‌هاي تجاري، نفوذ تجاري- اقتصادي بيشتر آن را سر لوحه كار قرار داد. كوزانوسترا طي دوران پدرخواندگي او به نفوذ بسيار زيادي در ايتاليا دست يافت. به همين خاطر بود كه كورته‌زه وقتي شنيد پروونتزانو، آرام و با وقار مي‌گويد: «شما نمي‌دانيد چه كرده‌ايد»، بر خود لرزيد.

* * *‌

كلت 9ميلي‌متري را روي ميز گذاشته است. پاهايش را بر روي ميز قرار داده تا التهاب رگ‌هاي كبود و واريسي‌اش كمي كم‌تر شود. از تلويزيون، خبرهاي مربوط به دستگيري شبح را با بي‌حوصلگي تماشا مي‌كند. شبح را در ميان چند پليس تنومند، دست‌بسته مي‌بيند. حالا ديگر نمي‌داند چگونه بايد بدون جست‌وجوي چيزي در خيابان‌ها قدم بزند. هيچ اضطراب و عجله‌اي براي يافتن چيزي ندارد. زندگي يكنواخت، او را از پا درآورده است. از خود مي‌پرسد: «چرا شبح، اين بار هم بدون آنكه ديده شود، از حلقه محاصره ما عبور نكرد؟».

ساعت 11:45 | | لینک