شدهام مثل شبد! همان سگي كه مدام بهدنبال دمش ميدويد و هيچوقت هم نميرسيد!!
از صبح تا شب آنقدر در اين تحريريه ميدوم كه جنازهام به خانه ميرسد و آخر سر هم هنوز همانجايي هستم كه پارسال اين موقع بودم و سال قبل و سالهاي قبلترش. همينطور بگير و برو تا آنروز كه از مادر زادم. اينكه چرا پيش نميروم هم خودش موضوعي است كه لابد داستاني دارد كه من نميدانم. اين ندانستن هم برود بغلدست هزاران هزار ندانستن ديگر. چه اهميتي دارد. اصلا زندگي ما به همين ندانستنها ميگذرد.
خلاصه كه داستاني است، زندگي اين روزهاي من. پر است از حواسپرتي و پركاري و دردسر و البته مقادير متنابهي خستگي. براي چه؟ نميدانم. اين را هم نميدانم.
چه ميخواستم و چه شد. آنچه از زندگي ميخواستم و از روزنامهنگاري، اين نبود. شايد هم زيادي روي ابرها راه ميرفتم. شايد.
درهر صورت ميگذرد. بهقول يادگاريهاي سربازها، روي صندلي اتوبوسهاي شركت واحد، چون ميگذرد غمي نيست. ميگذرد. شايد فردا بهتر باشد. شايد.
راستي اين شعر استاد محمدرضا شفيعي كدكني هم از آن اشعاري است كه بارها خواندهامش و هنوز هم زبان حال است.
آدمي را آب و ناني بايد ٬ آنگاه آوازي
در قناري ها نگه كن در قفس ٬ تا نيك دريابي
كزچه در آن تنگناشان باز شادي هاي شيرين است
كمترين تصويري از يك زندگاني
آب
نان
آواز
ور فزون تر خواهي از آن
گاهگه پرواز
وز فزون تر از آن خواهي شادي آغاز
ور فزون تر
باز هم ميخواهي بگويم باز
آنچنان بر ما به نان و آب
اينجا تنگسالي شد !
كه كسي ديگر به فكر آوازي نخواهد بود
وقتي آوازي نباشد
شوق پروازي نخواهد بود



